تبليغاتX
ابر اردیبهشت
تلخم و احساس بدبختی می کنم. شاید اگر جنگ شد یا زلزله اومد گمان کنم که خوشبخت بودم. قطعا اشتباه خواهم کرد.

ورق بزن همه فصل های زندگی مو. بعضی رو بکن، بعضی رو کپی کن. اخم کن. باز بخواه. نبوس. فرار کن. عصبانی شو بگو: وبلاگ جای این حرفاست؟

...

امید سم زندگیه. همیشه فکر می کنی همه چیز بهتر میشه و بدتر می شه. دوست داری چشماتو ببندی اما واقعیت با پتک می زنه تو سرت.

خدایا؟ کی می میریم؟ یا اینکه قراره سرطان بگیریم و فکر کنیم زندگی شیرینه؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:25 |
من گمم و آینده ام چنان تار که تو خنده ت می گیره و من گریه م.

منم که سیلی زیاد خوردم. تو چرا اینقدر بی اعتمادی؟

هی! پسر رییس قبیله!

اینجا در حضور همه مردهایی که اومدن و رفتن، پشت درن، دستشون روی زنگه یا بنا دارن هرگز در نزنن اعلام می کنم که دوستت دارم.

صد دفتر است قصه آن روزهای تلخ

چون شد مرا، مرا چه به سر رفت عشق من

خورشید زندگانی من با تو سر زده است

پیش از تو هر چه رفت هدر رفت عشق من

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:40 |
سهم من از حضور تو در روز شش دقیقه از صدایت فقط؟ انصاف است؟ داشتنت (و نه مالک شدنت) درست مثل تحصیل، سهم من نیست، حق من است.

وقت برگشتنت از اعماق دریاها از آن لبخندهای آب بر آتشت می زنی به رویم، که سیاه این روزهای سخت از قلبم برود؟

پسر عصبانی رییس قبیله

پیش از آنکه خونت به جوش بیاید می گویم، قبل از تو هر چه رفت هدر رفت، نگذار پس از تو نیز چنین شود.

بال شکسته ام را بند زده ام، تنها برای پرواز با تو. زود باش. دیرمان می شود.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 0:37 |
اهوازو دیدم. گرم بود.

دوباره بیکار شدم. خیلی جدی. و حالا تا اطلاع ثانوی کامپیوتر ندارم.

در ضمن

سال نو مبارک.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 0:10 |
بعد از سه سال حق التحریر سه مطلب چند صفحه ای که برای کاتالوگ های رنگی میراث خبر نوشته بودم گرفتم. چه فکر می کنید؟ ۳۱ هزار تومان. از این میزان ۲۲۰۰ تومان هزینه پیکی که پرداختم کم کنید. گفتم با پیک برایم بفرستند. می ترسیدم دیر برسم، جا تر باشد و بچه نباشد. چه جایی! چه بچه ای!

این دست کم منصفانه تر از دستمزد تا کنون پرداخت نشده ۶ صفحه ای است که به مجله ای به نام هندوانه دادم و درست هم نمی دانم از که طلب دارم. هاشمی که مطالبم را دو سال پیش به او دادم می گوید طرف حسابم شیخ است. همان شیخ اصول گرای مستقل که زمانی برنداز اگر نبود، حتما اصلاح طلب بود. ما که از بازی بزرگان سر در نمی آوریم و می ترسیم. به توصیه شهاب از حقم دست کشیده ام.

می گویند اگر به عطریانفر زنگ بزنی حقوق پرداخت نشده ات را در هم میهن فقید می دهد. من که چشمم آب نمی خورد خودم را سبک نمی کنم.

یادم نمی آید دقیقا چند مطلب از اعتماد ملی و اعتماد و شرق فقید طلب دارم. آنکه مرام داشت کارگزاران ورشکسته بود که هر چند دیر تا قران آخر پولم را داد.

امروز در پایان ماه کاری ام حقوق کاملم را آقایان چشم تنگ توی پاکت تقدیمم کردند. بی آنکه سراغش را بگیرم یا حتی یادم باشد امروز موعد پرداخت حقوق است. عادت کرده ام یادم برود. عادت کرده ام سه چهار ماهی یا حتی سه سالی بگذرد.

به خاطر دلتنگی برای حال و هوای تحریریه هر روز بغض می کنم. از شغلی که دارم بیزارم و شغلی که داشتم دوست می داشتم. دیوانه ام. نه؟

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 16:48 |
از شغلم متنفرم متنفرم متنفرم متنفرممممممممممممممممممم

با همه مفهومی که نفرت در بر می گیره

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 16:40 |
پسر رییس قبیله

ببین! حتی خودم بهت گفتم برای من هشت مارس کادو بخر، نخریدی!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:21 |

پسر رییس قبیله

لنگرت را همین جا بینداز. در این دریای آبی پر تلاطم. با موج های بلند سهمگینش. با تندبادهای هرازگاهش. کنار همین جزیره دور افتاده ای که منم، همانجا که احتمال سونامی بسیار است.

 

لنگرت را همین جا بینداز پسر رییس قبیله که اگر روحم برای کشتی آرامت دریای پر تلاطم است، در عوض دوست دارد (یا ندارد و مجبور است) که زورق شکسته ساحلی باشد که تویی. نگو هنوز جوانم. استعفا می دهم از تپش هر گاهی دهلیز خسته قلبم. بطنم، گنجایش این همه خون ندارد، آن هم، ثانیه ای دوبار، آن هم، شبانه روز و بی خستگی.

 

استعفا می دهم پسر رییس قبیله. استعفا می دهم از کوچه بن بست و جاده یک طرفه. از نگاه تازه استعفا می دهم. از سلام بدون جواب، از نامه بی پاسخ، از سکوت حماقت بار بعد از کلام محبت، از دست تهی و انگشت های بی فاصله بسته استعفا می دهم. خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی حاصل. امضا می کنم. استعفا می دهم.

 

از موزه و خیابان گردی استعفا می دهم پسر رییس قبیله. از نیمکت سرد و خاکی پارک ها، از له کردن برگ های خشک زیر پای انتظار استعفا می دهم، از سرما و هر چه درد پا و درد سر است استعفا می دهم. از هدیه ی ناپذیرفته، از نامه بازنشده، از تماس بی پاسخ استعفا می دهم. از گریه گریه گریه گریه گاه خنده باز گریه گریه گریه گریه استعفا می دهم. از شب های بیداری و صبح های خماری استعفا می دهم. از نشستن به پای هیچ، ماندن به انتظار هرگز، از آغوش هیچ کس استعفا می دهم. استعفا می دهم. استعفا می دهم.

 

از تحقیر استعفا می دهم پسر رییس قبیله. از جسمم استعفا می دهم. از س.ک.س بدون کلام استعفا می دهم.

 

از "خداحافظ تا فردای"ای که هیچ وقت نیاید،  از "ببینمت"ی که چشمش کور باشد،  از عاشقان یک بار مصرفی که محیط زیست را آلوده می کنند استعفا می دهم پسر رییس قبیله.

 

استعفا می دهم و می روم. می روم به سوی تو. می آیم. می آیم کنار تو. می مانم. دستم را بگیر، یکی از دستانم را. دست دیگر را رها کن که بنویسد. دوست ندارم بگویم "جنگ"، که بپوید. بنویسد، بپوید، بگیرد، بماند. و دلم را، زنهار، حصار نکش دورش. بالهایش را نشکن. بگذار شعر بگوید، عاشقی کند.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 14:0 |
داوطلبان مي خواهند در کنکور به طريقه اينترنتي ثبت نام کنند اما چون لفظ «جنسيتي» در زبان انگليسي يک کلمه سه حرفي است که آن هم از بيخ فيلتر است، هرچه تلاش مي کنند در صفحه يي که پيش رويشان براي ثبت نام باز مي شود نوشته «مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد»، 2- سوالات کنکور براي داوطلبان تفکيک مي شود. خانم ها به سوالات نظير مورد ذيل پاسخ مي دهند. سوال؛ زمام امور دولت آلمان در دست کدام «زن» است؟ الف- اون ضعيفه آنگلا مرکل ب- خواهر آنگلا مرکل ج- سر تخته بشورنش مرکل رو د- الهي جز جيگر بزني مرکل، بي شوهر بموني ايشا الله... مرسی اعتماد

بله سرهنگ احمدی درست می گویند اینها لاابالی و جزء ارازل و اوباش بودند، و یا شاید کمنیست بودند و حتما با خود مشروبات الکلی و سی دی های مستهجن داشتند. و یا ایادی شرق و غرب و استکبار جهانی و صهیونیست بودند. البته تصاویر نشان می داد که اصلا آنها ایرانی نبودند و مثل ایرانی ها صحبت می کردند... مرسی عصر ایران

و مرسی نیما و روزبه عزیز، ای شیران نر که چراغ دیدبان را روشن نگه می دارید.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 11:9 |
همه را می بخشم

و در پای صلیب مسیح

بوسه می زنم بر پیشانی آن که خیانت کرد

بر لبان آن که نکرد

"آنا آخماتوا"

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 14:9 |