تبليغاتX
ابر اردیبهشت
بالاخره تو «دیر» اتاق گرفتم. با هزار تا بدبختی تونستم بشم نفر پنجم اتاق دوستام. می تونستم رفت و آمد کنم اما به این استقلال موقت احتیاج داشتم با روح هزار تیکه شده سیه روزم.

می خواهید بدونید از شنبه تا حالا چی به من گذشت؟ من دوست دارم حرف بزنم اما «سوگند خورده ام که کلامی بر زبان نیاورم». می خواستم در وبلاگمو تخته کنم. بگم ابر اردیبهشت مرد! به جرم داشتن روابط نا مشروع خارج از ازدواج سنگسارش کردن! اما ترجیح دادم سکوت کنم. سکوت و باز سکوت.

با «مرجع تقلید» و «ام.آی.اس» و «دت» و یه دختر دیگه تو یه اتاقم. «آل سعود» و «لز» و «پفیوز خوزستانسیس» هم بیشتر وقت ها با ما ان. و میان ساعت ۱۲ شب سحری ما رو می خورن و ما گشنه می مونیم. انقد با خدا خوب شدم! پنج روزه که بی چک و چونه روزه می گیرم. بی سحری و افطار. شایدم خودم نمی خورم و اسمشو می ذارم روزه و منتشو می اندازم گردن خدا. راستی. شب احیا رفتم در بارگاه الهی اعلام بی شعوری کردم و ازش خواستم از این به بعد از تمام امتیازات آدمای احمق من رو هم بهره مند کنه.

مرجع تقلید یه خواستگار ایوانی داره که تو کلوب باهاش آشنا شده. هنوز همدیگرو ندیدن ولی اون خیلی امیدواره. ام.آی.اس دلش از فنی ها به شدت خونه و با زن گرفتن دوست دوران طفولیتش حسابی به هم ریخته. آل سعود قراره با دوستش به هم بزنه و یه هفته است که فقط گریه می کنه. دت آرومه و خراب. تو خودش می شکنه و سر نماز همه اش گریه می کنه. با این همه هممون می خندیم. خیلی می خندیم. شبی یه ساعت کردی می رقصیم که کمر ام.آی.اس باریک تر بشه. بعد هم «سر بندر» نگاه می کنیم که ام.آی.اس عاشق خوانندشه و من عاشق عینک خوانندش. ام.آی.اس به من قول شرف داده یه پسر خوزستانی برام پیدا کنه. تو دهه آینده.

بچه ها همه قراره برای کمپین فعالیت کنن. اما همشون به شوخی منو اذیت می کنن. ام.آی.اس مدام از تکیه کردن حرف می زنه و دت از ضرب المثل از زن کمتر استفاده می کنه تا چشم های گرد شده منو ببینن و بخندن. من هم می خندم. به ریش خودم.

واقعا هم دیشب ریش داشتم. ریش پرفسوری. چون شده بودم داماد آل سعود. یه پالتو پوشیده بودم به عنوان لباس دامادی. همه بهم گفتن چه قدر ریش بهت میاد. و می دونید که وقتی به فلرتیشیا می گید ریش بهش میاد یعنی بهش فحش خواهر و مادر دادید. آل سعود گفت: کاش شوهرم شبیه تو باشه! بعد هم گفت: تا سال دیگه این موقع همه باید شوهر کنن!

در مورد من این روزها فقط یک واقعیت صدق می کنه: متنفرم از همه چیز.

پی نوشت برای رهگذر: دوست داری از من فحش بشنوی؟ متاسفم برات. چون این روزها مثل یه آدم ترامادول خورده همه چیز به ... برای من.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 18:38 |

نیمی بسیار خوبم و نیمی بسیار بد. واسه ما ایرانی ها که عاشق فیلم هندی هستیم کمدی خیلی شیرین تر از تراژدیه. و من برای اینکه اثبات کنم که آدم مدرنی هستم تراژدی می نویسم. از نیمه خوب شروع می کنم:

 

زن زنده من این روزا داره می ترکونه. از استاد دانشگاه گرفته تا راننده تاکسی با همه در مورد قوانین تبعیض آمیز حرف می زنم و می خوام که کمپین رو امضا کنن. الآن نمی تونم از خاطراتم بگم چون قول دادم اول برای سایت تغییر برای برابری بنویسم. از تخمه فروش گرفته تا فلوس، همه رو درگیر کردم. تخمه فروش طبق آخرین اخبار قراره که با دست پر برگرده. اول که بهش گفتم «فکر می کنی چند تا پسر با شعور تو کوی باشن؟ رو امضای تک تکشون حساب کردم» با خنده و تمسخر گفت: «پسر؟ با شعور؟» (تو پرانتز بگم تخمه فروش خودش پسره و البته من هم دعواش کردم) تو جلسه کمپین ورزشگاه هم امضاهای خوبی جمع کردم. آخرین افتخارم هم اینه که آرش فندکی در نهایت کل کل های من و به خاطر من (عشوه خر ملوان زبل رو الآن تو صورت من تصور کنید) برگه رو امضا کرد. این نیمه داره خیلی پر انرژی کارش رو پیش می گیره. به کارم اعتقاد دارم و خوشحالم. حتی با اینکه یک هفته است سر برنامه دانشگاه و گرفتن خوابگاه دارم پله بالا و پایین می کنم و با آدمایی که سر تا پاشون دوزار نمی ارزه (جدی می گم نمی ارزه) کل کل می کنم از تک و تو نیفتادم. فقط عصر امروز بود که قاط زدم. پاچه هیچ کس رو نگرفتم اما به گفته شاهدان عینی قیافه ام یه شکلی شده بود که با یه من عسل نمی شد قورتم داد.

جناب «فیض» که گفته بود برنامه ای که روی برد بره به هیچ عنوان تغییر نمی کنه (اما به خدا خودش یه بار سر این تغییر به من که اعتراض کرده بودم گفت برو انصراف بده) طی یک هفته گذشته 685249 بار برنامه کلاس ها رو عوض کرده. افتضاحه! چهار روز کاملم پر شده. و اگه خوابگاه بهم ندن (که این طور که بوش می آد با گندی که سر افزایش ظرفیت دانشگاهها زدن، نمی دن) به این چهار روز باید چهار شب هم اضافه کرد. چون به طور متوسط  روزی پنج ساعت فقط تو راه خواهم بود.

 

و اما نیمه دوم. نیمه دیگر من بسیار بده. واقعا نمی دونم، هنوز در مرز جنونم یا ازش عبور هم کردم؟ در شرایطی قرار دارم که هر بحرانی من جمله خودکشی، تیمارستان، بیمارستان، پزشکی قانونی و ...(جای سه نقطه هر چی دوست داشتید بذارید، فقط مواظب باشید اصراف نکنید) منو تهدید می کنه. بدم ها! اساسی بدم. به همه دوستانی که قراره از من بپرسن «نگرانت باشیم؟» پیشاپیش نوید می دم که می تونید از نگرانی هم اون ورتر برید. چون ضعفی همه روحم رو تسخیر کرده خیلی خطرناک تر از بحران های دیگه من مثل یاس فلسفی و شکست عشقی زن شلنگ شدنه. این ضعف در طول تاریخ ابر اردیبهشت بی سابقه است.

 

دقیقه نود: تو گلخونه یه حوض کوچیک داریم که ماهی شب عید پارسال رو توش نگه می داریم. حوضه سوراخه و هی باید پرش کنیم. امروز اومدم خونه دیدم ماهی مرده. یه قطره هم آب نداشت. تا شیر آب رو باز کردم توش شروع کرد به حرکت کردن. نمرده بود. تا حالا ده بار به عناوین مختلف این ماهی به زندگی برگشته. اونم چه زندگی ای! واقعا تحسینش می کنم.

 

وقت اضافه: نمی تونم به بهرام نگم: آقا این سکولاریسم پیشکش خودتون. بذارین ما دنبال یکولاریسم خودمون باشیم. همین جوری اش جنبش زنان آب نمی تونه بخوره چه برسه به اینه داعیه سکولاریسم هم سر بده. زن هایی هستن توی دادگاهها که شرایط اسفناکی دارن. قصه اش درازه. حالا خواهم گفت براتون. تغییر یه ماده قانونی می تونه خیلی هاشون رو از راه پله ها نجات بده. خدا بیامرزه اکبر محمدی رو. جنبش زنان اول یه جنبش اجتماعیه، بعد سیاسی و نمی تونه همچین هزینه هایی بده. بذارید آروم و آهسته در چارچوب قانون (که می دونم قانون نیست) کارمون رو بکنیم. هر کی دوست داره بره برای تغییر قانون اساسی تلاش کنه. چیزی که برای ما در اولویته چیزاییه که تو پست قبلی به تفصیل گفتم. همینکه سن حضانت چند سال بیاد بالاتر یا قوانین طلاق راحت تر بشه برای ما موفقیته.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 23:22 |

مطالعه مجموع قوانین مدنی و مجازات اسلامی جمهوری اسلامی در خوش بینانه ترین حالت به من احساس نصف آدم بودن می ده. بماند که گاهی فکر می کنم اصلا وجود ندارم. چون نه مادرم و نه همسر. و از آنجا که در اکثر قوانین باید یکی از اینا باشی، وقتی شوهر و بچه نداشته باشی ول معطلی.

 

سن قانونی ازدواج در ایران برای دخترها 13 سال و برای پسرها 15 ساله. اما دادگاه می تونه به پدر دختر اجازه بده در صورتی که مصلحت باشه دخترش رو قبل از این سن شوهر بده. و مصلحت چیزیه که برای هر شعبه و هر قاضی مفهومی جداگانه داره. ازدواج دختر 9 ساله و پیرمرد 70 ساله رو می تونید تصور کنید؟ یا بیشتر بهش اسم بچه بازی می دید تا ازدواج؟ بگذریم. در اثر این قانون خوشگل ازدواج زن خیلی از حقوق شخصی مثل حق سفر، خروج از کشور، انتخاب مسکن، تحصیل و کار کردن رو از دست می ده و همه اینها منوط می شه به اجازه شوهر. همه اینها به خاطر «احصان»ه. احصان یعنی در دسترس بودن زن برای عمل جنسی. زن همیشه باید در دسترس باشه و به خاطر همین نمی تونه بدون اجازه شوهرش از خونه خارج بشه. در این صورت خوبه که مرد طبق قانون اجازه داره چهار زن دایم و بی نهایت زن صیغه ای اختیار کنه، چون زن ها تقسیم وظیفه می کنن و گاهی آف می خورن و می تونن از خونه خارج شن!

 

مهریه و نفقه هم داستان جالبی داره. مهریه چیزیه که زن در ازای اون به عقد مرد در میاد. «در ازا» می فهمید یعنی چی؟ مهریه عندالمطالبه است یعنی هر لحظه که زن بخواد باید مهریه اش رو بگیره. چیزی وجود داره به اسم حق حبس که به زن اجازه می ده تا مهریه اش رو نگرفته از اعمال زناشویی امتناع کنه. (خدا مرگم بده! عین یه روسپی بدقلق) اما به محض اینکه مهریه رو گرفت این اختیار حبس رو از دست می ده و این کار می ره جزو قوانین تمکین. دو نوع تمکین وجود دار: خاص و عام. تمکین عام یعنی وظایف خانه داری و تمکین خاص یعنی روابط جنسی. اگه زن از یکی از این دو تا امتناع کنه می شه زن ناشزه. یعنی زنی که حکم عدم تمکین در موردش صادر می شه و نقفه بهش تعلق نمی گیره. نفقه در ازای تمکین پرداخت می شه.

 

طبق قوانین زن بعد از ازدواج تابیعت (رابطه فرد با دولت) رو از دست می ده و تابعیتی رو می گیره که شوهرش داشته باشه. اگه شوهرش ایرانی باشه تابیعت ایرانی می گیره و اگر غیر ایرانی باشه طبق قانون اون کشور حالا چی پیش بیاد. زن های بسیاری که شوهرهای عراقی و افغانی دارن تابیعت ندارن و برای بچه هاشون هم نمی تونن تابیعت و شناسنامه بگیرن. طبق قانونی که روز یک شنبه تصویب شد و هنوز شورای نگهبان تصویب نکرده این بچه ها بعد از 18 سالگی در صورتی که سوء پیشینه نداشته باشن می تونن درخواست تابیعت کنن. اما قبل از 18 سالگی چی؟ و زن ها چه طور؟

 

طلاق حقیه که متعلق به مرده. مرد بی هیچ دلیلی می تونه زن رو طلاق بده اما زن برای این کار باید مواردی رو به اثبات برسونه. مثلا اینکه شوهر زن دیگری اختیار کند، بین 6 تا 9 ماه غایب باشد، علیه حیات زن سوء رفتار داشته باشد یا سوء رفتار غیر تحمل داشته باشد (این غیر تحمل بودنش رو هم قاضی تشخیص می ده)، بیماری صعب العلاج داشته باشد، به الکل و مواد مخدر اعتیاد داشته باشد و ضرب و شتم شوهر مطابق عرف قابل تامل باشد. (قابل تامل بودن یعنی چی؟ کبودی؟ شکستگی؟ مرگ؟ اینو دادگاه تشخیص می ده و تشخیص هر شعبه فرق داره)

 

حق خروج از کشور و کار کردن هم چند تا تبصره داره. اگه شغلی که زن انتخاب می کنه مغایر با مصالح خانواده و اجتماع نباشه زن می تونه با اجازه دادگاه کار کنه حتی اگه شوهرش نذاره. اما این مغایر نبودن با مصالح هم به تعداد شعبه های دادگاه تاثیر داره. در حج تمتع و عمل جراحی فوری هم زن می تونه بدون اجازه شوهر و با اجازه دادگاه از کشور خارج شه. (البته اگه تا زمان دادگاهی شدن موعد حج تموم نشد یا طرف تموم نکرد) تصور کنید زن بتونه رییس جمهور شه. فردا قرار باشه بره سازمان ملل، شب با شوهرش دعواش شه، شوهرش ممنوع الخروجش کنه!

 

حضانت و ولایت در قانون دو مفهوم جداگانه است. حضانت یعنی نگهداری و ولایت یعنی سرپرستی. ولایت قابل واگذاری نیست و هیچ وقت به زن تعلق نمی گیره. زن حتی اگه حضانت فرزندش رو داشته باشه و مرد اگه معتاد و خون آشام و ... هم باشه ولایت با مرد و نهایتا با جد فرزنده و برای اعمال جراحی و ازداج و خروج از کشور این پدره که باید رضایت بده.

 

ارث و دیه هم که بر همگان واضح و مبرهنه که برای زن نصف مرده. دیه بیضه چپ مرد با دیه کامل زن برابره. اگه یه زن حامله کشته بشه و جنینش پسر باشه برای جنین دو برابر دیه در نظر گرفته می شه. ارث هم ایضا. البته ارث زن از شوهر یک هشتمه و اگه طرف چهار تا زن داشته باشه همون یک هشتم چهار قسمت می شه. و اگه مثلا قاچاقی پنج تا زن گرفته باشه قرعه کشی می کنن چهار تا رو برای تقسیم ارث انتخاب می کنن.

 

شهادت یک مرد مساوی با شهادت دو زنه. این یکی دیگه نوبره. بابا منم دو تا چشم دارم از همونایی که مردا دارن!

 

سنگسار حکم زن یا مردیه که زنای محصنه کرده باشن. یعنی رابطه نا مشروع در حالی که متاهل هستن و به زن یا شوهر شون دسترسی دارن. مردا در این موارد دررو دارن به خاطر همین کمتر این حکم براشون صادر می شه. در صورتی که زن مجرد باشه مرد می تونه ادعا کنه که صیغه اش کرده.

 

قانون از قتل های ناموسی حمایت می کنه. اگه مردی بدونه یکی از نوامیسش فاسد شده می تونه ترتیبشو بده. قبلا مجازاتی هم نداشت اما الان سه تا ده سال زندان گذاشتن. مردی که زنش رو با مرد دیگری در حال رابطه جنسی ببینه می تونه بکشدش. اگه زن شوهرش رو در چنین حالتی ببینه می تونه تا هزار بشمره که حرصش بخوابه.

 

یکی از بدترین موارد سن مجازت کیفریه که برای دخترا ۹ سال قمری و برای پسرا ۱۵ سال قمریه. در این صورت اگر دختری که ۹ سالشه یا پسری که ۱۵ سالشه مرتکب قتل عمد بشه بعد از ۱۸ سالگی قصاص می شه.

 

حالا می فهمم ادبیات ایتالیایی خیلی شیرین تر از حقوقه. حالا می فهمم کاتوزیان چرا بعد از انقلاب وکالت نکرد. عصبانی ام؟ آیا حقش رو ندارم؟ از خدا می خوام همه انرژی های دنیا رو برای یه مبارزه حسابی به من بده. تمکین نمی کنم. می خوام زنده باشم. می خوام آدم باشم. یک آدم کامل.

 

پی نوشت: کمابیش از این قوانین خبر داشتم اما نازنین کیان فر وکیل دادگستری بیشتر و بهتر برام تشریح کرد.

پی نوشت از بابک: بخورم این قوانین رو

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 11:54 |
بیشتر ایرانی ها و بیشتر هم نسل های من روانی ان. بعضی هاشون به قول مغبچه کارت قرمز دارن. من جزو این دسته ام. حالا همه روانشناس های عالم جمع شن و بگن که به خودت تلقین نکن، انرژی منفی نده. من که با خودم تعارف ندارم.

آیا لازمه بگم خسته ام، دیگه طاقتم تموم شده، دیگه از این وضعیت خسته شدم، خودمو زیر سوال حس می کنم، احساس حقارت می کنم، همه سلول های بدنم درد می کنه و همیشه بغض دارم؟ باید بگم ده روزی می گذره که تبدیل شدم به یه بمب خوشه ای که تا ابد درون خودش منفجر می شه و خودش رو نابود می کنه؟

می خوام مبارزه کنم. مبارزه اجتماعی. می خوام برای تغییر تلاش کنم. مبارزه مهمترین علامت زندگیه. اما زمانی زن زنده واقعی هستم که بتونم روحم رو زنده کنم. و روحم اونقدر با من قهره، اونقدر از من دوره که نگو.

دل نوشت: آخ! خانم عبادی! کی به تو گفت نوبل ببری؟!

پی نوشت (تقدیمی به شیخ): تو که دست تکون می دی می پری بالا، به ستاره جون می دی می پره بالا

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 22:51 |
برای حسین

از تمام آن سه روز فقط لحظه ای را به یاد دارم که از ایوان غربی به ایوان شرقی می آمدم. جلوی چشم هایم را هاله ای خیس پوشانده بود. درد داشتم. پوست و استخوانم می سوخت. سرم را گذاشتم روی کیسه خوابم، کف چادر دراز کشیدم و گریه کردم.

چهره تو را هم به یاد دارم. از لحظه ای که با سه تا شربت توی دستت آمدی. کنارم ننشستی. مچ دستم را گرفتی و بردی ام به تماشای قمرهای مشتری. چشمم را که روی چشمی تلسکوپ گذاشتم دستتم را گذاشتی روی دسته ای که خودم تنظیمش کنم. شعر که می خواندم کنارم روی زمین نشستی و زانوهایت را بغل کردی و وقتی می رفتی دستت را روی شانه ام گذاشتی و گفتی ادامه دهم. مجموع رفتارت را مثل کف دست می شناسم دوست کوچک من. می دانی؟ این چهار سالی که از تو بزرگترم طولش شاید کم باشد اما عرضش زیاد است. آدم از هیجده سالگی رشدش تصاعدی می شود. و تا جایی که رشدش متوقف شود همین طور تصاعدی رشد می کند. آمدی جلویم ایستادی، دستت را خط چشم هایت کردی و گفتی: از اینجا به بالا رو نگاه کن. فهمیده بودی که حالم خوش نیست. صندلی ات را جا به جا کردی و آمدی نزدیکم. و با من حرف زدی. سعی کردم هر دو جمله یک بار بچه جقله ای چیزی خطابت کنم اما اعتراضی نکردی. چه صبری! زمان های ما اگر بچه خطابمان می کردند مثل اسفند بالا و پایین می پریدیم.

امروز روز اول مهر ماه است. حتما تا حالا از مدرسه برگشته ای. برگشتن که چه عرض کنم، مشغول رصد ماه شب اول اگر نباشی چشم های کوچکت را هم بسته ای. هه! خنده ام می گیرد. چه قدر طول موج سیگنال هایم پایین آمده. شاید به قول «فولوس» دوره جاذبه های کاذبم به پایان رسیده است!

آن شب به تو دروغ گفتم دوست کوچک من. گفتی با خودت عهد کرده ای که فردا حسرت امروز را نخوری و من گفتم هرگز نخواسته ام به سال هایی که پشت سر گذاشتم برگردم. اما خودم دو سه روز پیش این شعر گراناز را زمزمه کردم که «باز کن در را و تمام پنجره ها و دکمه ها و دلت را... می خواهم برگردم»

من، نه با چشم هایت، نه با انگشت هایت و نه با صدایت، با گذشته خودم حرف زدم وقتی که کنارم بودی. شاید دیگر هیچ وقت نبینمت. تنها آرزو می کنم روزی اگر با گذشته خودت رو به رو شدی شرمسار نشوی.

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 19:20 |