امشب می توانم غمگنانه ترین سرودهایم را بسرایم
شاید بسرایم: شب ستاره باران است
و لرزانند
ستاره نیلگون در دورست
دوستش داشتم، او نیز گاهی دوستم داشت
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم
اندیشه نداشتن او، احساس از دست دادنش
شنیدن شب سترگ و سترگ تر بی حضور او
و شعر به جان فرو می افتد، به سان شبنم بر سبزه
چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتنش نبود
شب ستاره باران است و او با من نیست
همین و بس
به دور دست کسی آواز می خواند، به دور دست
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد
گویی برای نزدیک کردنش، نگاهم به جستجوی اوست
دلم او را می جوید و او با من نیست
از آن دیگری، از آن دیگری خواهد بود
همان گونه که پیش از بوسه های من بود
آوایش، تن روشنش، چشمان بی کرانش
جانم به از دست دادنش رضا نمی دهد
«پابلو نرودا»
گاه می نشیند بر دلم یک سوال
چرا پایان نبرم جمله هستی ام را
با نقطه یک گلوله؟
امروز هر چه بادا باد
غزل بدرودم را می سرایم
«مایاکوفسکی»
ماریا
مرا نمی خواهی؟
مرا نمی خواهی!
افسوس
باید باز بکشم بار قلبم را
با درد و با اندوه
آن سان که سگی باز می کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را که از جا کنده است قطار
من
با همه خون قلبم
با رخت یک دست سفید قلبم
با گل های خاکی که چسبیده است به آن
باز می گردم به جاده
«مایاکوفسکی»
شب
باز مزاحم است
شب
مشتی ستاره دارد
دستی خائن اما پراکنده کرده ستاره هایش
شب می آید
نه!
این شب سیاهتر از سیاه را
نگاه در هم نخواهد شکست
پنهان در کنج میخانه کپیده ام
می ریزم شراب بر جانم و بر سفره
«مایاکوفسکی»
خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه
در چشمانم اگر خیره شود کسی
آن را خواهد دید
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است
می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی جاودانه می کنند بی آنکه روح را از او بر گیرند
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی
«آخماتووا»
موضوع بسیار ساده است و روشن
هر کسی آن را می فهمد:
تو مرا دوست نداری
و هرگز دوست نخواهی داشت
من چرا چنین دلبسته ام به مردی کاملا بیگانه؟
چرا شامگاهان چنین از ته دل برایت دعا می کنم؟
چرا دوستم را، کودک مو طلایی ام را
شهر محبوبم را، سرزمینم را
ترک کرده ام
و در خیابان های این پایتخت بیگانه
چون کولی سیاهپوشی سرگردانم؟
«آخماتووا»
همه آن گل هایی که به دروازه خانه ام آویختی
باد پرپر کرد و پراکند
بر زمین پوشیده از برف
چرا می باید اکنون به خاطر آورم آنها را
و تو را که صدایم می کردی
آنگاه که از پشت پنجره نگاهت می کردم
همچون پرنده ای که جفتش را
«امبلا زونه دیپوکو»
گریستن با اشکی لبریز از زندگی، سیلاب وار گریستن
گریستن از گوارش، رویا را گریستن، بر آستان درها و بندرها گریستن
گریستن از مهربانی و زردی
سر میناها را گشادن، سیل گذرهای اشک را
روح را غرقه کردن، دلق را، معبرها و خیابان ها را به سیل فرو بردن
و با شنا خود را از اشکهای خویش نجات دادن
هق هق کنان در دوره های مردم شناسی حضور یافتن
هق هق کنان آفریقا را درنوردیدن
«اولیور خیروندو»
راز قلبم را تنها به عقابان خواهم گفت
اعتراف می کنم که دل از من ربوده ای
و آرزویم پیوستن به توست
می خواهم معشوقه خانگی ات باشم
دست در آغوش همدیگر
افسوس که چشمان تو جای دیگری است...
افسوس چشمانی که تو را در به در کردند
برای ابد سرگردان خواهند ماند
و من با همه این وجود رازم را به عقابان می گویم
پروازهای دیگرشان را نادیده می گیرم
اما اگر به سوی من بال بگشایند
دیگر باره هستی خواهم یافت
«عاشقانه های مصر باستان»
فصل دوم اندوهم آرام آرام به پایان خواهد رسید
اگر
این شعر را تمام کنم
یا کمی بهتر بخوابم
یا نامه ای برسد
یا چند خبر خوش از رادیو
«ناظم حکمت»
بر پل میان دو کلمه «به یادت دارم» و «از یادت می برم»
از تو ملتهب شدم و دوستت داشتم
و در دل آب های رو بر ساحل دیدار و فراق
مرگ دلخواهم را که از توست می جویم
«غادة السمان»
به راستی آیا من آن یار را
دوست داشته ام؟ از دست داده ام؟
آیا ممکن بود من کودکانش را به دنیا بیاورم؟
آه! مرا آن تابوت هایی شکنجه می کنند
که در جشنی بزرگ به خاکشان سپردم
بیمناک بر این گمان
که همه چیز در آن ها مرده است
و هرگز و هرگز ندانستم
که مدفون شدن در تابوت ها
به راستی مرده بودند یا نه زنده بودند
زیرا من در تابوت ها را استوار کردم
و روزگاری است که کار تمام شده است
«غادة السمان»
تا کی باید بیافرینمت؟
چون درویشی که خدا را
بگو تا کی؟
مانند عطار ها از خلاصه گل ها تو را می سازم
بگو تا کی از لاله زارهای هلند، از انگورستان های فرانسه و نارنجستان های اندلس
قطره قطره جمعت کنم؟
«نزار قبانی»
آیا راه نجاتی برای زورقی شکسته
که نه غرق می شود نه زنده می ماند داری؟
من تنها توان رسیدن به تو را دارم
به اندازه از آب دریاها نوشیده ام
و آفتاب صورتم را تفسیده
و ماهی ها گوشت هایم را خورده اند
تنها من رنج کشیده ام از سفر و در به دری
راه نجات داری برای گریز از این شمشیر
که به دو نیممان کرده و نمی کشدمان
و مخدری که به خلسه مان نمی برد؟
می خواهم بخسبم
بر هر تخته سنگی که باشد
و بیارامم
در هر آغوشی که شد
خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی ساحل
رهایم کن!
امضا می کنم!
بگذار بخوابم!
«نزار قبانی»
پی نوشت: توانستم بگویم؟