از خطوط کف دستم جاده های زشت و زیبای درونم رو، از نقش مویرگ هام جریان روحم رو، از صدای نبضم تشویش یا آرامشم رو، از صدای نفسم امیدها و ناامیدی هامو و از گرمای تنم رازهای وجودم رو می خونه. و این حقیقت داره. اگر اشتباه نکرده باشم.
روز اول حیران بودم. روز دوم ترسیدم. روز سوم وحشت کردم.
من از تفسیر اتفاقی که داره می افته عاجز بودم. بانو به «عشق عمیق» تفسیرش کرد. مرشد اسمش رو گذاشت «کشف و شهود». و این دومی درست تر بود.
حالا فکر می کنم اگر اشتباه نکرده باشم اگر داره کشف می کنه، با وجود خودش و از دریچه من. درست مثل تجربه ای که من داشتم. با این تفاوت که من اینو می دونم، ولی کسی که من از دریچه اش به معنی زندگی و تفاوتی که با ماهی قزل آلا و درخت کاج داشتم پی بردم اینو نمی دونست و بدون اینکه خواسته باشه منو به کشف و شهود رسوند. حالا فکر می کنم حس من تو سه روز اول، حیرانی و ترس و وحشت نبوده، صرفا تب و لرزی بوده که هر کسی بعد از دست دادن انرژی زیاد بهش دچار می شه. حالت عجیبم عجیب نیست. خون زیادی از دست دادم. و همیشه تو تمام عمرم از خون ترسیده ام.
اونقدر عجیبه که مرورش هم دیوانه ام می کنه. باور نمی کنم که اگر به این سرعت رشد کنه. و اگرچه مرشد بهم گفت «پررو» اما به اگر گفتم (و احساس واقعیم رو بیان کردم) که می شینم و حرف نمی زنم، چون با وجود رشد تساعدی و خارق العاده چند طبقه دیگه باید بالا بیاد که بتونیم تو بالکن بشینیم رو به روی هم و چای بخوریم.
حس روز اول رو هنوز هم دارم. سراپا حیرانم. آیا حیرانی ام رو می بینید؟
پی نوشت 1:«اگر» ابر اردیبهشت رو نمی خونه. راههای دیگه رو برای سر به سر گذاشتنش انتخاب کنید.
پی نوشت 2: هیچ چیز منو از نوشتن تو ابر اردیبهشت باز نخواهد داشت. نه مخاطبهای دور از ذهن (مثل کابوی) و نه برداشت های ملال آور (مثل برداشت پرده نشین از صخره نوردی سه ساله من در ارتفاعات تخت سلیمان). دست کم فعلا هیچ چیز منو از نوشتن تو ابر اردیبهشت باز نخواهد داشت.
