تبليغاتX
ابر اردیبهشت
با پست آخر پرده نشین عزیزم تشویق شدم به نوشتن اینکه:

از اون تریپ هاییه که به راحتی با هر جماعتی جور نمی شه. من یه جورایی پوپولیستم. هر نوع دوستی دارم. در نهایت تسامح و تساهل سعی می کنم تفاوت و اختلاف نظر رو بپذیرم و با آدم های مختلف در صلح و صفا زندگی کنم. اما اون این طوری نیست. به فلسفه و منطق خیلی اهمیت می ده. به صادق هدایت و خیام هم خیلی فکر می کنه. اصلا از نامزدش به خاطر این جدا شد که وقتی حرف می زد نمی فهمیدش. تو صومعه تنهاست. گاهی پیش ما می آد، خیلی کم حرف می زنه و می ره. نهایت حرفش برای تحقیر یک آدم «مضحک»ه.

اون شب که آل سعود با صدای غش غش خنده وارد اتاق شد هرگز فکر نمی کردم ماجرا این باشه. «اون» به آل سعود مراجعه کرده بود و گفته بود حالم بده باید با یه پسر حرف بزنم. و آل سعود که ید طولایی در چت کردن داره نشسته بود براش چت کرده بود و چند تا شماره گرفته بود. حین چت سنش رو ۲۲ نوشته بود و «اون» با جدیت گفته بود: نه! من ۲۲ سالم نیست! خلاصه... رشته تحصیلی طرف مرغداری بود.

اون شب به طرز وحشتناکی سرد بود. «اون» تو این سرمای وحشتناک توی حیاط صومعه پای تلفن ایستاده بود و داشت حرف می زد. حرف می زد و کاغذی که شماره رو توش نوشته بود پاره می کرد.

- خب کی همو ببینیم؟

- همو ببینیم؟ برای چی؟

- مثل اینکه خیلی ناشی هستی!

- ناشی خودتی مضحک!

 اومد اتاق ما. همه یک صدا گفتن: قدقدقد! و بعد خندیدن. گفتیم: چه طور بود؟ با چندش گفت: خیلی مضحک بود! و بعد نشست، چای خورد و گریه کرد.

هر نسخه ای که بلد بودم براش پیچیدم: غاده السمان، آخماتوا، قبانی... اون آخماتوا رو انتخاب کرد. حالش خیلی بد بود. کتاب رو برداشت و رفت.

بارها به صورت خیلی ناگهانی یه فریاد تکان دهنده شنیدم: من دوست پسر می خوام! بارها آرزوهای دلخراش شنیدم: کاش یه مزاحم زنگ بزنه یه کم باهاش حرف بزنم! و آه هایی که میخکوبم کرده: ای خدا! کپک زدیم! هیچ ... ای هم نیست!

...

هیچ اظهار نظری نمی کنم. و به پیشنهاد پرده نشین در پایان این نوشته می میرم. شما بگید چرا.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 0:22 |

 حاصل بی خوابی های شبانه:

 

دزدی دل بی قرار من را برده است

دارم به درک، ندار من را برده است

آقای پلیس! دستگیرش بکنید

سارا هستم، انار من را برده است

 

* * *

نیا به کوچه دلم، به خانه ام سری نزن

نگو که توبه کرده ای، محال شد یکی شدن

تمام حرف های تو دروغ و پوچ و بی اساس

دگر نبینمت تو را! به من نگو عزیز من!

یکان قلب پاک من همیشه فرد بوده است

ببین چه ساده می شود دل تو بخش بر دو زن

دروغ گفته ای به من؛ اسیر عشق تازه ای

آهای آدم دو رو! برو دگر نه تو نه من

برای من تو مرده ای نمی شود ببخشمت

مزار بی تجملی برای عشقمان بکن

 

پی نوشت های روزانه:

 

من می تونم تمام طول شب نخوابم و تمام طول روز پر از دغدغه خیابون های شلوغ خیس رو گز کنم. همه اینها به خاطر اینه که حالم خیلی خوبه. اگه بد بودم می تونستم دوام بیارم؟

 

تحقیرهای «مودبانه» و «ظریف» رو با آخرین درجه متانتی که در خودم سراغ دارم بر می تابم تا از پشت صحنه یک سریال مکزیکی کنار بیام و بیهوده انرژی و وقت و فکر صرف نکنم.

 

و این تویی که باید ضربه آخر رو بزنی آقا کوچولو؟ روزی قبول کردم که با تو باشم. به قول نعلبکی غلط کردم. می گذری از من؟ یا می خوای با شمردن روزهایی که منو ندیدی خنجرت رو فرو کنی تو قلبم؟ عذابم نده. خواهش می کنم.

 

دیروز برای چند لحظه طرف چپ بدنم سر شد. سخت ترسیدم.

 

یادم رفت بگم: دارا! تو رو خدا زود کنکورتو بده منو ببر کوه!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 12:21 |
۱. به برکت وجود دوستان فیلم بی وفا رو هم دیدم. این بار به پیشنهاد "فرنچ". اما ترجیح می دم از سیستم یبوست بزرگسالی استفاده کنم و تحلیلم رو منتشر نکنم. فقط خواهش می کنم به چند صحنه در این فیلم توجه کنید: مردمی که تو مترو نشسته ان همه روزنامه به دست دارن. مردم وقتی از مترو پیاده می شن همدیگه رو له نمی کنن. پدرا حتی اگه آدم کشته باشن سعی می کنن خودشونو به اجرای برنامه بچه شون برسونن.

۲. فقط دوست دارم مکالمات غریب خودم با نعلبکی رو منتشر کنم که همه بخونن و نظر بدن و یه کم تعجب کنن و یه کم بخندن و یه کم... . حیف که ... . شاید ازش اجازه گرفتم و این کارو کردم!

۳. من امروز می رم شناسنامه امو لکه دار می کنم. به ائتلاف اصلاح طلبا رای می دم. اما به اکبر بزرگ نه. نمی تونم. به خاطر همون یه بار هم هنوز نتونستم خودمو ببخشم.

پی نوشت: دلتنگی بیش از حد من برای استکان، منجر به اقدامات انقلابی نشه؟ نه! نمی خواهم ببینمش...

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 13:20 |

خوبم. خیلی خوبم. اونقدر خوبم که با وجود این همه بار سر پام. جز درد دست چپ و دو پا و سردرد و تپش قلب آخر شب و دندون قروچه های شبانه مشکل دیگه ای ندارم. شوخی نمی کنم! واقعا خوبم. با همه وجودم احساس خوب بودن دارم و احساس درد. اما حسابی تنهام. شاید هیچ وقت اینقدر تنها نبودم. واقعا یادم نمی آد مجبور شده باشم رازی رو مثل شش تو سینه حفظ کنم، طوری که بیرون اومدنش به قیمت جونم تموم بشه. حالا زیر این بار که نمی شه گفت چه جنسی داره احساس می کنم که به قول ایرج جنتی عطایی دارم «وامی بارم از هم چیکه چیکه».

 

مثل بازیگرای فیلم های هندی می پیچم به ستون ها و دیوارهای دانشکده. از درد و سر گیجه و فوران گریه. اما قسم می خورم که حالم خوبه. هرگز اینقدر خوب نبودم.

 

و برای من سواله که این وسط تو چی می گی؟ برای کشف کردن من بیهوده تلاش می کنی. عزیز من! من کشف کردنی نیستم. اصلا گنج نیستم، سر کاری ام. یه مشت خاک بایرم که زیر و رو کردن هم دردی ازش دوا نمی کنه. دوست داری ظرف باشی؟ عابر کوچه ای و ساکن خونه ای که منم؟ به چشم من تو نعلبکی ای. نه عمق داری نه وسعت. خیلی زود لبریز می شی اما هیچ وقت نمی شکنی. عشق جوشان منو خیلی زود سرد می کنی. متاسفم. نمی تونم به لیست افتخارات تو وارد شم. شاید اگه رو خودآگاهم نبودم و حواسم نبود مواقعی که خاطرم تنها مونده به کدوم اصول باید پایبند باشم، دستای یخ زده ام رو می سپردم به تو. چه اصراری داری بیای نزدیک؟ حیف نیست؟ دور باش، عزیز بمون.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 23:18 |
دانشگاه امیر کبیر (که فکر کنم بیچاره الآن تو گور تنش بلرزه که اسمش رو رو همچین جایی گذاشتن) یکی از پر خفقان ترین دانشگاه هاست. انتظاماتش به غایت خفنه. تو گیر دادن صد رحمت به دانشگاه تهران. تو زور گفتن هم همینطور. روز یک شنبه که قرار بود احمدی نژاد بیاد امیر کبیر و نیومد، انجمن اسلامی ملغی با همکاری دفتر تحکیم یه برنامه ترتیب داده بود. ما هم که از قبل می دونستیم ساعت ۱۲ دم در حافظ جمع شدیم تا بریم تو. اما چه تو رفتنی؟ گارد امنیتی در حافظ رو گرفته بودن و اجازه ورود حتی به کارمندای دانشگاه هم نمی دادن. این دست خیابون (دست دانشگاه) پر بود از پلیس و نیروهای ضد شورش و اون ور پر از اطلاعاتی. نمکی های بیسیم به دست که با پلیس ها پچ پچ می کردن. دیدن "اکتیویست" خیلی خوشحالم کرد. با بچه های علامه ایستاده بودیم بیرون. یه پلیس دنبالمون افتاده بود و خیلی محترمانه می گفت تا برخورد جدی پیش نیومده بریم. ما هم راه افتادیم و تمام سوراخ سمبه هارو گشتیم. دبیرستان البرز، خوابگاه پسرا و دانشکده هنر هیچ در رویی نداشت. دوستای تخمه فروش از توی دانشگاه برامون کارت آوردن و من بعد کلی تردید در آخرین لحظه که می خواستم کارتا رو بدم و برگردم وارد شدم. آروم و اخمو کارتو نشون انتظامات دادم و وارد شدم. تخمه فروش که پشت سرم می اومد لرزش همه وجودم رو می دید و می گفت: این تابو باید می شکست. از این به بعد دیگه نمی ترسی.

برنامه داشت تموم می شد اما من به آخرین سخنرانی ها و قفل و زنجیر انجمن اسلامی منتصب (درست نوشتم؟) رسیدم. بچه های انجمن ملغی که دفترشون رو نصفه شب با بلدوزر خراب کردن تو روز روشن به پایگاه انجمن جدید قفل و زنجیر زدن. زنجیرش اند مهندسی بود. انقدر کلفت بود که از قلاب رد نمی شد. فقط حلقه اولش رو رد کردن و بعد قفل زدن.

سخنران (که بعد آشنا در اومد) داشت ابراز تاسف می کرد که به دلیل تدابیر شدید امنیتی دانشجوهای بقیه دانشگاهها نتونستن بیان که من فریاد زدم: ولی ما اومدیم! و بعد سوت، کف و لبخند. و من چه قدر حال کردم که رفتم. با اینکه اعتراف می کنم که خیلی ترسیدم.

احمدی نژاد هشت صبح امروز با کلاغ ها به دانشگاه امیر کبیر رفت. می دونید از چه راهی؟ از در ورودی به سالن تربیت بدنی، از اونجا به سلف و بعد آمفی تئاتر. یعنی از یه فضای کاملا مسقف و حفاظت شده که حتی چشم یه دانشجوی عادی هم بهش نخوره و بره یه راست توی آمفی تئاتر برای بسیجی ها سخنرانی کنه. پلمپ چند تا در که از اونا استفاده نمی شده به همین خاطر شکستن.

بعد تجمع با پا درد و سر درد و قلب درد راهی نشر ثالث شدم و حرف هایی زدم که تخمه فروش یک کلمه اش رو هم نفهمید. مدعی شد تنها کسی هستم که هر از گاهی یه لگد محکم به پهلوش می زنم اما من براش توضیح دادم لابد مثل قضیه زهرا کاظمی برخورد پهلوی تو با کف کفش منه چون که هرگز تلاشی برای ضربه زدن نکردم. بعد هم تو کلاس عکاسی یه اکستریم کلوز آپ از آی لول قطرین گرفتم و داشتم به ظرف های شکستنی فکر می کردم و اینکه چرا همیشه یه عنوان به کوزه گر از کوزه شکسته آب خوردم و اینکه این زندگی با عشق بدون معشوق چه قدر داره بهم خوش می گذره!

پی نوشت: واقعیتش رو بخوای، نفهمیدم چرا و چه طور، وسط دعوا و فحش و شعار، تو جوی که هرگز هیچ کس فکر عاشقی هم به سرش می زنه، وقتی که دیدمت، دستم بی اختیار زیر بازوی تو رفت. چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم بیام و بتونم گمت کنم. تعمد منو فهمیدی که هیچ برای پیدا کردنم تلاش نکردی؟

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 14:25 |
تقدیم به دانشجوهای ستاره دار:

اینک ضربان قلب ما را بشمار

تا حکم دهند لحظه ها را بشمار

گفتند: سخن نگو، نیندیش، بمان!

تعداد زبان بریده ها را بشمار

پرونده عاشقان آزادی را

تک تک بگشا ستاره ها را بشمار

تعلیق، هزار ترم! تهدید! اخراج!

صفحه پس صفحه ناروا را بشمار

تک واحد آزادی را بیست شدیم

بر جرگه عشق نام ما را بشمار

وآنک که تن سیاه شب می سوزد

معکوس، پسین شماره ها را بشمار

پی نوشت: چون تازه از تنور در اومده امکان تغییرش هست. اما عجالتا چون به دلایل عدیده خوابم نمی بره گفتم پستش کنم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 4:17 |
- عمه سارا

- جانم

- داری مقش می نویسی؟

- آره عزیزم

- ننویس دیگه!

- اگه ننویسم استادم دعوام می کنه.

- خب تو هم فرار کن استادت دنبالت کنه

...

- عمه سارا

- جانم

- بخاریتون رو از کجا خریدین؟

- از بخاری فروشی

- از همونجایی که ما بخاریمونو خریدیم؟

- آره گلم

- پس چرا شما دو تا خریدین؟

- چون خونه ما بزرگه یه بخاری گرمش نمی کنه

- خب چرا تونل نمی کشین؟

- تونل چیه دیگه؟

- از اینا

- کولرو می گی؟

- آره

- کولر که سرد می کنه. اون وقت از سرما یخ می کنیم

- خب بخاریتونو زیاد کنید

- خب برای چی این کارو کنیم؟ اینجوری انرژی هدر می ره

- تختت رو از کجا خریدی؟

- از تخت فروشی

- من می خوام یه تخت صورتی بخرم

- مبارکه

- ماماااااااان! من پی پی کردم!

بله! بچه ها به همین سادگی احساساتشون رو بیرون می ریزن. اما ما نمی تونیم. نه اینکه نخوایم. گاهی واقعا نمی تونیم. باید که احساسمون رو مثل یه رازی تو سینه مون نگه داریم. به این می گن یبوست حاصل از بزرگسالی.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 3:41 |

 

مدتیه که حالم خیلی خوبه. در عین حال پریشونم. اضطراب دارم. همه غم های عالم رو توی دلم دارم و باز شادم. درسته. اینا همه علامت عشقه. و من دیشب در حالی که داشتم از تب می سوختم به این نتیجه رسیدم که عاشق شدم. اما هر چی فکر کردم و آدمای دور و برم رو زیر و رو کردم نفهمیدم طرف کیه!

 

اول مردد بودم با «تخمه فروش» برم تجمع. چون ما (من و تو رو می گم) معمولا اینجور مواقع که عشقمون سرشار می شه یه ظرف پیدا می کنیم و به قول بهنود لوه! عشقمونو می ریزیم توش و بعد اون ظرفو هی می پرستیم، هی می پرستیم... گفتم همین مونده که تو این گیر و دار عاشق «تخمه فروش» هم بشم! به قول خودش به! به! اما هر چی فکر کردم در وجود و ظاهر این آدم چیزی (برای دوست داشتن چرا) اما برای عاشق شدن پیدا نکردم. و بعد که مطمئن شدم اتفاقی نمی افته با هم قرار گذاشتیم و رفتیم که فنی رو بترکونیم!

 

اتفاقا چه قدر خوب شد که با هم رفتیم. چون من شعورم به معنی پلاکارد قرمز نمی رسید. اما «تخمه فروش» تا پلاکاردا رو دید گفت: به! به! کمونیستا! کردها رو من زودتر از تخمه فروش پیدا کردم. و تازه کلی هم حال کردم که دیدمشون. اما ترسیدم که این تکثر واسه جماعت ایرانی تکرو دردسر ساز بشه. و درست هم حدس زدم. لنین ببخشه! اما با این بر و بچشون! اولا که از اول برنامه ساز خودشون رو می زدن و هی راه می افتادن می رفتن سردر حقوق و شعار های خودشونو می دادن. بعد هم که پیام ابراهیم یزدی داشت خونده می شد برگه رو از دست طرف گرفتن پاره کردن و بعد بزن بزن. بعد هم هی شعار تحریم انتخابات می دادن در حالی که تحکیم (که مجری برنامه بود) اساسا قصد داشت همه مخالفایی رو که به اصلاح اعتقاد دارن یه جا جمع کنه. بچه های تحکیم هم که خدای آی کیو بودن. جای اینکه شعار قاطی کنن و بلندتر داد بزنن هی به اینا می گفتن هیس! کردها هم از یه ور شعار کردی می دادن که ما اصلا نمی فهمیدیم یعنی چی.

 

با این حال خوشحالم که بعد قرن ها تصمیم گرفتیم تمرین دموکراسی کنیم. با عقاید مختلف جمع شیم یکجا و برای هدف مشترک تلاش کنیم. اما تمرین اول افتضاح بود.

من داد می زدم و «تخمه فروش» سیگار دود می کرد. یکی یه دور با همه هم صدا شدم. سر «درود بر مصدق» با چپ ها و سر «آزادی کردستان» با کردها. اما هی می پریدم وسط دعوا و می گفتم «دانشجو دانشجو اتحاد اتحاد» و دوباره چپ ها می پریدن وسط و می گفتن «کارگر دانشجو اتحاد اتحاد». و یه لحظه «تخمه فروش» رو دیدم که تو اون خر تو خر داد می زد «محمود احمقی نژاد عامل تبعیض و فساد» و قاه قاه خندیدم و همه بر گشتن منو نگاه کردن. آهنگ یار دبستانی همیشه منو دیوونه می کنه. آرزو به دلم موند که یه بار از اول تا آخر همه با هم بخونیمش.

 

خدای من! این همه دیوانه اما هر کدوم یه جور. اگه این دیوونه ها متحد بشن مگه اصلا احمدی نژادی میاد که بعد روز دانشجو به ما یه کیف بده که توش بنویسه اهدایی دکتر احمدی نژاد، یه جوری که انگار از جیب باباش داده! حیف شد که کیف سوزون اجرا نشد. امیدوارم فردا تو پلی تکنیک این اتفاق بیافته!

 

من متوجه شدم یه آدم اجتماعی پر آشنایی هستم. باورم نمی شد اینقدر آشنا ببینم! و جالب اینجا که هر کدوم از یه شاخه ای! حسن سربخشیان عکاس، نسرین و نسیم فمینیست، مهدی ضد نظم مستقر از بچه های اکوتورلیدری، بچه های شریف که تو کمپین یک میلیون امضا باشون آشنا شدم، مهدی که باهاش تو نیمه شب می نوشتیم، قادری میراث... .

 

نتیجه تجمع این شد که... فکر نمی کنم نتیجه ای در بر داشت. اما من ازش نتیجه شخصی گرفتم. یکی اش اینکه عجب خری بودم چهار سال سکوت کردم و تو این دانشگاه درندشت تهران عضو هیچ گروهی نشدم، هیچ غلطی نکردم و مزه دانشجو بودن رو در نیاوردم. واقعا انگار 18 سالگی واسه دانشگاه رفتن زوده چون آدم انقدر جو گیره که هم تو انتخاب رشته گند می زنه و هم تو انتخاب هدف و راه رسیدن بهش. خاصه که مثل من تو ماه اول ورود به دانشگاه عاشق هم بشه، از اون عشقای تریپ ظرفی! اگه سفر اصفهان (باز هم سفر که هر چی دارم از سفر دارم) نبود و تخمه فروش و ماداگاسکاری رو نمی شناختم، در واقع اونا منو نمی شناختن، پام به نوشتن تو نشریه های دانشگاه هم باز نمی شد، این آشناهای اندک رو هم نداشتم و منزوی تر از الآن بودم. دانشگاه واقعا پایگاهه. اگه دانشگاه نبود این تجمع هم به سرنوشت تجمع هفت تیر دچار می شد. برای مبارزه به دانشجو بودن احتیاج دارم. پس همه با هم به من یه رشته پیشنهاد کنید که بشینم فوقش رو بخونم. بدویید تا پشیمون نشدم!

 

پی نوشت: امروز پر شدم از روزمرگی. حالم داره بد می شه. چه قدر دلم می خواد با یه دوست حرف بزنم!

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 18:45 |
پاسخ گستاخانه "دایانا" به شوهرش در فیلم "پیشنهاد بیشرمانه" محل اختلاف من و همه کسایی بود که باهاشون داشتم فیلم رو می دیدم.

دایانا و دیوید توافق کردن که دایانا در ازای یک میلیون دلار قط یک شب با جان هم خوابه بشه. دیوید در لحظات آخر پشیمون شد اما دایانا پرواز کرده بود. شب رسید و جان به دایانا گفت هرگز تا تو نخواهی اتفاقی نمی افته. اما اتفاق افتاد. لابد دایانا خواسته بود. به هر حال اون قول داده بود که برای زندگی مشترکشون یک میلیون دلار به دست بیاره.

دیوید دیوانه شده بود. ظرف شرابو شکست. سر دایانا داد می کشید.

- به من بگو اون شب چه اتفاقی افتاد؟

- چی می خواهی بشنوی؟ فقط سکس بود. نه عشق

- سکس خوبی بود؟

-...

- خوب بود؟ خوب بود؟ خوب بود؟...

- آره.

همه گفتند عجب زن خری! چرا گفت آره؟

من با خودم فکر کردم اگر جای دایانا بودم محال بود نه بگم. نه برای تلافی، حرص درآوردن یا چیز دیگه ای. فقط برای اینکه واقعیت این بود.

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 12:22 |
گمان مبر که به پایان رسید کار جهان

هزار باده نا خورده در رگ تاک است

پی نوشت: سارا در پرواز است. دست در دست باد.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 19:24 |
به این فکر کن که زن هستی. و ایرانی. و سنی. و کرد. خداحافظ آرامش! داشتن یکی از اینها یه دلیل محکم برای مبارزه مادام العمره.

دیشب مهمون برنامه میزگردی با شما رویا طلوعی بود. جالب تر از بحث های میزگرد تلفن هایی بود که به برنامه می شد. یه زن از سوئد تماس گرفت و گفت: بیست سال پیش به سوئد اومدم. اینجا با زبون مادری با بچه هام حرف می زنم و به مدرسه می فرستمشون بی اینکه خودم و خانواده ام اعدام یا شکنجه می بشیم. با بغض ادامه داد: من که از ایران خاطره ای جز شکنجه و عذاب و اعدام ندارم، شما به من بگید، چرا باید احساس ایرانی بودن بکنم؟

من به کردها حق می دم تجزیه طلب باشن. همون طور که در مورد خیلی مسایل به یهودی ها حق می دم. این دو رو مقایسه نمی کنم. اما یه وجه اشتراک دارن: ظلم تاریخی. یهودی های خراسان ۶۰۰ سال تقیه کردن. در ظاهر مسلمون بودن، رو بچه هاشون اسم حسن و حسین می ذاشتن، مکه می رفتن و ولیمه می دادن. اما اسراییل که تاسیس شد همه کوچ کردن. کردها هم قومی هستن که چند صد ساله از همه طرف داره بهشون ظلم می شه: ایران، ترکیه، سوریه، عراق. اونهایی که تجزیه طلب نیستن و فرا مرزی فکر می کنن لطف دارن. اما نباید از همه انتظار داشت اینقدر لطف داشته باشن. 

بی پرده و ساده بگم: از نظر من انسان یه homo sapience ه که خوبی رو می شناسه و خوبی می کنه. من تفکیک قومی، مذهبی، جنسیتی رو نمی فهمم. دعوا سر چیه؟ این مردم کوکی چی می گن؟ اگه شما می فهمید به من هم حالی کنید.

توضیح: اسم این پست یه جمله از کتاب نامه بچه ها به خداست

پی نوشت: به روحت صلوات گابریل گارسیا مارکز! «گاوها از هم جدا شوید که زندگی کوتاه است.»

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 12:17 |
گل های من هر سه مریض ان. مغبچه کوچیک، دنی و تاتی. ساقی خسته است. مرشد ... . از خرابات دورم. مغبچه رو نمی تونم تحمل کنم اما من بهترین کسی هستم که می تونه باهاش ارتباط برقرار کنه. چون کمترین اختلاف سنی رو باهاش من دارم. منم...

بالاخره قفل سکوت شکست و صبر من جواب داد و مرجع تقلید حرف زد. خدا رو شکر! لا اقل تو این یه مورد ناکام نموندیم. کاش تو هم... . ما مدت ها حرف نزدیم تا زمانی که ادبیات مخصوصمون رو پیدا کردیم. اما من فکر می کنم تو اینقدر از من دلخوری که دنبال زبان مشترکی برای حرف زدن نیستی. اما من هنوز صبر می کنم تا خودت حرف بزنی. وقتی به زبان مشترک فکر می کنی به خاطر روزهای سخت و کشنده ای که پشت سر گذاشتم یه کم (به اندازه سر سوزن) به من حق بده. این طوری زودتر پیداش می کنی. شرط می بندم. اصلا هنوز اینجا رو می خونی؟

چه حس خوبی بود حرف زدن باهات مایکروسافت! کی گفته مایکروسافت؟ اصلا گلی عشقی نفسی... به شرط اینکه ته حرفات از فمینیسم حرف نزنی! اگه بین حرفای عاشقانه دوستانه از فمینیسم حرف نزنی با اون روح بی شیله پیله ات می شی خود مریم گلی قصه های من.

تو نگاهت قلندر یه چیزی به من می گه که یه چیزی می خوای بگی. و شاید نمی خوای بگی. و اون چیز انگار گله و شکایته. تسلیم...

آرومترم خیلی. روزهای مرگ آور گذشت. همه اش فکر می کردم تو یکی از این روزاست که... گذشت اما. و من هنوز زنده ام. نفس می کشم. با یک تار موی سفید تو فرق سرم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 16:6 |
- کدام دختر است که به باد شو می کند؟

- دختر همه هوس ها.

- باد بهش چشم روشنی چه می دهد؟

- دسته ورق های بازی و گردبادهای طلایی را.

- دختر در عوض به او چه می دهد؟

- دلک بی شیله پیله اش را.

- دخترک اسمش چیست؟

- سارا.

و باد به وسوسه انگیزترین شکل ممکن سر راه من ایستاد و دلم رو برد. عاشقش شدم . چون نمی ذاره یه جا بمونم و بگندم. و این کاریه که هیچ کس برای من نکرد.

  

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 10:1 |
- همه چی دورغه. همه چی. چپ دروغ... راست دروغ... پدر دروغ... مادر دروغ... رفیق دورغ...

- پس چی راسته؟

- تو، اون، آتیش، موووج... باااد...

هم دارا بود، هم باد. و لبخند حتی لحظه ای بر لب من نخشکید. تو دلم گفتم:«تو چه تابانی سروش! بر رخساره حیرت زده ام یاسمن ها را به تابش در می آوری!» و یادم اومد که چه تابان بوده ام و چه یاسمن ها که بر رخشاره های حیرت زده به تابش در نیاورده ام! چه تازه بود! چه سلامت! چه شاد! چه در اوج! من هم همین طور بودم. گفت: نظرت راجع به خدا، زندگی، جهان چیه؟ و من عروج کردم.

به قول مرجع تقلید شما نمی فهمید. مثل شنیدن شیرینی فارسی تو خاک غربت می مونه. شما هیچ وقت آفریقا بودید و صداهای در هم و بر هم غیر قابل تفکیک شنیدید تا بدونید کسی که به زبون مادری شما حرف می زنه چه شادی بی حدی بهتون هدیه می کنه؟ وقتی باهاش حرف می زنید تو زبونتون ناخالصی هست، ولی اون فارسی سلیس حرف می زنه، ضرب المثل های قدیمی می گه و با کلامش شما رو می بره به یه ایوون قدیمی بو به یه حیاط بزرگ با حوض و ماهی و بوی آش و پیاز داغ.

هنوز صداشو تو گلوش خفه نکردن، از جلسه بیرونش نکردن، تریبونشو نبستن. اصلا با این جمله ها نا آشناست.

هنوز عاشق نشده و اگر شده از روز اول نبوده، روزی که دنده هاشو خرد کنه و فرو کنه تو قلبش. سیاه و سفیدشو به هم بزنه و دو دو تا شو بکنه پنج تا.

می گه چرا دروغ و نمی دونه دروغ هم از اون چیزای بی چراس. روح کودکی تو وجودش به کمال رسیده. رفته بالای بالا. همونجایی که من ازش سقوط کردم. کاش اون سقوط نکنه.

شده از «کوچه های باریک» با «دکون های بسته» و «خونه های تاریک» با «طاق های شکسته» به خونه پدریتون پا بذارید که بوی کودکیتون از دودکشش بیرون می زنه؟ احساس منو می فهمید؟ به قول مرجع تقلید شما نمی فهمید و به قول دارا نمی شه کسی رو فهمید می شه به احساسش نزدیک شد.

اما مرشد می فهمه.

پی نوشت: چند خط اول دیالوگی از فیلم بچه های بد بود.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 14:17 |

آدم سکون نیستم. از درجا زدن متنفرم. و چهار ساله که دارم درجا می زنم. و ساکنم.

 

تو نقطه صفر مرزی گیر کردم. تو خاکی که به هیچ جا تعلق نداره دارم ریشه می کنم. ساختمان بیست و یک طبقه ام ویران شده و جز یه نمای آجر سه سانتی هیچی ازش نمونده. چه کار کنم؟ لبخند بزنم؟

 

نقطه صفر مرزی می فهمید یعنی چی؟ یعنی یه استاد بزرگ ریاضی که سالها برای حل مسایل سخت به اتحادها استناد می کرده حالا فهمیده که نه جانم! اصلا یک و دو و مزدوج و چاق و لاغری وجود ندارن. کی گفته دو دو تا می شه چهار تا؟

 

با تو به یاد فردا می افتم. با تو یادم می آد که من هم برای دویدن پا و برای پرواز کردن بال داشتم. با تو یادم می آد عاشق کوه بودم، ساعت ها با دو تا شش پر از نفس می ایستادم تو حیاط مدرسه و بهش خیره می شدم. تشنه باد بودم. عاشق بارون بودم. بوش مستم می کرد. و وقتی مست می شدم اونقدر انرژی داشتم که زمین و زمان رو به هم می زدم. عاشق خونه بودم، عاشق مدرسه بودم، عاشق خودم بودم. درست سن تو بودم که تصمیم گرفتم «نه» بگم و وجود چیزی رو که همه می گن هست منکر بشم. و چه لذتی داشت! و چه رنجی! و چه قدر زنده بودم. هیچ کس مثل من زنده نبود! و چه شعرهایی! چه نوشته هایی! دیگه هرگز نتونستم به اون خوبی شعر بگم و بنویسم.

باید برگردم. به اوج. به همونجایی که نمودار شکست و من افتادم. باید بلند شم و به بی نهایت میل می کنم. راهو بهم نشون می دی دارا؟ دوقلوی هشت ساله من؟

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 14:51 |