از دور می بینمت. تو را که نه، نشانه مزارت را. کبوترها را و گنبد طلایی را. قلبم ضرب می گیرد با قدم هایم. چرا گزیده اشعار فروغ را فراموش کردم؟ احتمال گریستن ما بسیار است. دارم می آیم به سویت. اصلا تو که هستی؟ پدرت کیست؟ مرگت چگونه بوده؟ دستگاه فاسد قدرت را با پیوستن به آن چرا به رسمیت شناخته ای؟ برای این حرف ها وقت بسیار است. حالا باید خودت را به موج بسپاری. گوش کن. صدای پای آب می آید. هوا پر از عشق است، پر از نور است. این همه آدم دارند یک صدا دعا می کنند. اینجا چیزی به اسم خدا وجود دارد که همه دردها را دوا می کند.
خودم را می سپارم به موج. هی پیش می روم، تاب می خورم. نمی خواهم دستم به ضریح برسد. می خواهم بایستم، خیره شوم، نگاهش کنم، نگاهش کنم.
«یا الله خواهرم. حرکت کن. حجابت را رعایت کن.»
یک تکه فرش پیدا نمی کنم برای نشستن. مهر است و سنگ. روی سنگ ها می ایستم، چشم هایم را می بندم، نیت می کنم، دوباره باز می کنم: مهرم نیست. خدایا؟ شوخی ات گرفته با من؟ یا وقتت پر است و در صددی موکولم کنی؟ من که از رو نمی روم.
«یا الله خواهرم. روی سنگ نایست. حجابت را رعایت کن»
الله اکبر. تکبیرة الاحرام. استغفر الله. این جوانک خامی که زوار است و معلوم نیست پی زیارت آمده یا چشم چرانی، با آن نگاه های خیره اش مگر می گذارد با تو حرف بزنم. و آن آقا که دم به دقیقه با آن وسیله که معلوم نیست مال گردگیری است یا کنترل حجاب توی سرم می زند و دو تار موی مرا می بیند چه طور نمی بیند این جوانک خامی که زوار است و معلوم نیست پی زیارت آمده یا چشم چرانی چشم از من بر نمی دارد. لعنت به حاشیه. باز جایم را عوض می کنم. هر چه می خواهد بشود. نماز می خوانم و بست می نشینم تا همه حرف هایی که همه گفتند یادم بیاید.
«فلانه شوهر می خواهد، بهمانه کنکور دارد... کبری هنوز آزاد نشده... دل آرا در بند است... کمپین خوب پیش نمی رود... بچه ها را دم استادیوم کتک نزنند...چشم های پروین ببیند... دایی مریض است، خاله هم... مامان بزرگ داغ دیده ترین دل دنیا را دارد... محتسب شاخ و برگش رشد نمی کند، نرگس، مغبچه، صراحی، بربط، قلندر... خدایا عاشق ترین آدم دنیا ساقی... خدایا آتش ققنوسی مرشد...»
چیزی گلویم را نیش می زند. این بغض هزار ساله می ترکد و چشمه می جوشد. زنی گریه می کند: آقا! آقا!
«آب دریاها را من گریه می کنم آقا! دل من و این تلخی بی نهایت سر چشمه اش کجاست؟ آب دریاها سخت تلخ است آقا!»
«خدایا؟ آخرین باری که با تو حرف زدم کی بود؟ به تو گفتم که سارایت را آخر خیابان شانزده آذر تنها ول کردند و رفتند؟ هرگز«نه» نگفتند و همواره شکل «نه» بودند و تیشه به ریشه ام زدند و تبر بر گردنم گذاشتند و رفتند؟ گفتم چه قدر خواستم و نتوانستم و زورم هم به هیچ یک از مقدراتت نرسید؟ قبلش را گفتم؟ گفتم به من دروغ گفتند و وعده دادند و قسم خوردند که دوست دارند و من که هنوز هفت ساله بودم و لحظه بزرگ عزیمتم نرسیده بود غرق شدم و نابود شدم و آتش گرفتم و رفتند؟ گفتم وسط پارک لاله کنار بازی کودکان دست کودکی ام را از لای موهایشان بیرون کشیدند و قالم گذاشتند و رفتند؟ گفتم چه قدر دوستم داشتند و من هر چه کردم نتوانستم و نشد که نشد؟ هر روز با جمله هایشان قلبم را آتش می زدند و پیرم می کردند و من دم نمی زدم؟ چه قدر تحمل کردم، چه قدر اشتباه کردم، چه قدر گریه کردم و آخر اشکشان را در آوردم؟ آن همه دروغ و دو رنگی را مو به مو گفتم یا چیزی را از قلم انداختم؟ گفتم چند بار قلبم تیر کشیده اشکم دویده یا نگفتم؟ گفتم که آن روز که یک شنبه بود درست راس ساعت یازده به پوچی مطلق رسیدم و زخم های گرمم بوی مرگ گرفت و... هر چه گفتم دروغ بود و هر چه شنیدم دروغ بود و عشق دروغ بود و درد مشترک دروغ بود و مرد دروغ بود و زن دروغ بود و آزادی دروغ بود و حق دروغ بود و جز مرگ هیچ چیز راست نبود. به تو گفته بودم؟»
«خواهرم حجابت را...»
بس است دیگر، خواهش می کنم! بگذارید در این کشت زار گریه کنم...
پی نوشت: دارم جان می دهم. حرکاتم به رقص خونین کبوتر می ماند در آخرین تلاشش برای زنده ماندن.
