تبليغاتX
ابر اردیبهشت
اين بار را فقط به خاطر تو سكوت مي كنم. دوست دارم آرامش و حس عميق قلبم را فرياد بزنم، اما به خاطر تو سكوت مي كنم. نفهميدي با تو ام؟ نشان به نشان خيابان صوراسرافيل...

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 11:40 |

یه مشت لباس سبز به طرفمون هجوم آوردن و هی گفتن: متفرق شین! حرکت کن خانم!

 

میدون هفت تیر کاملا مشوش بود. از کاغذ پاره های پلاکاردها می شد فهمید چه خبر بوده. براب...ری حقو...ق ز...ن و مرد. صدای فریاد می شنیدم. سعی کردم قیافه ها رو تشخیص بدم اما هیچ کس رو ندیدم. از همه اونهایی که به چهره می شناختم فقط مایکروسافت رو دیدم که چشماش دو کاسه خون بود و بی اینکه متوجه شه منو دیده مدادم تکرار می کرد: هما! هما رو گم کردم! زیاد طول نکشید که منم مایکروسافت رو گم کردم.

 

عجیب بود! فقط یک ربع گذشته بود اما جمعیت انقدر متفرق بود که نمی تونستی پنج تا زن رو یه جا پیدا کنی. هر لحظه از یه جای میدون صدای فریاد می اومد. و بیشتر این صدا: ولش کن! ولش کن! پلیس پیرهن یه پسر جوون رو به تنش جر داده بود و به زور می خواست سوار ماشینش کنه. تا اونجایی که من دیدم فقط مردا رو گرفتن. اما شنیدم که تجمع تو نطفه خفه شده. همون اول زنها رو گرفتن و زدن و بردن. اما من هم دیدم اسپری و گاز اشک آور و ... شنیدم که دم سردر دانشگاه گارد ویژه گذاشتن.

 

یه عده می رفتن می نشستن رو چمن ها پارک سر قائم مقام اما پلیس می اومد بیرونشون می کرد. پسرها رو می زدن. اما من ندیدم زنی رو بزنن. انگار پسرها رو می زدن که زن ها بترسن. به یکی توپید: اوی آقا! کجا داری می ری؟ گفت: خونه. یقه پیرهنشو گرفت و گفت: غلط می کنی! بیا برو گم شه تو ماشین!

 

ایستاده بودیم کنار. دست همو گرفته بودیم و دستامون بالا بود. اما هیچی نمی گفتیم. یه جلیقه سبز اومد طرفمون: متفرق شین تا بازداشت نشدین! گفتم: کاری نداریم آقا. وایسادیم. همین که این جمله از دهنم دراومد انگار که داغ دلش تازه شده باشه گفت: بیخود وایسادین! برین گم شین! غلط می کنین! چندتا دختر نشستن وسط یکی از باغچه های میدون و یار دبستانی خوندن. یه لباس شخصی اومد بهشون تشر زد. دختره گفت: آزادی می خوام. کار می خوام. برابری می خوام. و بعد صداشو دو برابر کرد: پول نفت می خوام!

 

هرزگاهی مردمو دنبال می کردن. اونهایی هم که از ماجرا بی خبر بودن می موندن. و وقتی صدای همهمه شون رو می شنیدم یاد «هیابانگ گروهی هیجان دوست» می افتادم. درست انگار که اسپانیا هستیم. وسط میدون گاو بازی.  

 

نهایت بیست و پنج ساله بود. لباس سبز پوشیده بود، با آرم نیروی انتظامی، چادر سیاهش با یه کش به سرش وصل بود، موهاش ریخته بود بیرون، هی باتومشو تو هوا می چرخوند و می گفت: تجمع غیر قانونیه. خانما متفرق شین!

آخه زن حسابی! تو این مملکت زن بودن غیر قانونیه! مگر اینکه یکی بشم مثل تو!

 

می پرسیدن: چه خبره خانم؟ می گفتم: زنها برای اعتراض به محدودیت های قانونی تجمع کردن. یکی گفت: جدی؟ خب منم هستم! حالا باید چی کار کنم؟ یکی گفت: خب چرا مردمو می زنن؟ این که به اسلام خطر وارد نمی کنه! یکی گفت:وا! زن ها حق طلاق داشته باشن که همه زندگی ها از هم می پاشه! یکی می گفت: چیه باز می خواهین انقلاب کنین؟

 

پیرزنه از روی دلسوزی به دختره گفت: اینجوری نرو با این وضع مادر! می گیرنت. گفتم: نه خانم. ربطی به مانتوی کوتاه نداره. مردها رو هم گرفتن. زد تو صورتشو گفت (خدا شاهده عین جمله اش بود): وای بمیرم واسه مردا! اونا رو برای چی گرفتن؟

 

دختره گفت: من کار دارم. من می رم جلو! محل کارمه! ما دانشجوییم! جدی بهش گفتم: اما اینو نگو چون جرم بزرگیه، ممکنه کتک بخوری. شوخی گرفت. اما من جدی می گفتم. و خودم هم به خاطر همین هیچ کارت شنایایی همراه نداشتم. چون همه چیزهایی که من هستم واقعا جرمه. خبرنگاری و زن بودن و دانشجو بودن.

 

دختره نگاه گستاخی به زنه (این یکی چاق بود و سن و سال دار) انداخت و گفت: نزن خانم! باتومشو زد کف دستشو گفت: نمی زنم. دستمه. از اون بالا شیرفرهاد برره کنار یه قوری چای به مردم لبخند می زد. تعریفش از فمنیسم اومد تو ذهنم: فمنیسم یعنی چه؟ یعنی ای که به جای مرد محوری زن محوری وشد!  

 

چه قدر مودب بود پلیس! یا اینکه از اون فحش های ناب خواهر و مادری چیزی به ما نرسید! چون فقط شنیدیم: خفه شو! گم شو! یادمه هفت سال پیش تو تجمع پارک لاله یه پلیسه به مرشد چهار تا فحش ناجور مردونه داد. اون موقع ها زن ها رو برای فحش دادن هم به حساب نمی آوردن.

 

خیلی خوشحالم! پلیس از زن ها بیشتر از دانشجوها می ترسه. پلیس از زن ها وحشت داره. هرگز برای هیچ تجمع دانشجویی همچین تدابیری نمی ذارن.

 

رفتم که بگم هستم. اما همه چیز رو خوب ندیدم. باید منتظر نوشته های اونهایی باشم که دیدن و این دیدن احتمالا پای چشم هاشون رو کبود کرده. همه اونهایی که می بینن وبلاگشون فیلتره. اما خب این یکی فعلا هست.

 

فلوس تو بغلم می لرزید. من هم می لرزیدم اما کمتر. بهم گفت: تو دیگه کی هستی! گفتم: من هم می ترسم. چی فکر کردی؟ ظاهرم گولت نزنه. کس فلانیه که به اندازه هیکل من پرونده داره و از پا نمی شینه. فلانیه که وقتی می خواستن بازداشتش کنن مچ دستش شکست و آخ نگفت. فلانیه که چهار برابر من سن داره و هنوز نا امید نشده...

 

پی نوشت: مرشد به تاکسی می گفت: آزادی هزار نفر! من گفتم: امیر آباد! راننده تاکسی پسر یا نوه عقب مونده اش رو نشونده بود رو پاش. وقتی مسافر جلو پیاده شد با یه دست بلندش کرد و گفت: بیا علی آقا بشین این ور. بعد هم تسبیحش رو از دور آینه انداخت جلوی دست بچه. اونجا بود که من زار زار گریه کردم.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 19:57 |

دوستت دارم

دوست داشتنی من

عزیزم عشقم

محبوبم ببوس

مرا

دوستم داری؟

.

.

.

 

اگر قوس صعود رو طی می کنه، من قوس هبوط رو. امتحان معارف داشتم. تو جزوه ام نوشته بود: اهبطوا! یعنی پایین بروید تا کامل شوید. اما من تو این قوس هبوط دارم روز به روز لاغرتر می شم. روز به روز بی چیز تر. روز به روز بی انگیزه تر. روز به روز کوچیکتر، پیرتر، نا امیدتر. اه! تف به این زندگی سگی! یه روز خوشی، 364 روز ناخوش! حالم از هر چی این روزا می نویسم به هم می خوره!

 

به یه کم مردن احتیاج دارم. خواب و بیهوشی و کما جواب خستگی من نیست.

 

پی نوشت: بند اول تراوشات ذهنی ولادیمیر ولادیمیرویچ مایاکوفسکی، فوتوریست معروف روسه. یک هفته عاشق شد، یک سال و نیم شعر گفت. برای ماریا نوشت:

می آیی عنق تر از عنق

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گویی

راستی خبر داری؟

دارم شوهر می کنم!

بکن! به درک! خیال می کنی از پا در می آیم؟

چه باک!

ببین آرامم... آرام تر از نبض یک مرده

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 17:42 |
 

logo-zananzzzz.jpg

از زمان تدوين قوانين در انقلاب مشروطه، طي 100 سال گذشته، تلاش زنان ايراني همواره متوجه دستيابي به حقوق برابر و
انساني بوده است. اما با وجود تمامي اين تلاش ها، در کليه قوانين از جمله قوانين مدني و جزايي، حقوق اوليه زنان همچنان ناديده گرفته شده و بن بست هاي قانوني بسياري را بر زندگي زنان جامعه ايراني تحميل کرده است.
ما زنان در 22 خرداد سال گذشته يک دل و يک صدا اعتراض خود را به کليه قوانيني که حقوق زنان را نقض کرده ابراز داشتيم اما مطالبات بر حق ما همچنان بي پاسخ مانده است. بدين سبب امسال نيز در پيگيري قطعنامه 22 خرداد سال گذشته دوباره گرد هم خواهيم آمد و خواسته هاي مشخص خود را از جمله منع چندهمسري، لغو حق طلاق يکطرفه مرد، حق ولايت و حضانت بر فرزند توسط پدر و مادر به طور مشترک، تصويب حقوق برابر در ازدواج (مانند حق بدون قيد و شرط اشتغال و حق تابعيت مستقل زنان متاهل و...)، تغيير سن کيفري دختران به 18 سال، حق شهادت و ديه برابر، و لغو قانون قراردادهاي موقت كار و ديگر قوانين تبعيض‎آميز اعلام خواهيم کرد.
از اين رو از همه شهرونداني که به نقض حقوق زنان در قوانين موجود اعتراض دارند مي خواهيم به گردهم آيي که به اين منظور در روز دوشنبه 22 خرداد ماه 1385 (ساعت 5 الي 6 بعدازظهر در ميدان هفت‎تير) برگزار مي‎شود بپيوندند.

ادامه امضاهای زنان و مردان را ببینید و در صورت تمایل شما نیز این فراخوان را امضا کنید

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 11:21 |
اعتراف می کنم:

خرابم. به جدایی فکر می کنم. به دست کشیدن و سکون فکر می کنم. به مردن فکر می کنم. و خودم را می بینم که لباس سیاه پوشیده، ابروهایش درآمده، رنگش پریده و هی عوق می زند.

- راستی خبر داری؟ دارم شوهر می کنم!

- بکن! به درک! خیال می کنی از پا در می آیم؟ باکی نیست! ببین آرامم! آرامتر از نبض یک مرده...

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 20:57 |

در وجود سارا دو زن بود: زن اول، مهربون و فداکار و از خود گذشته و صبور، زنی که مادر بشریت بود و زن دوم، بی تحمل و خودخواه و عصبی و کولی و پر هیاهو، زنی که فقط به خودش فکر می کرد. هر دو زن با هم تو طبقه اول زندگی می کردند. چون بالاخونه اجاره رفته بود به شرط تملیک. هر دو زن در و دیوار سرخ خونه رو دوست داشتن و اگر چه مثل موش و گربه به جون هم می افتادن، اما عاشق هم بودن و هر کدوم برای بقای دیگری همه تلاش خودش رو می کرد. همه چیز روال عادی خودش رو داشت تا اینکه یه روز کسی در زد.

 

-         تق تق تق

-         کیه؟

زنی پشت در بود با سیمای زنگی و موهای قهوه ای فرفری. درشت اندام بود و پرزور به نظر می رسید. یه پیرهن گل گلی تنش کرده بود و یه کیف سیاه گنده روی دوشش بود. یه کاغذ درآورد که روش نوشته ای  بود به خطی که هر دو زن اون رو می شناختن. نوشته بود: از امروز تا اطلاع ثانوی این زن مهمان شماست. امضا. سارا

 

زن اول و دوم هاج و واج به صورت هم نگاه کردن و بعد چند لحظه سکوت خطاب به زن گفتن: سلام. بفرمایید تو. زن چیزایی گفت که نفهمیدن. اومد و نشست سر میز. زن دوم از پررویی زن تازه وارد خوشش نیومد. زن اول رفت جلو گفت: چیزی میل دارین براتون بیارم؟ می خواهید استراحت کنید؟ زن تازه وارد دوباره حرف زد اما هیچ کس نفهمید چی می گه. هر دو زن خوب فهمیدن که زبون این زن رو نمی فهمن، این زن هم زبونشون رو نمی فهمه. به زودی رفتار غیر عادی زن تازه وارد و فضولی کردنش تو هر کاری و سرک کشیدنش به هرجایی زن دوم رو به تنگ آورد. داد می زد و می گفت: این دختره خیره چی فکر کرده این زنه رو فرستاده اینجا؟ زن اول سعی می کرد آرومش کنه: تو که می دونی دست خودش نیست. خب این زن هم لابد مهمونش شده دیگه. یه چند مدت دندون رو جیگر بذار. سارا خودته!

 

همین طور ادامه داشت. زن تازه وارد راه می رفت و همه چیزو به هم می زد. زن دوم داد و قال می کرد و زن اول سعی می کرد فضا رو آروم کنه. به عبارت دیگه زن دوم مثل همیشه فیدل کاسترو بود – حرف های تند می زد و اونقدر سخنرانی می کرد تا آخر سر غش می کرد -  و زن اول خاتمی بود که گفت و گوی تمدن ها راه انداخته بود و خیلی علاقه داشت با زن تازه وارد زبان مشترکی برای برقراری ارتباط پیدا کنه.

 

سارا هم این وسط وحشت هر دو زن رو دو چندان می کرد. مدت زیادی می خوابید. با گریه از خواب بیدار می شد. با اشکایی که به سردی یخ بودن. تو تمام طول بیداری به این فکر می کرد که درسش بیهوده است، کارش رو دوست نداره، اساسا برای هیچ کاری ساخته نشده و غیره. بی اینکه بدون چرا، تو گورستان قدیمی نبش قبر می کرد و مرده ها رو برای کالبد شکافی می برد. ژله و چای می خورد و ظرف ها رو به جای اینکه بشوره می شکست. کمتر از تختش پایین می اومد و همش یه گوشه کز کرده بود. آخر سر هم با گلودرد ناشی از بغض به خواب می رفت.

 

و این تازه آغاز ماجرا بود.

 

پی نوشت: خالیه و دلش مثل سگ گرفته. چهل ساعته که منتظره. اگه هزار روز گذشته رو نادیده بگیره.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 17:59 |
حکایت آدمی که نمی تواند بنویسد، حکایت آدمی است که نمی تواند گریه کند. شاید هم کسی که نمی تواند بشاشد. این دومی ملموس تر است. بعد از یکی دو روز دل آدم می ترکد و از پا درش می آورد. من در ظهر روز دوم به سر می برم.

گاهی هوس می کنم دوباره بیافتم زیر سم اسب های مسابقه... فایده ای ندارد. نمی توانم. نمی توانم. کارم شده این که تن سفید کاغذ را بخوابانم کنارم و با حسرت نگاهش کنم. احساس می کنم زیباترین زن دنیا برهنه روی تختم افتاده و من آغا محمد خانم.

پی نوشت کامنت های «دیگر تمام شد»: ما با «یکی دیگه» بودیم، «یکی دیگه» جواب داد. به لحظه های از دست رفته هر کی دلم می خواد نگاه می کنم تا چشم «یکی دیگه» هم درآد.

پی پی نوشت کامنت های «دیگر تمام شد»: کی می تونه تو ایهام با من کل بندازه؟

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 19:9 |

بهمن شیر گفت: «خب! بگو ببینم با همشهری ما چی کار کردی؟»

گفتم:«همشهری شما به من گفت مزخرف، هدیه ام رو پس داد و گفت که نسبت به من بی تفاوته.»

گفت:«چرا این کارو کرد؟»

ابرو بالا انداختم: «احساس واقعی اش رو بیان کرد!». سرمو بلند کردم:«اسم ادکلنتون چیه بهمن شیر؟»

 

یه دستمال کاغذی از تو جعبه برداشتم و جعبه رو دراز کردم طرف «پرهیزگار»:«بیایید با هم گریه کنیم آقای پرهیزگار.» «حس» غش غش خندید و گفت: «یادش به خیر! ما رو بردی دیدن سوسن های چلچراغ! پارسال همین موقع ها بود، دکتر چه عرق سگی محشری داد بهمون تو سرمای استخون سوز داماش!»

 

تو اتاق عکاسی میکده همه با هم بلند می شن وقتی که من وارد می شم. و یاد خاطرات سفرایی می افتن که با من رفتن. این فقط بهمن شیره که وارد جزییات می شه و تا اعصاب ما رو یه سرویس درست و حسابی نکرده دست بر نمی داره. همیشه هم می خواد با تحلیل روانشناسی به من کمک کنه. همیشه هم به این نتیجه می رسه که تقصیر خودم بوده، باید از تجربیاتم استفاده کنم، باید رو پای خودم بایستم، نباید اینقدر حساس باشم، باید منطقی فکر کنم... این دفعه چند جمله اضافه داشت: تو تجربه ات بیشتره، تو باید مواظبش باشی، تو باید بدونی که می خوای باهاش چی کار کنی...

 

بهمن شیر به گوشی موبایلم یه نگاه انداخت و وقتی forget it رو دید گفت: «همین سیاستو پیش می گیری که زندگیت اینجوری می شه دیگه!» گفتم: «این طوری ها هم نیست بهمن شیر. قبل از این سیاستم don’t let it بود. به بن بست رسیدم.» بهمن شیر یه نگاه سوزناک انداخت و گفت: «کار درست و حسابی که نداری! درس هم که نمی خونی، خونه هم که نمی ری، اینم که این طوری، این چه زندگی ایه؟»

 

برای چند ساعت دلم می خواست بمیرم.

 

دیروز باهاش حرف زدم! نمی خواستم! اما وقتی سلام کرد زبونم شروع کرد به چرخیدن.  وقتی گفتم «ننه من غریبم!» محکم جلوم ایستاد و گفت: «تا وقتی مطمئن نشدی حق نداری ارتفاعات تخت سلیمان رو متهم به بازی کنی. منصف باش.» و بعد گفت: «همیشه یکباره اتفاق می افته. فاصله بین گفتن و نگفتنت چه کوتاهه!» و گفت: «دلم می خواد سفت بغلت کنم. کاش می تونستم! اما ده تا مرد با هم نمی تونن این کارو بکنن، من یه تنه چه طور دستامو دور تنه یه سرو هزار ساله حلقه کنم؟»

 

همه مسیج هاش رو پاک کردم. «سلام مهندس! من ارتفاعات تخت سلیمانم. هر وقت از خواب مبارک بیدار شدی من در خدمتتون هستم.» «این چه کلاسیه که تموم نمی شه مهندس! من شارژ گوشیم داره تموم می شه» «دلم می خواست بیشتر باهات حرف می زدم، خیلی حرف برای گفتن دارم» «خوب هوش و حواسمو از سرم پروندی ها مهندس! یادم رفت حساب کنم، شمارشو بردارم!» «خب منم خیلی تو رو دوست دارم.»...

 

هنوز هم از خودم می پرسم چرا جرات نکردم به بهمن شیر بگم: من «اگر» رو دوست دارم. از قضاوتش ترسیدم؟

 

خیلی دلم می خواست یه ترامادول بخورم. اما فقط یه پروپرانولول 40 خوردم. و تو گوشی تلفن داد زدم: «اصلا می پیچونمت لج همشون درآد! همچین دودرت کنم کیف کنن!» اگر به همه حرف هام گوش کرد و گفت: «آروم باش عزیزم. من کنارت هستم.» و بعد مثل همیشه گفت: خوب و عیق بخوابی عزیزم. می بوسمت. 

 

دستم به نوشتن نرفت، خوابیدم.

 

خودمو بیهوده حس می کنم. کدوم دهندگی عظیم؟ کدوم جنگندگی؟ کدوم وسعت؟ کدوم سرسختی؟ من هیچ وقت «نه» نگفتم. من تو زندگی ام چه کار کردم که بهش افتخار کنم؟ نه حس جاه طلبی دارم، نه دغدغه «بیشتر». سرو کجاست؟ رنگین کمان کدومه؟

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 17:18 |

شهرام گفت: مني كه تو عشقو عاشقي شاگرد اول هستم، خانم معلم چرا آخر كلاس نشستم؟

«اگر» جواب داد: چون قدت بلنده.

و «اگر» يك نكته فلسفي رو متذكر شده بود. اونايي كه قدشون بلنده آخر كلاسن، آخر صفن، و گاهي حتي توي كادر جا نمي شن. و اين هم خاصيتشه.

 

پي نوشت: براي من دلتنگ نباش. براي لحظه هايي دلتنگ باش كه از دست دادي و لحظه هايي كه داري از دست مي دي.

 

دل نوشت: عمیقا دلم شب و سکوت و طبیعت و گریه می خواهد.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 14:6 |