تبليغاتX
ابر اردیبهشت
گله: خدایا! یعنی من نمردم؟ یعنی من در پایان پر تنش ترین و پر اضطراب ترین روز عمرم نمردم؟ یعنی این همه حرص خوردم و هنوز زنده ام؟ پس به تو ایمان آوردم. پس آدمیزاد واقعا جون سخته.

یادآوری: سینا به زودی اعدام می شه. اون فقط ۱۸ سالشه.

نتیجه: از خودم خجالت می کشم.

توضیح: روز وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم. تا مرز سکته رفتم. و تو تمام لحظه هایی که مثل دیگ جوش می زدم یادم نبود سینایی هست که سه سال از من جوون تره و می دونه که نمی تونه روی فردا رو ببینه.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 0:46 |

سردمه. این اولین جمله ایه که به ذهنم می رسه. و اولین حسیه که دارم.

 

از سر کلاس «هیبت» میام. فن بیان داشتیم. رفتم تو چشماش نگاه کردم و گفتم: کمپین تغییر برای برابری رو امضا می کنین؟ گفت: چی هست؟ خودکار و کاغذ رو دادم دستش و گفتم: فکر می کنم مجابتون کردم آقای هیبت. پس امضاش کنید. گفت: «نکنه منو می خوای به عقد خودت دربیاری؟» برگه رو امضا کرد و تو اولویت های قانونی اش نوشت «دیه». همه اونهایی که شرط بسته بودن هیبت برگه رو امضا نمی کنه شاخ درآوردن و «اینیه» گفت: «این دیگه آخر سیگنال بود!» بیشتر بچه ها امضا کردن و بعضی ها هم مثل «عربچه» شروع کردن به بحث الکی. عربچه گفت: «تا وقتی مردایی مثل من هستن فکر تغییر رو از سرتون بیرون کنین.» من گفتم: «تا وقتی زن هایی مثل من هستن فکر ثبات چنین افتضاحی رو از سرتون بیرون کنین.» آخر کلاس بهم گفت: «با من دشمن شدی؟» خندیدم: «چرا دشمن عزیز؟ ما داریم با هم زندگی می کنیم.»

 

خوشحال بودم از اینکه از «هیبت» امضا گرفتم. بالاخره واسه خودش آدم گنده ایه. راه شلوغ بود. دود و بوی بنزین و نور چراغ و صدای بوق. آلوده تر از این نمی شد. دو ساعت طول کشید که برسم.

 

نبضم تند می زنه. خیلی تند. و خیلی سردمه. به خاطر همین می نویسم. چون تو دنیا هیچ حسی قشنگ تر و هیچ لذتی بالاتر از نوشتن نیست. می نویسم اما راجع به چیزهای حقیر. از چی بنویسم؟ به خدا سیاست هم حقیره. ای کاش بتونم خیلی از صورت های زندگی رو زندگی کنم. ای کاش حس آدم ها رو بفهمم. آدم ها رو بفهمم و از اون ها بنویسم. چه قدر دوست دارم بزرگ باشم.

 

حالا که به قول «خوابیده تا ظهر» خیلی از نداشتن ها رو ندارم اجازه بدید کمی (و نه بیشتر) برای دلتنگی خودم دلتنگ باشم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 22:48 |
یک روز برای خودم یک پیام کوتاه فرستادم با این مضمون: «هنوز هم دوست دارم همه زندگی ام رو ول کنم و فقط با تو باشم»

پی نوشت: من به آینده امیدوارم. آینده به من امیدوار نیست.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 2:16 |

مطلب این هفته ام هم آماده شده بود. چیز خوبی از آب درآمده بود. یه پیشنهاد سفر سه روزه به شمال غرب. کم ایراد بود. خودم راضی بودم. فقط مونده بود ستون آب و هوا. صبح زود زنگ زدم به سازمان هواشناسی و سراغ آقای شاملو رو گرفتم. همکارش گفت بازنشسته شده. به ده نفر صحبت کردم تا بالاخره موافقت کردن پیش بینی هوای هفتگی رو برام بفرستن اما شرط کردن که هر چه سریعتر نامه درخواست رو به معاونت فنی بنویسم. به «اگر» زنگ زدم تا ازش بخوام ترتیب نامه رو بده اما اون قبل از اینکه من حرفمو بزنم با صدای لرزون در یک جمله گفت: «روزنامه تعطیل شد.» مثل «محتسب» که وقتی خبر کور شدن برادر دوستش رو شنیده ناخودآگاه خندید قهقهه ای زدم و گفتم: «خب! الآن من باید به تو بگم غصه نخور؟»

 

فقط یک شماره از صفحه ام منتشر شد. پا قدمم نحس بود؟ پس می رم تو کیهان می نویسم تا اونم ببندن. خدای من! گزارش لرستانم! همین الآن سازمان هواشناسی پیش بینی وضع هوا رو برای آخر هفته فرستاد. کی به کیه؟ چی به چیه؟ من که جزء نویسی بیش نبودم، اون یکیا الآن چه احساسی دارن؟ میشانی... خوابیده تا ظهر...

 

دفترچه تلفنم رو تازه از کشو درآورده بودم. بعد این همه مدت دوباره به کارم می اومد. حالا دوباره می بندمش و می ذارم تو کشو.

 

پی نوشت: ایران رو به خاطر سوسک بستن، شرق رو به خاطر الاغ. معلوم نیست معاونت مطبوعاتیه یا انجمن حمایت از حیوانات.  

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 12:33 |

با یک نگاه بی مقدمه از چشم های تو

می شود یک تمام صفحه بست

آن چشم ها در هر نگاه

راحت دو هزار و چند صد کلمه حرف می زنند

با یک تیتر جنجالی

و یک لید کامل شش پرسشی

اینگونه با خیره شدن در چشم های تو

روزی دو شماره منتشر می کنم

صبح و عصر

سی و دو صفحه تمام رنگی

نیازمندی هایم را هم می زنم تنگش

توی بازار رقیب ندارم

پر فروش ترین روزنامه مال من است

وعده چاپ عکس تو را می دهم

جنجال می کنم

می دهم روی پل های عابر

وسط همه بزرگ راهها

از نزدیکی روز دیدار تو بنویسند

و توی دلم می گویم:

«حالا اگر آمد!»

آنقدر همیشه نوشته ام همه می دانند

که منبع آگاه من چشم های کسی است

که نمی خواهد نامش

- حتی برای کسی که می نویسدش -

فاش شود

 

پی نوشت از مایاکوفسکی: این هدیه ام را سارق قلبم، هذیانم، شکنجه جانم، عزیزم، عشقم، بپذیر! شاید دیگر هیچ گاه هیچ چیز نسرودم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 16:0 |

نفس های پی در پی

نفس های سخت

دو پای خسته

یک قلب آشفته

درخت های کوچک

درخت های پیر

درخت های خاک گرفته، غبار زده، مرده

صدا و چشم ها و نفس هایت

بوی عطرت

در کوچه، خیابان، شهر...

بس است دیگر

خواهش می کنم!

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 0:27 |
خب! بالاخره «خوابیده تا ظهر» هم رفت قاطی مرغا و البته محض احتیاط بهتره بگیم داره می ره قاطی مرغا. علی رغم اینکه در کمال بی رحمی بخش هایی از مطلبم رو حذف کرده براش خوشحالم. شایدم نباید خوشحال باشم. با آدمی که اون هست، با درگیری های فجیع ذهنی که داره، با شک وحشتناکی که رو زندگی اش سایه انداخته، با سیستم پیچیده توکلش... خب البته زندگی ادامه داره و به قول «پیر مغان» باید روند عادی خودش رو طی کنه. ولی در هر صورت برای «دراز گیسو» باید نگران بود. آخ! آخ! اگه «خوابیده تا ظهر» مطابق چیزی که می گه ابر اردیبهشت رو بخونه فاتحه من خونده است!

این روزها خیلی می نویسم و تازگی ها به نوشتن موظف هم شدم. با صفحه ای که «میشانی» تو ویژه نامه «مطلع» به من داده. داستانم مدت هاست که مسکوت مونده و ذهنم نمی کشه ادامه اش بدم. کم کم دارم خودم رو برای مبارزه تغییر برای برابری هم آماده می کنم. اما خستگی مفرطی احساس می کنم که نمی دونم برای بر طرف کردنش چه کار باید بکنم.

تصمیم گرفتم ببینمش اما نشد. می خواستم ببینم، فقط ببینم بی اینکه حرفی بزنم. ببینم تا بفهمم و چاره ای پیدا کنم. نشد. یعنی نتونست، نه اینکه نخواست. اون برای من هیچ کاری نمی کنه. هیچی. و البته این تو نقشش تعریف نشده. باید اینو بپذیرم. دارم می پذیرم اما نمی دونم چرا این همه شب سرم رو رو بالش خیس می ذارم و می خوابم و گاهی اصلا نمی خوابم و ... نمی دونم تو این بخش زندگی دارم چی رو تمرین می کنم. شاید صبر رو. اما احساس می کنم دارم زندگی ام رو هدر می دم. بی اینکه ازش لذتی ببرم.

پی نوشت: هی تو که از وسط سال آمده ای! با من حرف بزن. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 22:11 |

دیدنش دردی دوا می کنه؟ یا شنیدن حرفاش؟ فقط یکی از زن های درون من عاشق اونه و من بیش از اون یکی هستم. این زنه چرا اینقدر زورش زیاده؟ چرا این روزها اینقدر منو اذیت می کنه؟ چرا رفتارش اینقدر غیر قابل تحمل شده؟ یادم نمی آد هیچ وقت اینجوری دلتنگ شده باشم. این زنه چش شده؟

 

من نمی دونم با خودم چه کار کنم. نمی دونم با اون زن یاغی و زن های دیگه چه طور برخورد کنم تا کمترین آسیب رو ببینم. تا حالا همه رههای رفته ام اشتباه بوده. پشت پا زدن به حسم، برگشتن و تلاش کردن و دوباره رها کردن اشتباه بود. من نمی دونم راه درست کدومه. نمی دونم آیا واقعا به قول «قلندر» باید طرحی نو درانداخت یا باید بدون طرح منتظر موند تا چیزی پیش بیاد. حتی نمی دونم باید تصمیم بگیرم یا زندگیمو به حال خودش رها کنم. و نمی دونم آیا سه سال برای انتظار کشیدن و پیدا کردن راه زمان زیادی نیست؟ ذهنم پر از سواله و من حتی به یکیش هم نمی تونم جواب بدم. به قول «اینیه» خیلی دلم می خواد یکی دستمو بگیره ببره بذاره سر راهی  و بگه این راه درسته. اما غیر از من چه کسی قدرت تشخیص و انتخاب راهی رو داره که من قراره برم؟

 

گاهی آرزو می کنم کاش زور این زن عاشق اینقدر زیاد نبود. یه گوشه ای می نشست و با درد خودش سر و کله می زد و به زن های دیگر من اجازه می داد بخونن و بنویسن و مبارزه کنن. اما این زن چون از دست خودش کاری بر نمی آد دست و پای بقیه زن ها رو می بنده.

 

پی نوشت: قاصد روزان ابری برای من شخص بنیامینه.  حسابی جواد شدم. شاید چیزی که بیش از همه بهش احتیاج دارم یه دوست پسر فرهیخته اس که اهل هنر باشه، خدای نقاشی، آخر موسیقی، ته سینما... تا منو از این جوادی نجات بده و یه کم فرهیخته کنه. عجب حرف غیر فمینیستی ای زدم! مگه خودم دست و پا ندارم! تازه فمینیست هم نبودم تحمل آدمای با کلاس رو ندارم.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 19:17 |
سه شب، درست سه شب است که به خوابم می آیی. حالا وقت آن رسیده که مثل رضاخان بگویم: «از جان من چه می خواهید آقا!»
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 11:36 |
کویر ترک خورده دلم را، ابرهایت هر چه قدر ببارند نمی توانند زنده کنند...

رفتارم مبتذل است؟ ببخشید. آبرویتان را بردم. ذهنتان را مشغول کردم. از سر ابتذال می نشینم به این فکر می کنم که نکند بلایی سرتان آمده که سراغم را نمی گیرید. و از سر ابتذال دایم کابوس بیمارستان را می بینم و شما را که روی تخت افتاده اید. و باز هم از سر ابتذال دلم برایتان شور می زند و هر چه قدر هم جواب ندهید هی سراغتان را می گیرم، آنقدر که تلفن را به رویم قطع کنید. سعی می کنم از این ابتذالم کم کنم.

تو برو افتخار کن که فلانی با سرسختی تمام عاشقم است و فلان کارها را کرده و بهمان حرف ها را زده اما من بهش رو نمی دهم. من هم می روم در انتظار شبی می مانم که باز مست کنی و همه چیزهایی که یادت رفته دوباره یادت بیاید.

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 21:34 |
- چی؟! فردا؟!

- آره. یکی از بچه ها کیسه آبشون خشک شده.

قلبم ریخت. رسما ریخت. به قدری اضطراب داشتم انگار که قرار بود خودم بچه به دنیا بیارم. داشتم با «ماداگاسکاری» (زیارتش قبول) صحبت می کردم که «قلندر» اومد پشت خطم. یه خداحافظ سریع و بدون توضیح به «ماداگاسکاری» گفتم و کیفم و برداشتم و از میکده زدم بیرون. صبحش که «بهمن شیر» گفته بود قراره برسام فردا به دنیا بیاد من کلی آه و ناله کردم که به تولد دوقلوهای ما دو سه هفته مونده و حالا... . دم در «دویچه وله» منو دید که با عجله دارم بیرون می رم و گفت: کجا؟ و وقتی توضیح دادم از خوشحالی یه جیغ کشید.

با قلندر تو میدون آزادی قرار گذاشتیم. سردرد وحشتناکی داشتم. ماداگاسکاری سعی کرده بود بهم دلداری بده اما من اظطرابم بیشتر از این حرفا بود. و قلندر... وای! نمی دونید چه شکلی بود. تریپ پدری ورش داشته بود و راهش رو گم کرده بود. یادمه یه بار برگشت ساک مرشد رو بیاره و دوباره که اومد دم ماشین گفت: ای وای بازم یادم رفت!

همه منتظر بودیم. من و ساقی و قلندر و صراحی و بربط. صراحی مطابق معمول گریه می کرد و بربط براش آب میوه می آورد. ۹ شب دکتر اومد بیمارستان و گفت دلش طاقت نمیاره تا فردا صبر کنه. ۹ و پنجاه دقیقه شب دوقلوها به دنیا اومدن. اول تاتی و دو دقیقه بعد دنی. من در تمام عمرم آدمایی به اون کوچیکی ندیده بودم. تاتی یک کیلو و ۸۰۰ گرم بود. دنی دو کیلو و ۲۰۰ گرم. تاتی اونقدر ورجه وورجه کرده بود که پاش از تو دستگاه افتاده بود بیرون.

مرشد دیدنی بود. مدام از بچه ها می پرسید و ما که تعریف می کردیم می گفت: جانم! جانم! درد داشت و نمی تونست درست حرف بزنه. اما مدام سراغ بچه ها رو می گرفت. اجازه ندادن بمونم و صحنه با شکوه اولین برخورد مادر و فرزند رو ببینم. ولی ساقی موند، ساقی که تو تمام لحظه ها با مرشد و بچه ها بود.

بیرون دم در بیمارستان آتیه نشستم و به همه زنگ زدم. یادم میاد به بازاری هم زنگ زدم. از خوشحالی مست بودم. احساس می کردم که دیگه هیچ چی تو دنیا نمی تونه ناراحتم کنه. اگر چه ...

تولدتون مبارک دنی و تاتی!

پی نوشت: نه میکده ای در کاره و نه ماه تا ماه دویچه وله و بهمن شیر و بازاری رو می بینم. عوض شدم. هممون عوض شدیم. این تغییر شاید خوب باشه اما منو سخت پریشون می کنه. روزگارم خوب نیست. با تمام معنی ای که کلمه غم داره غمگینم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 20:46 |