تبليغاتX
ابر اردیبهشت

حالم خراب بود. عمیقا خراب. اما چند نفر این موضوع رو می دونستن؟ به قضاوت از روی ظاهر عادت کردیم. «فلوس» چشمای اشک آلودش رو پاک می کرد و به من می گفت: خوش به حالت! علی رغم همه پنهان کاری نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به مایکروسافت گفتم: «این داشتن ها جواب اون نداشتن ها نمی شه. این دواست، اما نه دوای اون زخم عمیق» و مایکروسافت نظریه معروفش رو پیش از انتشار پیش من فاش کرد:«خوب شدن زخم فقط به عمقش بستگی نداره. به این بسته است که چه طور ازش مراقبت کنی، روش نمک بپاشی یا نه»

 

از چند شنبه پیش که پشت تلفن مثل آبشار نیاگارا اشک می ریختم بد بودم. و دستم هرگز به نوشتن نرفت. و حتی یادداشت های روزانه ام رو هم تعطیل کردم. و حتی به این فکر افتادم که ...

 

چی شد؟ خسته شدم. چرا؟ تخمه فروش چند تا هندونه رو با هم ور می داره، من یه هندونه رو پس از دیگری. پرده نشین یه بار پرسید:«تو زیر این همه فشار کم نمیاری؟!» یه بار مجری یه برنامه درپیت تلویزیونی ترکیه ای گفت:«48 ساعته که نخوابیدم. همه اش سر کار بودم. اشکال نداره. الآن کار نکنم کی می خوام کار کنم؟» خوب من هم با خودم فکر کردم «تا وقتی که خونت به درد می خوره و هنوز قند و اوره قاطی اش نشده باید به وجود بقیه تزریقش کنی.» می گن بعد سقط جنین باید یه مدتی حامله نشی. من فرصت نداشتم به این توصیه های پزشکی توجه کنم. کلی کار داشتم. در واقع زن اول کار داشت. تازه زن دوم کلی نقشه کشیده بود که این رابطه خستگی روحی منو برطرف می کنه. این دفعه من صرفا دهنده نیستم. این بار این منم که انرژی می گیرم. ما رو ببین چی فکر می کردیم چی شد! به قول ماداگاسکاری جوونی کردم! خامی کردم! درواقع زن دوم بود که خامی کرد. زن اول به خاطر همین چیزها بود که سکوت کرده بود. می دونست و نمی خواست بزنه تو ذوق زن دوم.

 

«اگر» که روزی فقط  یه «اما» بود کم کم کراماتش رو رو کرد. تبدیل شد به کریستف کلمب و بعد کارگر افغانی. این وسط من انرژی زیادی از دست دادم. حتما نمی فهمید چرا. اما خالی شدم. سرگیجه های وحشتناکم همه به خاطر این از دست دادن انرژی بود. و تازه «اگر» بیچاره هم کلی انرژی از دست داد برای این سقوط و این کشف. «اگر» عمیق بود. اونقدر که باورم نمی شد. و خیلی زود فهمیدم کارم خیلی سخت تر از اون چیزیه که فکر می کردم. اینجا بود که زن دوم رو دست خورد. من شروع کردم به متفاوت دوست داشتن.

 

اشتباه نکنید! این اتفاق ساده و خوبی نبود. من درآستانه سقوط بودم. و عنکبوت فراموشی نتونسته بود دور خونریزشم تار بتنه. و زخم من درد می کرد و می سوخت و دیوانه ام می کرد. نمی تونستم تحمل کنم و باید این کارو می کردم. چون زندگی همینه که هست. اگه نمی تونی تحمل کنی باید بمیری.

 

«اگر» پشت چشمای من چشمای قهوه ای رو دید. و اینو به من گفت. و من هم حقیقت ناخوش «عشق تنها برای آخرین معشوق است» رو براش تکرار کردم.

 

خسته بودم و یادم افتاد کارمو دوست ندارم، درسام مونده، اختلاف نسل ها خیلی دردناکه و یک میلیون چیز دیگه.

 

تمام ماجرا این بود.

 

همیشه توی خواب واقعا خودم هستم. و به خاطر همین همیشه وقتی توی خواب خطایی ازم سر می زنه به ذات خرابم فحش می دم. خواب دیشب مثل معجزه بود. چون توی خواب کبوتر یوز رو شکست داد. من انتخاب کردم، اگر چه عاشق هر دو بودم.

 

حالا خوبم. کار و درس و اختلاف نسل ها کیلویی چند؟
+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:50 |
می خواهم بخسبم

بر هر تخته سنگی که باشد

و بیارامم

در هر آغوشی که شد

خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی ساحل

رهایم کن

امضا می کنم

بگذار بخوابم

«نزار قبانی»

پی نوشت: خوب می شم!

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:17 |

آن که اندامم را مثل شعرهای دوران کودکی اش حفظ است، پس پلک هایم دو گلوله ی آتشین قهوه رنگ دیده است. و این یادگار عشقی است که از دست دادمش، عشقی که نمی خواستمش اما زخم هایش را مثل جنگجویان بزرگ، با افتخار، به نشان فتح و پیروزی نگه داشتم. آن که برای عبور از کوچه های تنم مثل کودک در کوچه مدرسه اش سر به هوا نیست و مثل سه کارگر افغان به درون چاه تنم سقوط می کند، از بوی خونم همه آنچه در آن است می فهمد و می داند که سلول های من انفرادی اند. آن که وقتی به آینه چشم هایم نگاه می کند خویشتن را نمی بیند و در پرشی ناگهانی و حیرت آور به درونش نفوذ می کند می بیند که نه خاکستر عشقم سوزاند، بلکه من شمعی بدون اشک بودم. از پله های تنم بالا می رود و شیب های تندش را مثل کوهنوردی  چابک پشت سر می گذارد، از کشاله هایم سر می خورد و با سنگریزه های تنم به درونم سقوط می کند. از نای و نایژه می گذرد. در حرکتی ناخواسته و بسیار خواسته به قلبم وارد می شود. و آنجا مثل زمانی که به گورستان وارد شود روح می بیند و این روح مردانی است که به آنها عاشق بودم و مردانی که ممکن است از این پس ببینم و دوست بدارم. روح کودکان از دست رفته ام را می بیند. و پوست هایی را لمس می کند که انداختم. و پوست کودکی شیرین، نوجوانی پر شور و زنی را که هر بار لباسی دیگر به تن کرده می بیند: لباس فراموشی، لباس فرار، لباس سر سپردن و لباس عشق.

 

و اگر تمام شب انگشتان باریک و کشیده اش را از گره موهایم جدا نمی کند و لبهایش را به چنان سختی که شاید هرگز نداند به گونه هایم می فشارد و من برای چشمانی که سوی دیگر بود و چشمانی که حالا سوی دیگر است گریه می کنم، می ترسد، رنج می برد و می پذیرد. چون می داند که خاصیت عشق همین است. و او با من این حقیقت ناخوش را دریافته است که عشق تنها برای آخرین معشوق است. سهم دیگرها خاطره است که می گذرد و باز می گذرد و از ازل تا به ابد کاری جز گذشتن نداشته است.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:57 |

در حالی که «اگر» سرمست از کشف هایی که کرده با آب و تاب هر چه تمامتر شروع به بازگو کردن می کنه، من آروم به حرف هاش گوش می دم، با سکوت تاییدش می کنم و لبخند پدری بر لبم می نشینه که پسر هفت ساله اش برای اولین بار نوشته ای رو با صدای بلند براش می خونه. (می دونم چه قدر پررو ام و مرشد الآن داره توی دلش یا با صدای بلند به من فحش می ده)

 

«اگر» یه کریستف کلمب پر شور و تازه نفسه، و من یک کریستف کلمب کشتی شکسته. هنوز هم کشف می کنم اما مثل «اگر» کولی بازی در نمیارم. اگر چه شیفته این کولی بازی «اگر»م و اگه یکی دو روز از کشف هاش باهام حرف نزنه دلم تنگ می شه و به شدت نگران می شم. و خوب به یاد دارم همین کشف ها بودن که روزهای اول منو به وحشت انداختن. و حق هم داشتم. تصور کنید یکی از خط اول تا آخر بی هیچ اشتباهی بخوندتون! ترسناکه، نه؟

 

امروز وقتی «اگر» نفس نفس زنان از کشف جدید و اضطرابش حرف می زد من کاملا خونسرد بهش گفتم: «ساده است. من شروع کردم به دوست داشتن تو.» و «اگر» درست یک دقیقه قبل اینو حدس زده بود. و البته بیشتر از حدس بود چون گفت که از کشفش مطمئنه.

 

روزی که بهش گفتم «عاشقت نیستم، لزومی نداره عاشقت باشم» ترسیده بود. اما حالا فکر می کنم اونقدر رشد کرده که ببینه افتخار شنیدن جمله ای رو داشته که تا اون لحظه به هیچ کس نگفتم، و مقامی رو داره که تا اون لحظه هیچ کس نداشته، و متکامل ترین سارا رو تا اون لحظه دیده. من هم با «اگر» رشد کردم، اگرچه این رشد رو فریاد نزدم. و به خاطر این رشده که فهمیدم نیازی به عاشق بودن نیست، کارهای مهمتری برای انجام دادن و حس های مهمتری برای خرج کردن دارم. شما هم می فهمید چی می گم؟

 

«اگر» گفت: چند طبقه دیگه مونده تا به تو برسم؟ گفتم: بیخود منتظر دیالوگ نباش. وقتی به یک سطح برسیم همه حرف ها رو گفته می یابیم. و تنها کاری که برامون می مونه چای خوردنه. گفت: چای رو آماده کن که به زودی می رسم. گفتم: دیگه چی؟ مگه من زن خوب فرمانبر پارسام؟ یادت باشه من  فمنیست نیستم، اما فمنیست ها رو دوست دارم.

 

پی نوشت: هر کی فکر می کنه فمنیست ها آدمای دوست نداشتنی تند رویی هستن بره تلاش کنه مایکروسافت رو بشناسه. اگه فمنیست یعنی مایکروسافت، پس فمنیسم چیز خیلی خوبیه.

 

مهم نوشت: به دوست بودن با «اگر» با همه وجودم افتخار می کنم. اونقدر عمیق و بزرگه که گاهی به فکر حسودی می افتم. این رو هم بگم که وقتی اینک ستیز یوز و کبوتر رو نوشتم نتونستم بنویسم با همه وجودم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:31 |

چه خوشبختم من. تغییر بهاری احوالاتمو با مرور کردن پست های آخرم می بینم. بی اینکه نیازی به آینه های بیرونی باشه.

 

حالم خوبه. از هوای اردیبهشت لذت می برم. بارون حالمو بهتر می کنه. و «اگر» همه سعی اش رو می کنه که تمام احساس منو (به قول نیچه) مثل یک قورباغه کاملا چرب کوچک قورت بده. و این وسط اتفاقات خارق العاده می افته. مثل چیزهایی که همزمان بهشون فکر می کنیم، کتاب هایی که همزمان می خونیم و دردهایی که همزمان بهشون دچار می شیم بی اینکه یکی از دیگری خبر داشته باشه.

 

الهی من قربون این غادت السمان برم. برای من گاهی حکم آب روی آتیش رو داره. و دیشب هم جزو این گاهی بود. دیشب نداشتمش، حالا دارم خودمو سیراب می کنم:

به تو تکیه می کنم

و از درخت تنت

شاخه های مهربانی مرا در بر گرفته اند

در پرتو غمبار مهتاب

تو به قبیله مردان وارد شدی

همه مردان که گذشتند و من دوست داشتم

و همه مردان که ممکن است بعد از این

- چون آنان را ببینم -

دوست بدارم

 

هنوز هم معتقدم این که «دوست داشتن از عشق برتر است» حرف درستی نیست. هر دوشون برترن. و چون متفاوتن اصلا قابل مقایسه نیستن.

 

می خوام از «عصاره وجود» حرف بزنم. کشف «اگر» درباره این عصاره منو به زانو درآورد. و در یک لحظه به خودم گفتم: «اگه عشق اینه که «اگر» داره، پس من تا حالا لاف عشق می زدم.» اما عجله کرده بودم. کشف های من دست کمی نداشت. و تازه من دست ها رو در اختیار نداشتم. خوب درکش می کنم. و اون – با اینکه خوب می بینه و حس می کنه – هنوز نمی تونه به تمامی درکم کنه. ماجرای اون چند طبقه همچنان به قوت خودش باقیه.

 

حالم خوبه. و گهگاه صدای قلبش رو می شنوم.

 

پی نوشت1: سرگیجه های وحشتناک هنوز دست از سرم ورنداشتن.

پی نوشت2: با «خوشگل» تو «عمال» قرار گذاشتم. برام دعا کنید.

پی نوشت3: من واقعا به تنگ میام وقتی که مایکروسافت مدام ما رو دودر می کنه. تو سرم دارم طرح تشکیل جلسات فمنیستی بالای کوه رو بررسی می کنم. این تنها راه کوهنورد کردن مایکروسافته.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:49 |

من تا به امروز سه بار مادر شده ام. و هر سه بار و هر بار یک جور خاصی بچه هایم مردند.

 

اولین بچه ام اسمش «عبور» بود. یک پسر. دوستش داشتم. حتی می توانم بگویم عاشقش بودم. حاملگی سختی داشتم. آن اواخرش دیگر شور همه چیز در آمده بود. تنها چیزی که می توانستم بخورم شیر و گوجه سبز بود که آن هم چیزی از حالت تهوعم کم نمی کرد. نه ماه و نه روز و نه ساعت گذشت، بچه ام دنیا نیامد. به سزارین متوسل شدم، کودک مرد. آنقدر خون از دست دادم که زرد شدم.

 

بچه دومم «غریزه» نام داشت. ناخواسته بود. یک پسر با استخوان های ظریف. حاملگی آسانی بود. کودک لگدهای محکمی می زد. حدس می زدم پنالتی زن قهاری از آب درآید. هفت ماهه که بودم یک روز صدای گریه اش را در زهدانم شنیدم. بعد از آن حرکتی نکرد. آرام خودش را پایین کشید و مرده به دنیا آمد. چشم هایش بسته بود.

 

سومی هم پسر بود. برادر تنی پسر اولم. به غایت زیبا بود: فراخ شانه، باریک اندام، رنگ و رویش از سیب شبانه، درشت چشم و گس دهان و اعصابش از نقره سوزان. حتما همین طور بود اگر زاده می شد. اما مرد. با این همه مرده اش را در شکمم نگه داشته بودم. زادنش سخت به طول انجامید. مرده اش را هم دوستش داشتم. اسمش را «رها» گذاشتم. روحش به وسعت خورشید بود.

 

حالا چند روزی است که احوالاتم عوض شده. حالم بهم می خورد. سرم گیج می رود. دلم درد می کند. چشم هایم سیاهی می رود. دلم چیزهای ترش مزه می خواهد و هر بویی حالم را به هم می زند. هنوز هیچی نشده چشم هایم باد کرده. دماغ و دهنم هم پف کرده است. حس می کنم دختر است. دوست دارم بماند. دوست دارم بماند، صدای نفسش را بشنوم، گریه اش را بند بیاورم، خنده اش را ببینم، بغلش کنم، بزرگش کنم، بفرستمش خانه بخت. اسمش «دوست» خواهد شد. من «پرنیان» صدایش می کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:14 |