تبليغاتX
ابر اردیبهشت

از خطوط کف دستم جاده های زشت و زیبای درونم رو، از نقش مویرگ هام جریان روحم رو، از صدای نبضم تشویش یا آرامشم رو، از صدای نفسم امیدها و ناامیدی هامو و از گرمای تنم رازهای وجودم رو می خونه. و این حقیقت داره. اگر اشتباه نکرده باشم.

 

روز اول حیران بودم. روز دوم ترسیدم. روز سوم وحشت کردم.

 

من از تفسیر اتفاقی که داره می افته عاجز بودم. بانو به «عشق عمیق» تفسیرش کرد. مرشد اسمش رو گذاشت «کشف و شهود». و این دومی درست تر بود.

 

حالا فکر می کنم اگر اشتباه نکرده باشم اگر داره کشف می کنه، با وجود خودش و از دریچه من. درست مثل تجربه ای که من داشتم. با این تفاوت که من اینو می دونم، ولی کسی که من از دریچه اش به معنی زندگی و تفاوتی که با ماهی قزل آلا و درخت کاج داشتم پی بردم اینو نمی دونست و بدون اینکه خواسته باشه منو به کشف و شهود رسوند. حالا فکر می کنم حس من تو سه روز اول، حیرانی و ترس و وحشت نبوده، صرفا تب و لرزی بوده که هر کسی بعد از دست دادن انرژی زیاد بهش دچار می شه. حالت عجیبم عجیب نیست. خون زیادی از دست دادم. و همیشه تو تمام عمرم از خون ترسیده ام.

 

اونقدر عجیبه که مرورش هم دیوانه ام می کنه. باور نمی کنم که اگر به این سرعت رشد کنه. و اگرچه مرشد بهم گفت «پررو» اما به اگر گفتم (و احساس واقعیم رو بیان کردم) که می شینم و حرف نمی زنم، چون با وجود رشد تساعدی و خارق العاده چند طبقه دیگه باید بالا بیاد که بتونیم تو بالکن بشینیم رو به روی هم و چای بخوریم.

 

حس روز اول رو هنوز هم دارم. سراپا حیرانم. آیا حیرانی ام رو می بینید؟

 

پی نوشت 1:«اگر» ابر اردیبهشت رو نمی خونه. راههای دیگه رو برای سر به سر گذاشتنش انتخاب کنید.

پی نوشت 2: هیچ چیز منو از نوشتن تو ابر اردیبهشت باز نخواهد داشت. نه مخاطبهای دور از ذهن (مثل کابوی) و نه برداشت های ملال آور (مثل برداشت پرده نشین از صخره نوردی سه ساله من در ارتفاعات تخت سلیمان). دست کم فعلا هیچ چیز منو از نوشتن تو ابر اردیبهشت باز نخواهد داشت.

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 22:10 |

- یک نوشابه سیاه لطفا.

 

ایستگاه بعد طالقانی

 

نگو. اینقدر نگو دوستت دارم. خودم به اندازه کافی می دونم. خودم به اندازه کافی زجر می کشم. دست منو اونجوری تو دستت نگیر. تو هم مثل همه باش. ادای عاشقا رو در آر و یک روز به سادگی جلوم بایست و شجاعانه بگو همه چیز تموم شده.

 

ایستگاه بعد دروازه دولت

 

خیله خب. حالا که اتفاقی نیافتاده. همه چیز درست می شه. به خودت مسلط باش. آروم باش و ساکت بشین. خودش راهشو پیدا می کنه. خب اون هم باید یاد بگیره. اون هم باید این حس رو زندگی کنه. به خودشیفتگی ات بر می خوره که ظرف باشی؟

 

ایستگاه بعد سعدی

 

قطار چه تند می ره! شاید افکار منه که اینقدر تند می ره. هوا چه قدر گرمه! تو که همه گرمای تنت رو بخشیده بودی! بوی تنت. بوی دستات. نه! اینقدر دیگه نه!

 

ایستگاه بعد میدان امام خمینی

 

جلوی من نشسته بود. تو چشم هام نگاه کرد و سرشو انداخت پایین. و از همه حرف هاش فقط یک کلمه تن منو به لرزه انداخت: «بازی». چرا بانو؟ این حق من نبود. من همه عمرم «رو» بازی کردم، هیچ کس برای من تکبیر نگفت. هیچ کس برادر خطابم نکرد…

 

مسافرین عزیزی که قصد عزیمت به…

 

وای! چرا سرم گیج می ره؟ چرا حس روزهای بعد از انتخابات رو دارم؟ چرا عمیقا تلخی حس می کنم؟ چرا اون راه راه نارنجی…

 

ایستگاه بعد حسن آباد

 

کمی نوشابه سیاه. کمی سکوت. کمی نوشابه سیاه. دختری که جزوه ریاضی می خونه. فرق کج و موهایی که از تمیزی و جوونی برق می زنه. تازگی و نویی بارزترین ویژگیشه.

 

ایستگاه بعد مجلس

 

مانتوی کوتاه نه چندان تنگی تنشه، به رنگ خاکریزهای باران خورده. دستهاش لطیف و دست نخورده است. معلومه که فقط خودکار دست می گیره.

 

ایستگاه بعد میدان حر

 

تجربه پیرش نکرده. تجربه هنوز طروات نگاهش رو نگرفته. آروم و بی دغدغه و با دلهره ناشی از انتظار کنکور داره جزوه تجزیه و تحلیل می خونه، به تاریخ 22 فروردین.

 

ایستگاه بعد نواب

 

این خانم چه قدر زیر چشمی به این دختر نگاه می کنه! مرشد چرا زیر چشمی به من نگاه کرد و گفت: «اجبار»؟ ساقی چرا ماتم زده به دوردست نگاه کرد و گفت:«این روزها بیشتر به تو فکر می کنم»؟ پرده نشین چرا؟ مایکروسافت چرا؟

 

ایستگاه بعد آزادی تقاطع شادمان

 

چون حالم بده. چون حالم نگران کننده است. چون فرو ماندم به گل. چون…

 

ایستگاه بعد دانشگاه شریف

 

دختر جزوه هاشو جمع کرد و توی کیفش گذاشت. ولی من بهتر از هر کسی می دونم که می تونم. می تونم. می تونم.

 

ایستگاه بعد طرشت

 

اون چه کاری بود که با ماداگاسکاری کردم؟ چرا موبایلو خاموش کردم و تلفن اتاق رو کشیدم؟ چون نمی خواستم (یا دلیل دیگه ای داشت) که ترجیح دادم هق هق گریه ام رو مث یه رازی تو سینه ام نگه دارم؟ وای! چه قدر کامم تلخ بود!

 

ایستگاه بعد صادقیه

 

چه کار کنم؟ منتظر شم بره شکلات بخره و اون وقت پسش بزنم؟ من که نمی تونم! بذار همه چیزو اعتراف کنم. اون که می دونه. اون که احتیاجی به خوندن نوشته هام نداره. از نوک انگشتام عمیق ترین حسهای درونی ام رو کشف می کنه. درست مثل یک کف بین همه چیزو می فهمه. فقط نگه، اینقدر نگه! هر بار که می گه دوستم داره خون زیادی از دست می دم.

 

مسافرین محترم ایستگاه پایانی…

 

قطار اومد. اما دوباره رفت. پشت واگن ها چهره مردی بود که موهای تازه کاشته بود. موهای وز قهوه ای، چشم های سبز… وای! اون کلاغی که از رو سرمون گذشت وحشتناک ترین چشم هایی رو داشت که تو عمرم دیده بودم. دو کاسه خون بود. خون سرخ و سفید.

 

دیگه ایستگاهی اعلام نشد. فقط گاهی قطار ایستاد. کپسول آتش خاموش کن این قطار در تاریخ 10/84 به انقضا رسیده. از صادقیه به بعد همه چیز به مرور گذشت.

 

ایستگاه کرج

 

وقتی به مقصد می رسی باید پیاده شی. کاش فرزندم به اندازه عاشق بودنش شجاع باشه. اون وقت اینو خوب می فهمه.

 

 

پی نوشت: عمل تاتی یک ساعت و پنجاه دقیقه طول کشید. وقتی بهوش اومد ضجه می زد. من صداشو شنیدم. ویران کننده بود.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 17:27 |

کبوتر یوز رو شکست داد. حالا به پشتوانه زن اول در محضر ابر اردیبهشت «اگر» رو به فرزندی قبول می کنم. احساسم شبیه یک مادره. اگر هنوز هم جون دارم بذار بی شیله پیله خرجش کنم تا یک وجود دیگه به زندگی برگرده. تا یک وجود دیگه شاد زندگی کنه. من هنوز می تونم. بذار ظرف زندگی ام از شدت پر بودن فروبپاشه.

 

نگران باش پرده نشین. حالم نگران کننده است. چون دوباره به جنون دچار شدم. بذار گل بازی باشه برای وقتی که برای هیچ کس نتونم کاری بکنم. حالا که گروه خونم می خوره بگذار مغز استخونم رو حبه کنم. من اهل دریغ نیستم.

 

نگران نباش مرشد. نگران نیستی هم. به تو لازم نیست چیزی بگم. تو تمام زن اول من رو از حفظی. آروم بنشین و تکرار خودت رو تماشا کن. 

 

امروز با خودم زمزمه کردم:

 

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس

 

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد فکر بهاریم

 

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه ی دریا کشیدی

 

بنویس از ما که عشقو نشناخیم

حرف خالی زدیم و قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونمون غریبیم

لحظه لحظه در فرار و در فریبیم

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

 

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو ننویس

دل ما نوشتنی نیس

 

پی نوشت: گستاخی منو ببخشید. اما این چیزیه که واقعا هستم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 20:30 |

صحنه اول

_ ببخشید من می تونم ده دقیقه از کامپیوترتون استفاده کنم؟

_ بله حتما.

 ده دقیقه شد یک ربع و یک ربع شد نیم ساعت و نیم ساعت شد یک ساعت. مایکروسافت بالاخره از پای کامپیوتر پا شد. سرعت پایین اومده بود و حجم سنگین بود. مایکروسافت 500 تا وبلاگ و سایت رو با هم باز کرده بود.

 

صحنه دوم

_سلام! وایییی! چه قدر سرده!

_ آره. مسیرت کجاست؟

_ تجریش نمی آم. راهم از این وره.

مایکروسافت تا زانو توی برف بود. زمستون سختی بود. من و شلنگ تا تجریش پیاده رفتیم. لپای گل انداخته مایکروسافت تو نظرم موند.

 

صحنه سوم

لنین وارد می شود.

_بچه ها من از الآن دارم برای اون دو هفته ای که مایکروسافت نیست لحظه شماری می کنم. تصور کنید یه کامپیوتر به کامپیوترهای گروه اضافه می شه!

_ ای لنین بدجنس! من که خیلی کمتر از قبل پای کامپیوتر می شینم.

 

صحنه چهارم

پرده نشین بالای سر مایکروسافت می ایستد.

_مایکروسافت تو رو خدا! به ما رحم نمی کنی به اون چشات رحم کن! پاشو بذا چند دقیقه چشمات استراحت کنه.

_آلان الآن. بذا اینم بذارم تو صفحه. به جون خودم خیلی مهمه.

(ایف تریبون هنوز فیلتر نشده بود)

 

صحنه اصلی

من با گریه از اتاق اومدم بیرون. رفتم سراغ بهمن شیر، نبود. یه تلفن پیدا کردم و به مایکروسافت زنگ زدم:

_می شه کیف و موبایل منو بیاری

_چیزی شده؟

_زود باش. خوابیده تا ظهر نفهمه.

من دم در میکده منتظر بودم. مایکروسافت با کیف و موبایل اومد. و با چهره ای که نگران بود. شونه هامو گرفت: سارا چیزی شده؟

بغض من ترکید. خودمو تو بغل مایکروسافت رها کردم. کشون کشون منو از میکده برد بیرون. تو کوی میکده هق هق گریه می کردم و شرشر اشک می ریختم و مایکروسافت کنارم بود. و هیچ یادم نمی آد هرگز دوباره اونجوری گریه کرده باشم. فقط گفتم: آخه مگه من چی کار کردم؟ مگه من...

مایکروسافت نگاهی بهم کرد و گفت همه چیزو می دونه. ابر اردیبهشت رو مدت هاست که می شناسه. مایکروسافت اون روز به خونه من وارد شد و دیگه هرگز خارج نشد. از اون روز شروع به شناختنش کردم و هر روز بیشتر عاشقش شدم. و زیاد طول نکشید که برای من تبدیل به بهترین دوست شد. چهره مجازی مایکروسافت کم کم برای من محو شد. و من خیلی زود فهمیدم که پشت اون قالب آبی مجازی و پس اون چهره ی دایم الکانکت یک وجود دوست داشتنی نهفته. وجودی که طلاست. باطنی که برفه.

 

مایکروسافت عزیز

می خوام با اعصابت بازی کنم. روزی که با هم رفتیم سفره خونه و افطاری خوردیم یادت هست؟ یادته چه طور از روزهای سخت با هم حرف زدیم؟ شبی که با هم رفتیم تو پارک خیابون ویلا نشستیم و با هم از فعالیت های ان جی اویی تو حرف زدیم و از روزگاری که شخصیت تو شکل گرفت به خاطر داری؟ یادته تو پارک حضرت مریم نشسته بودیم و دو تا پسر اومدن حرص تو رو در آوردن؟ یادته جلوی «اطمینان همگانی» اومدم دنبالت و با هم تا ولی عصر پیاده رفتیم، اون وقت تو از دست یه مرده عصبانی شدی و گفتی: سارا! به خدا این دفعه کتک کاری می کنم؟ یادته با هم رفتیم عصر جدید و فیلم مکس رو دیدیم؟ یادته اون روز به این نتیجه رسیدیم که هیچ پسری لیاقت هیچ کدوممون رو نداره پس بهتره زندگی مشترک رو با هم شروع کنیم؟ یادته رفتیم جیگر خوردیم؟ یادته حرفی زدی که قرار شد من مثل یه رازی تو سینه ام نگهش دارم؟ یادته اولین باری که رفتیم لرد هیچ کدوممون پول نداشتیم و تو یه دونه آب آلبالو برای دوتامون سفارش دادی؟ یادته تو مفتح راه می رفتیم و تو ماجرایی رو برای من تعریف کردی که اثبات کرد من دوست تو شدم؟ یادته چه قدر تو آشپزخونه میکده می زدیم و گریه کردیم و حسرت خوردیم؟ یادته یک بار تو نشر ثالث چه طور بغلم کردی و ازم خواستی برات دعا کنم؟ فردای انتخابات اشکهای مشترکمون یادته؟ اعترافات سنت اگوستینی من یادت هست؟

من روزهای زیادی با تو گریه کردم و با تو خندیدم. و دست در دست تو از جاده های زیبا گذشتم. تو سوار بر افکار من به جنگل ابر سفر کردی و من بارها مهمون زن های تو بودم. من و تو خیلی دوستیم مریم عزیزم. ما با هم زندگی کردیم، اگر چه زیر یه سقف نبودیم. من و تو برای هم مردیم و زنده شدیم.

ارتفاعات تخت سلیمان با همه یخچال های توی سینه اش نتونست اشک منو دربیاره، تو چه طور تونستی؟ بیا با هم برای کودک سقط شده ات مویه کنیم، گریه کنیم، سیاه بپوشیم و بعد سیاه ها رو در بیاریم و زنده شیم. تو جلوی بابات کم نمی آری، پس جلوی زندگی به هیچ وجه کوتاه نمی آیی.

 

مایکروسافت عزیز

خداحافظی تو برای دوستانت نشانه خوبی نیست. شاید من اگه دست از نوشتن بکشم اینقدر نگران کننده نباشه، اما اونایی که اعتیاد و شیفتگی تو رو می دونن سخت نگرانن. می دونم تو تصمیم هایی که می گیری (و فقط به درد خودت و عمه جانت می خوره) قاطعی. سرزنشت نمی کنم. اما ازت می خوام اگر می شه به خاطر من و به خاطر ما (پرده نشین، بانو، لنین و همه کسایی که به رنگ آبی نوشته های تو انس گرفتن) تو تصمیمت تجدید نظر کن.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 14:32 |

-         هات شكلات؟

-         نه، به هيچ وجه.

 

همه روزهايي كه با ساعت بيولوژيك ارتفاعات تخت سليمان خرده مي‌گرفتم، هرگز فكر نمي‌كردم روزي بياد كه از يك بعد از ظهر تا پنج و نيم عصر بخوابم. اون هم به چنان سنگيني كه انگار نه انگار براي رقم زدن بجربه‌اي مشترك بايد كه ساعت6 در فلوره باشم. وقتي از هوش رفتم خوابيده تا ظهر رو ديدم. درست مثل اولين باري كه به مطلع رفته بودم. كنايه‌هاي نرم. شوخي‌هاي بي‌آزار.

 

به گوشي‌ام نگاه كردم كه ببينم ساعت چنده. اگر چهار بار زنگ زده بود. و من هر چهار بار خواب‌هاي مشوش مي‌ديدم. ده دقيقه به قرارمون مونده بود كه صومعه رو ترك كردم. محال بود به موقع برسم. با اين حال هنوز شش و نيم نشده بود كه به وليعصر رسيدم. با خودم گفتم: كجا دارم مي‌رم؟ «تا تو را بر نشانم تختي از ميخك‌هاي نوشكفته به خواب خواهم ديد.

 

احساس كردم: حالا بايد با ارتفاعات تخت سليمان حرف بزنم. جوابي نبود. و اگر بود بايد تعجب مي‌كردم. چشمهام پر شد، ولي خالي نشد. اشك‌ها رو توي چشمم خشك كردم و نباريدم. رسيدم. اينجا بود كه اگر پرسيد مثل هميشه هات شكلات مي‌خورم و من گفتم نه.

 

من نسكافه خوردم، اگر قهوه. هر دو تلخ و متفاوت و بدمزه. فهميدم كارم سخت‌تر از چيزيه كه فكرش رو مي‌كردم. نتونستم. گفتم: مي‌شه از اينجا بريم؟

-         كجا؟

-         پارك شهر

 

با خودم گفتم: خدايا! خدايا! دستمو نگيره! و همون لحظه بود كه دستمو گرفت. (درست مثل مواقعي كه سر كلاس درسي و آرزو مي‌كني معلم ازت نپرسه و مي‌پرسه) دستمو گرفت و رها نكرد و من به درد رسيدم. چون از لابه‌لاي انگشت‌هام لرزش سلول‌هاش رو حس مي‌كردم. و با خودم گفتم: سي و سومين بندش همين حالاست كه فروبپاشه.

-         همينجا؟

-         آره، خوبه.

-         ...

-         فكر مي‌كردم خيلي ساده‌تر از اين حرف‌ها باشه

-         ...

-         ...

 

و نمي‌دونم چه طور شد كه موفق شدم بگم: تو خوبي. دوستت دارم. اما متاسفم كه بگم ... عاشقت نيستم.

 

پلك‌هاشو هم گذاشت. يعني كه مي‌فهمم. گفتم از قرار معلوم اين اتفاق خوبيه. اميدوارم براي هر دو مون نتايج مثبت داشته باشه.

 

گفت: اگه ازت پرسيدم احساست نسبت به من چيه دليلش گستاخي نبود. مي‌خواستم ببينم چه قدر فرصت دارم كه از با تو بودن لذت ببرم.

 

خداي من!

 

گفت: هيچي مهم نيست. اينكه چي مي‌شه، تو چه تصميمي مي‌گيري، كجا مي‌ري، دستهاتو از من دريغ مي‌كني يا نه. من حس بي‌بديلي رو تجربه مي‌كنم. حسي كه مقدسه.

 

و من در پي اين حرف‌ها داشتم فكر مي‌كردم كه اگر هرگز اينقدر بي‌توقع باقي نمي‌مونه، همونطور كه من نموندم. گفتم: خير است ان شا الله. گفت: حس خوب هميشه جواب خوب مي‌ده. گفتم: هميشه اينجوري نيست. و چكيد. يك قطره. از چشم راستم.

 

و اتفاق عجيبي افتاد. دستمو گرفت. يخ يخ بود دستش. و من ناگهان موج گرما رو حس كردم كه داره از پوستم به پوستش و استخوانش نفوذ مي كنه. انگار كه گردباد بود. گردبادي گرم. عجيب بود. دستم مثل هيتر عمل مي‌كرد و هواي گرم مجاورش، شگفت‌آور بود.

 

گفت: خيلي انرژي داري! و من هرگز نگفتم كه براي اولين بار در عمرم اين انرژي رو به چشم خودم ديدم.

 

دير شده بود. سرگيجه داشتم و حالم داشت به هم مي‌خورد. و براي اولين بار بعد از دوره زنده شدنم بود كه از پسري خواستم تا مسيري همراهم بياد. گفت: منتظر مي‌شم بري. گفتم: نه. و رفت.

 

ارتفاعات تخت سليمان زنگ زد و من هنوز سرگيجه داشتم. و احساس كردم كه اين بار بيشتر از هميشه حرفي براي گفتن نداريم.

 

خوشحال نيستم. ناراحت هم نيستم.

 

برو ايگناسيو

به هيابانگ شورانگيز حسرت مخور

بخسب، پرواز كن، بيارام

دريا نيز مي‌ميرد

 

23:50

19/1/85

 

پی نوشت: از اتفاقی که انداختم خوشحالم. فقط خسته ام. و خستگی چیز برطرف شدنی ایه. 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 13:16 |

حامد می گفت:بهترین جایش پشت کولر گازی است. نه کسی صدایت را می شوند، نه حدس می زند آنجا باشی. دست و رویت را هم توی حیاط بشور مبادا کسی ببیندت. حضور، ناب ترین لحظه زندگی است.

 

مامان بزرگ گفته بود: «لاکت را پاک کن». گفته بودم نه. جواب داده بود: «این طوری قبول نیست.» من به حرفش گوش نکرده بودم. می ایستادم و حضور داشتم و ناخن هایم سرخ بود. خم می شدم و حضور داشتم و ناخن هایم سرخ بود. سر به خاک می گذاشتم و حضور داشتم و ناخن هایم سرخ بود.

 

یادم نیست کی بود ولی مزه هوای آن روز هنوز زیر دندانم مانده. پارچه را خوب روی زمین پهن کردم و منتظر شدم گرگ میش را بدرد و یک ستاره به چند ستاره بدل شود. آسمان هنوز سیاه نبود که شروع کردم. ایستادم، خم شدم، سر به خاک گذاشتم و زانو زدم. برایش عاشقانه ترین آوازهایی که بلد بودم خواندم. یادم نیست از کی بود. فکر کنم دلکش. شاید هم افتخاری. کاش آن روز سبدی آهک آماده بود و پارچه ای سفید. کاش همان روز می رفتم. آن روز جامم پر بود. عین هفت خطش پر بود. نه مثل حالا که فقط دُردش مانده. دُردی که باید روی خاک بریزیش به یاد آن ها که حضور ندارند.

 

گمش کردم. چه طور پیدایش می کردم. من که اصلا ندیده بودمش. پارچه را دور انداختم. حالا دیگر فقط می نشینم و دراز می کشم. نمی ایستم، خم نمی شوم، به خاک نمی افتم، اصلا جنب نمی خورم. بابا گفت: «خیالم از تو راحت باشد؟» گفتم «آره». چیزی نگفتم. چه کار دارم!

 

خودش می گوید مساوات، مساوات. این همه آدم بی خانمان در دنیا! آن وقت خودش هر دو قدم یک خانه دارد. خواستم بروم کتاب فروشی، حالا این محمد دستم را چسبیده که بیا برویم در بزنیم سلام کنیم. گفتم من نمی آیم. گفت: من هم نمی روم. گفتم: بیخود! خاک یادگاری های کولی را هم گرفتم. گفتم شاید خاک خودش گرفته شود. بالای سرش ایستادم تا بخواند. هر روز بالای سرش می ایستادم تا بخواند. هی زورش کردم. هی نازش را کشیدم. گفت:خودت چی؟ گفتم:فکر مرا نکن.

 

اشک چشمش امان داد که بگوید: «قهر کرده. اصلا یادش رفته فرزانه ای هم وجود دارد. آخرش هم می خواهد با دست های خودش آتشم بزند.» گفتم: «مگر مغزت پاره سنگ ورداشته! با کی اشتباهش گرفته ای که این حرف ها را می زنی؟ یا نیست... (گفت هست) یا اگر هست که این حرف ها را ندارد.» رفتم کتابش را خریدم برایش. گفتم این هم نشانه. فرزانه باور کرد. من که باور نکردم!

 

گفتم بروم پنجره را باز کنم مثل آقای رهبر، شاید پشه ای چیزی فرستاد سراغ مغزم. آقای رهبر که ندید. طرف من و آقای رهبر همیشه شب است. حالا او یک صورتی غلیظ اضافه تر از من دارد. شاید هم صورتی من غلیظ تر است و به خودم دروغ می گویم. چه می دانم!

 

پشت پنجره باران است.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 12:9 |

 

وقتی پرده نشین در مکاتیب خود به شیوه ملکویادس مرگ از پیش اعلام شده سارا رو پیش بینی کرد و وقتی همه دوستان (دور یا نزدیک) بر این پیشگویی صحه گذاشتند و ازش استقبال کردند، من تصمیم به درگذشتن گرفتم. و البته اگر می دونستم دوستان اینقدر با بقای من مشکل دارن زودتر از اینها به دیار باقی می شتافتم.

 

مردن من سودهای زیادی هم برای خودم در پی خواهد داشت. این طوری من یواش یواش نویسندگی اصولی رو تمرین می کنم و حتی فرصت دارم بازخوردش رو تو صفحه پیامهای خودم ببینم. جدا از این، مردن من (بعد از نوشتن هر مطلب) یکی از جنبه های اجتماعی شدن ابر اردیبهشته. و من چند وقتیه احساس می کنم اجتماعی شدن ابر اردیبهشت به قول «رف» از نان شب هم برای من واجب تره. چراش خیلی ساده است. آدمی مثل مایکروسافت خوشحال می شه که تو تحریریه به شوخی خانم صورتک صداش کنن، اما فرض کنید من پس فردا پاشم برم مطلع. آقای «میشانی» خرامان خرامان بهم نزدیک شه و بدون اینکه از سابقه حرفه ایم بپرسه بگه «خب خانم ابر اردیبهشت! از ارتفاعات تخت سلیمان چه خبر؟» بعد راهشو کج کنه و چند قدم بر داره، ولی دوباره برگرده و با نگاهی معنا دار بپرسه «جون من بگو این «اگر» کیه». فکر می کنید چه حالی به من دست می ده؟

 

البته این مبالغه بزرگی بود. وبلاگم اونقدر ها هم جهانی نشده. اما زمانی که من اینقدر بی پرده و شجاعانه می نوشتم ابر اردیبهشت فقط سه خواننده حقیقی داشت: مرشد، قلندر و ارتفاعات تخت سلیمان. بعدها آدرس تو میکده لو رفت (به همت مایکروسافت و پرده نشین). و البته بعضی فضول ها هم رفتن نوشته های منو این ور و اون ور سرچ کردن تا به اینجا رسیدن. در هر صورت دیگه نمی شه مثل سابق بود.

 

از خودکشی که بگذرم اولین جمله ای که به ذهنم می رسه اینه: بیچاره مرشدم! تاتی باید به زودی عمل شه. و مرشد فقط سه روزه که کارش رو از سر گرفته. انرژی اش مثل انرژی ساقی مثال زدنیه.

 

دنی و تاتی سه روزیه که پیش ما هستن و شاید تا یک ماه این وضعیت ادامه پیدا کنه. ساقی می گه: برای یه بچه یک نفر کافیه ولی برای دوتا بچه باید چهار تا نیروی سر پا داشت. می دونم حالم بده ولی وقت ندارم بهش فکر کنم. و دیشب وقتی تا چهار صبح استرس مادری گرفته بودم و خوابم نمی برد، مبادا دنی روش باز بمونه و سرما بخوره فهمیدم که مرشد چرا اون همه سختی رو برای به دنیا اومدن بچه مرشدها تحمل کرد. یک علت: بچه ها ظرف عشقن. و ظرف های بزرگی هم هستن. حالا همه چیز برای من توجیه شده. و تازه خودم هم فهمیدم اونی که در وجود من با بچه مخالفه زن دومه، نه زن اول. و البته تجربه ثابت کرده وقتی به حرف زن دوم گوش کنی زندگی راحت تری خواهی داشت.
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:1 |