از اون تریپ هاییه که به راحتی با هر جماعتی جور نمی شه. من یه جورایی پوپولیستم. هر نوع دوستی دارم. در نهایت تسامح و تساهل سعی می کنم تفاوت و اختلاف نظر رو بپذیرم و با آدم های مختلف در صلح و صفا زندگی کنم. اما اون این طوری نیست. به فلسفه و منطق خیلی اهمیت می ده. به صادق هدایت و خیام هم خیلی فکر می کنه. اصلا از نامزدش به خاطر این جدا شد که وقتی حرف می زد نمی فهمیدش. تو صومعه تنهاست. گاهی پیش ما می آد، خیلی کم حرف می زنه و می ره. نهایت حرفش برای تحقیر یک آدم «مضحک»ه.
اون شب که آل سعود با صدای غش غش خنده وارد اتاق شد هرگز فکر نمی کردم ماجرا این باشه. «اون» به آل سعود مراجعه کرده بود و گفته بود حالم بده باید با یه پسر حرف بزنم. و آل سعود که ید طولایی در چت کردن داره نشسته بود براش چت کرده بود و چند تا شماره گرفته بود. حین چت سنش رو ۲۲ نوشته بود و «اون» با جدیت گفته بود: نه! من ۲۲ سالم نیست! خلاصه... رشته تحصیلی طرف مرغداری بود.
اون شب به طرز وحشتناکی سرد بود. «اون» تو این سرمای وحشتناک توی حیاط صومعه پای تلفن ایستاده بود و داشت حرف می زد. حرف می زد و کاغذی که شماره رو توش نوشته بود پاره می کرد.
- خب کی همو ببینیم؟
- همو ببینیم؟ برای چی؟
- مثل اینکه خیلی ناشی هستی!
- ناشی خودتی مضحک!
اومد اتاق ما. همه یک صدا گفتن: قدقدقد! و بعد خندیدن. گفتیم: چه طور بود؟ با چندش گفت: خیلی مضحک بود! و بعد نشست، چای خورد و گریه کرد.
هر نسخه ای که بلد بودم براش پیچیدم: غاده السمان، آخماتوا، قبانی... اون آخماتوا رو انتخاب کرد. حالش خیلی بد بود. کتاب رو برداشت و رفت.
بارها به صورت خیلی ناگهانی یه فریاد تکان دهنده شنیدم: من دوست پسر می خوام! بارها آرزوهای دلخراش شنیدم: کاش یه مزاحم زنگ بزنه یه کم باهاش حرف بزنم! و آه هایی که میخکوبم کرده: ای خدا! کپک زدیم! هیچ ... ای هم نیست!
...
هیچ اظهار نظری نمی کنم. و به پیشنهاد پرده نشین در پایان این نوشته می میرم. شما بگید چرا.

