تبليغاتX
ابر اردیبهشت

از دور می بینمت. تو را که نه، نشانه مزارت را. کبوترها را و گنبد طلایی را. قلبم ضرب می گیرد با قدم هایم. چرا گزیده اشعار فروغ را فراموش کردم؟ احتمال گریستن ما بسیار است. دارم می آیم به سویت. اصلا تو که هستی؟ پدرت کیست؟ مرگت چگونه بوده؟ دستگاه فاسد قدرت را با پیوستن به آن چرا به رسمیت شناخته ای؟  برای این حرف ها وقت بسیار است. حالا باید خودت را به موج بسپاری. گوش کن. صدای پای آب می آید. هوا پر از عشق است، پر از نور است. این همه آدم دارند یک صدا دعا می کنند. اینجا چیزی به اسم خدا وجود دارد که همه دردها را دوا می کند.

 

خودم را می سپارم به موج. هی پیش می روم، تاب می خورم. نمی خواهم دستم به ضریح برسد. می خواهم بایستم، خیره شوم، نگاهش کنم، نگاهش کنم.

 

«یا الله خواهرم. حرکت کن. حجابت را رعایت کن.»

 

یک تکه فرش پیدا نمی کنم برای نشستن. مهر است و سنگ. روی سنگ ها می ایستم، چشم هایم را می بندم، نیت می کنم، دوباره باز می کنم: مهرم نیست. خدایا؟ شوخی ات گرفته با من؟ یا وقتت پر است و در صددی موکولم کنی؟ من که از رو نمی روم.

 

«یا الله خواهرم. روی سنگ نایست. حجابت را رعایت کن»

 

الله اکبر. تکبیرة الاحرام. استغفر الله. این جوانک خامی که زوار است و معلوم نیست پی زیارت آمده یا چشم چرانی، با آن نگاه های خیره اش مگر می گذارد با تو حرف بزنم. و آن آقا که دم به دقیقه با آن وسیله که معلوم نیست مال گردگیری است یا کنترل حجاب توی سرم می زند و دو تار موی مرا می بیند چه طور نمی بیند این جوانک خامی که زوار است و معلوم نیست پی زیارت آمده یا چشم چرانی چشم از من بر نمی دارد. لعنت به حاشیه. باز جایم را عوض می کنم. هر چه می خواهد بشود. نماز می خوانم و بست می نشینم تا همه حرف هایی که همه گفتند یادم بیاید.

«فلانه شوهر می خواهد، بهمانه کنکور دارد... کبری هنوز آزاد نشده... دل آرا در بند است... کمپین خوب پیش نمی رود... بچه ها را دم استادیوم کتک نزنند...چشم های پروین ببیند... دایی مریض است، خاله هم... مامان بزرگ داغ دیده ترین دل دنیا را دارد... محتسب شاخ و برگش رشد نمی کند، نرگس، مغبچه، صراحی، بربط، قلندر... خدایا عاشق ترین آدم دنیا ساقی... خدایا آتش ققنوسی مرشد...»

چیزی گلویم را نیش می زند. این بغض هزار ساله می ترکد و چشمه می جوشد. زنی گریه می کند: آقا! آقا!

 

«آب دریاها را من گریه می کنم آقا! دل من و این تلخی بی نهایت سر چشمه اش کجاست؟ آب دریاها سخت تلخ است آقا!»

 

«خدایا؟ آخرین باری که با تو حرف زدم کی بود؟ به تو گفتم که سارایت را آخر خیابان شانزده آذر تنها ول کردند و رفتند؟ هرگز«نه» نگفتند و همواره شکل «نه» بودند و تیشه به ریشه ام زدند و تبر بر گردنم گذاشتند و رفتند؟ گفتم چه قدر خواستم و نتوانستم و زورم هم به هیچ یک از مقدراتت نرسید؟ قبلش را گفتم؟ گفتم به من دروغ گفتند و وعده دادند و قسم خوردند که دوست دارند و من که هنوز هفت ساله بودم و لحظه بزرگ عزیمتم نرسیده بود غرق شدم و نابود شدم و آتش گرفتم و رفتند؟ گفتم وسط پارک لاله کنار بازی کودکان دست کودکی ام را از لای موهایشان بیرون کشیدند و قالم گذاشتند و رفتند؟ گفتم چه قدر دوستم داشتند و من هر چه کردم نتوانستم و نشد که نشد؟ هر روز با جمله هایشان قلبم را آتش می زدند و پیرم می کردند و من دم نمی زدم؟ چه قدر تحمل کردم، چه قدر اشتباه کردم، چه قدر گریه کردم و آخر اشکشان را در آوردم؟ آن همه دروغ و دو رنگی را مو به مو گفتم یا چیزی را از قلم انداختم؟ گفتم چند بار قلبم تیر کشیده اشکم دویده یا نگفتم؟ گفتم که آن روز که یک شنبه بود درست راس ساعت یازده به پوچی مطلق رسیدم و زخم های گرمم بوی مرگ گرفت و... هر چه گفتم دروغ بود و هر چه شنیدم دروغ بود و عشق دروغ بود و درد مشترک دروغ بود و مرد دروغ بود و زن دروغ بود و آزادی دروغ بود و حق دروغ بود و جز مرگ هیچ چیز راست نبود. به تو گفته بودم؟»

 

«خواهرم حجابت را...»

 

بس است دیگر، خواهش می کنم! بگذارید در این کشت زار گریه کنم...

 

پی نوشت: دارم جان می دهم. حرکاتم به رقص خونین کبوتر می ماند در آخرین تلاشش برای زنده ماندن.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 22:3 |
اون ترانه رو شنیدید که می گه «تو دل یه مزرعه یه کلاغ که رو سیاس هوایی شده بره پابوس امام رضا»؟ اولین باری که شنیدمش تو عوالم دیگه ای بودم. روی ابرا سیر می کردم و اصلا نفهمیدم چی می گه و مضمونش چیه اما ترانه منو گرفت و از اون به بعد شنیدنش دیوونه ام می کنه. رسما دیوونه ام می کنه.

دارم می رم مشهد. البته نه با روی سیاه برای پابوس. بلکه با روی سفید برای عرض ادب و رسوندن پیغام ساقی که بیست و یک سال پیش که نزدیک بوده من بمیرم و نمردم نذر کرده بی اینکه بدونه من چه مومن و معتقد آخرین سیستمی از آب در خواهم اومد. مطمئنا با آخرین درجه معنویتی که در خودم سراغ دارم عبادت خواهم کرد. نظیر کاری که روی کویر رو به غروب و توی برف بن رو به دماوند کردم. پیغامی پسغامی چیزی داشتین برای امام رضا حتما با موج بفرستین.

پی نوشت: پیرو اینکه زندگی رو بالا آوردم، این بار به زندگی ... . و در نتیجه این اسهال و استفراغ بود که رگ روی دستم رو سوراخ کردن تا اولین سرم زندگی رو به من تزریق کنن. این زندگی چرا اینقدر درد داره؟ و من چرا این همه مریضم و خوب نمی شم؟ این بیماری های پی در پی رو گردن چی، کی بندازم؟

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 8:51 |
از ساحل دریاچه نمک دماوند را دیدم. کوه نبود، عشق بود و خون. از پشت تپه ماهورها طلوع می کرد و قلب من می تپید. 

غروب بود. رو به دماوند ایستادم. من سوزن پرگار بودم و افق دایره بود و بیرون دایره ابرهای متقارن و شرق و غرب خاکستری و شفق رنگ شراب.

و ماه بود. تثلیث رو به محاق. با صورت سیلی خورده از شرق طلوع کرد. و سرخ بود. و قدری نزدیک که می شد دماوندش را دید. زندگی بود. و نور. آینه بود که می تابید.

جبار از جنوب طلوع کرد. کمربندش پیدا و سحابی اش در هاله ابرها گم. چه شبی! چه خوشبختم من! و چه قدر غمگینم... چه قدر غم... چه قدر...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 12:33 |
به ماه بگویید برآید

چرا که نمی خواهم خون ایگناسیو را بر ماسه ها ببینم

نه!

نمی خواهم ببینمش

اینو به همه دنیا حالی کنین. حتی به راننده تاکسی ها که ترانه های قدیمی محسن چاووشی رو نذارن با صدای بلند. و منو تو رقابت نندازن که ببینیم صدای هق هق من بلندتره یا صدای ضبط اونا. حنجره من چینجر داره.

بیخود وعظ نکنید. یه عمری خودم بالای منبر بودم. همه حرفهاتونو از حفظم. اما شما می فهمید خواستن و نتوانستن یعنی چی؟ یعنی دلت می خواد زمین و زمانو به هم بزنی. همه شیشه های دنیا رو بشکنی. همه ماشین ها رو پنچر کنی. صندلی ها رو بشکنی. اصلا بری استادیوم به زمین و زمان فحش بدی. اصلا می رم عضو کمپین ورزشگاه می شم.

شوخی نمی کنم. اگه شوخی بگیرید (آهای زمین و زمان با شمام) به اقدامات جدی تری دست می زنم.

چه شبی!

می کشیدم ریسمان های یاس را

تنگتر و تنگتر

از خنده هایم

از گریه هایم

پوزه دیوارها وحشت زده پس می افتاد

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 22:8 |

سرنوشت: دوستانی که روح خیلی لطیفی دارن، یا مشغول خوردن غذا هستن یا ویار دارن نخونن.

 

چرا اینقدر سر درد داشتم؟ به خاطر فکر کردن به دهه شصت بود؟ تصور اینکه باید ترانه بخونی تا نشنوی کی رو می برن، و به کدوم طرف، چپ یا راست، و نتونی صدای تک تیرها رو بشنوی و بشمری که چند تا بود؟ نه بابا! اینجور روشنفکر بازی ها به ما نیومده. حتما یاد ایوم جوونی افتاده بودم و شاهد عهد شباب. اما نه. قسم می خورم که این هم نبود. و چهار روز پیدا و هزار سال پنهان بود که من داشتم از سر درد و حالت تهوع می مردم.

 

خوابم نمی برد. مدام حرف های دکتر معصوم «سال بلوا» می اومد توی ذهنم و این جمله که «مردمی که درمانشان گه سگ باشد همان بهتر که بمیرند!» احساس کردم راستی راستی داره اتفاقاتی می افته. آخرین باری که بالا آوردم کی بود؟ حتما تو بچگی. چون معده من مثل ساعت کار می کنه و یادم نمی آد که از حالت تهوع فراتر رفته باشم. معده ام خیلی سنگین شد. دلم می خواست همونجا سر جام بالا بیارم اما بعد کی می خواست موکت دیر کوچیک چهارده متری مون رو بشوره؟ برای رسیدن به دستشویی هم که باید یه پیاده روی سبک می کردم. اما بالاخره رفتم. دنیا جلوی چشمم می چرخید. تلو تلو خوردم و بالاخره... بوووع! یک بار! دو بار! سه بار!... خدایا مگه این معده چه قدر گنجایش داشت؟ یا مگه غذای چند روزم هضم نشده بود؟ نه! بحث غذا نبود. من داشتم زندگی رو بالا می آوردم.

 

عوق می زدم و چشام و صورتم خیس بود. گریه می کردم؟ اون صدای آخری چی بود؟ ضجه؟ همه جا رو تار می دیدم. در آستانه غش بودم؟ اما مگه می تونستم غش کنم؟ تا صبح باید گوشه دستشویی می موندم تا ام.آی.اس یا مرجع تقلید یا دت یا آل سعود یا آشنای دیگه ای از خواب بلند می شد و همین طور که مسواک به دهن داشت، با نعش زنده من رو به رو می شد. اسم این تنهایی بود؟ هر چی که بود! نباید غش می کردم. و نکردم هم.

 

دوباره تو رخت خوابم دراز کشیدم. هنوز معده ام درد می کرد. اما دیگه تهوع نداشتم. اشکی در کار نبود. به «گل ناز» فکر کردم با اون جمله تاریخی اش: «چیه؟ باز با مهندس حرف زدی به عوق زدن افتادی؟» ای بابا! چرا همه اینقدر به مهندس گیر می دن؟ مهندس دیگه دکتر شد! به خدا تمام ماجرا این نیست. شاید بخش عمده اش یا محرکش... چه می دونم!

 

و مرشد منو به خرابات خوند. گفتم: اه! حالمو به هم می زنه. من چه گناهی کردم که تو این زندگی باید عرق نعناع بخورم؟ پیر مغان گفت: ببین اونایی که عرق سگی می خورن چی می کشن؟ من گفتم: اونا عرق سگی می خورن حال می کنن! من باید اینو بخورم آروغ بزنم.

 

اما مست های «سال بلوا» از میکده کیپور که بیرون می رفتن همه دغدغشون این بود که کجا بشاشن و آخر هم به کنار خیابون پناه می بردن. و شاید هم یکی از لذت های مستی همینه. چه می دونم!

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 10:35 |

هر کدام از ما سعی دارد خودش را عجیب... نه! هر کدام از ما چون فکر می کند دیگری عجیب است... نه! هر کدام از ما...

موضوع چیست؟ نمی دانم. من و کسی که گاه پشت دخل کافه می ایستد و پیپ می کشد – به بیست و دو سال نیکوتینی که جمع کرده پشت می کند و پیپ می کشد- و گاه راه می رود و با پیشخدمت حرف می زند و گاه سرغ دستگاه می رود و سی دی را عوض می کند و گاه نگاه می کند بی اینکه حرف بزند، خلاصه من و او در دو فاز مخالفیم. من حرف می زنم، او نمی فهمد. شاید هم من حرفی می زنم که... که قابل فهم نیست. اصلا از جنس دیگیری حرف می زنم، ناپایبند به قوانین زبانی و عقلی.

اما من می گویم جنگ قانون پذیر نیست و او می خواهد برایم ثابت کند که مهم زنده ماندن است.

راستی! من فراموش نکرده ام دختری هستم که لاک قرمز می زند. استقرار چه بود مهدی؟ آها! نظم مستقر!

چه قدر سرم درد می کند!

10/8/85

11:45

 

زندگی یعنی حرکت، یعنی نور. چه قدر دیدن حضور یک قطار در شب تاریک صحرایی – که زنده ترین جنبنده اش شغال است – لذت دارد!

10/8/85

12:04

 

من خط خطی می کنم، تو خط خطی می کنی. من شعر می نویسم،تو نقش می کشی.

 

از

  چی

       می

            تر

               سی

                      ؟

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 19:55 |
واقعا دوسته با من. اما اگر بهش بگم اونجا چاله است، نرو، خودشو تو عمیق ترین چاهی که سراغ داره می اندازه. و اگر بهش بگم ماست سفیده از همه راههای فلسفی و سفسطی استفاده می کنه تا بگه ماست از مشک سیاه تره. و من...

واقعا دوستم داره و دوستش دارم. چه کسی تو خوندن ذهنش از من متبحر تره؟ اما این جدالی که من توش افتادم نمی بینه و درک نمی کنه و حتی اگه من همه تلاشمو بکنم و خودمو بکشم و از جناحین ضربه بخورم بازم به بی رحمانه ترین شکلی که بلده می گه...

دخترا! من درب و داغونم. آیا باید شبی یک ساعت در حضور همتون آب دریا ها رو گریه کنم که باور کنید؟ یا یک بار به صورت نمادین دست به خودکشی بزنم؟ نه! من بیش از یک ماهه که گریه نکردم. و خودکشی هم...

من همه سعیمو می کنم که ... من براش جوشونده درست کردم. من از اتاق زدم بیرون که... من ازش خواستم با من بیاد اما...

با خودم گفتم: گور پدر همه چیز! گور پدر جنبش، مبارزه، زنده موندن... گور پدر تو، اون، اون یکی... اصلا می روم با بوته تمشک... پس چرا منو نمی فهمید؟ با چه زبونی حرف بزنم؟ با چه زبونی بگم که تنهایی بزرگ من...

قلبم داره تو گوشم می زنه! تو چه طور صداشو نمی شنوی؟ دستام یخ یخه! نجمه از دستای من می ترسه!

صدایم را می شنوی چون با تو سخن می گویم؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 18:59 |

آل سعود (که دلش می خواد شوهرش انقدر هیکلی باشه که تو بغلش گم بشه) تو بام تهران مهدی مقدم رو دیده و بهش گفته: سارا می میره برات! اونم گفته قربونش برم و بهم سلام رسونده. اما من قسم می خورم که فقط برای شهرام شب پره است که می میرم. نه هیچ کس دیگه ای.

همه خواننده هایی که ترانه هایی با مضمون فحش و فضیحت به دخترا و پسرایی که رابطه رو قطع کردن می خونن (به عنوان مثال تف به مرامت عوضی، یا الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت) رو دعوت می کنم به تساهل و تسامح. خواهش می کنم آقایون، خانم ها! به قول آئورلیانو بوئندیای دوم «گاوها از هم جدا شوید که زندگی کوتاه است!»

و به همه خواننده هایی که ترانه های غیر فمینیستی می خونن (مثل وقتی تنهایی شیطونیتو کم کن! نه این ور نه اون ور جلوی پاتو نگاه کن! نبینم جایی بلند بلند بخندی! چمات واسه من نگات واسه من، حتی گل خنده هات واسه من) اخطار می کنم که در به بند کردن رنگین کمان نکوشند.

پی نوشت: در توضیح به اونایی که گفتن بوی عشق میاد باید بگم ای بابا! یه وقتی رسیدید که بوی عشق داره می ره!

پی پی نوشت: حتما حتما پیوندهای روزانه منو ببینین. عکسای جشنواره کاوه گلستانن. توپس توپس!

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 11:43 |
- سارا!!! سارا سگ سلیقتو خرده بود؟ فقط می تونم بگم خاک برسرت!

من می خندیدم و ام.آی.اس در عین حال که با لحنش بالا و پایین می پرید آروم از جلوی مانیتور دور شد. اما این سرکوفت شدید اللحن به اینجا ختم نمی شد:

- یعنی فقط می تونم بگم خاک برسرت... چشه؟ عین بچه عرباست... نیست؟ ... عزیزم تو ندیدی، من دیدم! بیا تو خوزستان صد تا بچه عرب برات ردیف می کنم نود و نه تاش از این خوشگل تر. اصلا لازم نیست ردیف کنم! ریخته!

و باید که باقی سرکوفت های ام.آی.اس و دفاع های بی خودی خودم رو مثل یه رازی تو سینه ام نگه دارم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 0:52 |