تبليغاتX
ابر اردیبهشت
قصد خانه شما را که می کنم، همه چیز را دم در می گذارم و وارد می شوم. درست مثل بنده های مومن (بلا تشبیه تو بر خدا) وقتی که رو به قبله می ایستند، با پشت دستم همه چیز را پس می زنم. تمام روزمرگی ها را، تمام قسم ها و اصول و فروع را. مکتب ها و فرقه ها و گروه ها را. سراپا خود خودم می شوم. عریان عریان. مثل روزی که زاده شدم.

باشد، از همه چیز و نه هر چیز می گذرم. چارقت دوزم، کنم شانه سرت. اصلا می روم توی آشپزخانه با دست پخت ناگوارم برایت غذا می پزم، چای دم می کنم. سوراخ جوراب و پیراهنت را می دوزم. مشت و مالت می دهم. نوازشت می کنم. با عمق روح، با تمام عشقم برای تو زندگی می کنم.

اما تو را جان عزیزت (چه من باشم، چه نباشم) بگذار "زن" بمانم. می فهمی چه می گویم؟ از من نخواه نخواهم و چشم بسته به اتاق سرد و تاریکت خوابت پا بگذارم. از من نخواه بمانم و نباشی و باشم. از من نخواه مثل خواننده های عرب برایت بزک کنم. از من نخواه به خاطرت چارقد سرم کنم. از من نخواه "نه" نگویم. از من نخواه بمیرم.

باشد؟

پی نوشت: پارگراف آخر استعاره از تمکین خاص و عام است.

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 18:11 |
به روایتی ۱۳ نفر و به روایتی ۲۰ دانشجوی دیگه به کمیته انضباطی احضار شدن. از این بین ۶ نفر از بچه های دانشکده علوم اجتماعی ان که اکثرا بیشترین هزینه رو می دن. برای علی بیاره (دانشکده مدیریت) بی اینکه احضار بشه حکم اومده. از دانشکده ما هم احمد موسوی احضار شده.

چه قدر ستاره باید به این شب طولانی اضافه بشه؟ چرا تن شب نمی سوزه؟ چرا صبح نمی شه؟

پی نوشت: اینک ضربان قلب ما را بشمار

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 17:36 |
تا کی می خوای مسیج های عاشقانه برام بفرستی ام.آی.اس؟ به اسم کسی که شاید اونقدر که هرگز ندونم دوستم داره؟ تحسینت می کنم. خستگی ناپذیری. دوستی. واقعی تر از اونچه فکرش رو می کردم. ندونستن قدره اگه بپرسم چه فایده؟

من همه قرص هامو سر موقع و شسته می خورم. به چیزای خوب فکر می کنم و سعی می کنم کمتر بگم حالم بده. به دردهام کمتر توجه می کنم و جزوه رو دو دستی می چسبم و دو چشمی خیره می شم بهش. بیش از حد هوچی و عجول و لوسم اگه بگم چه فایده؟

این پیاده روی های شبانه و ترانه های شاد و غمگین داره من و می سازه یا نابودم می کنه؟

امروز سر کلاس کمک های اولیه استاد عزیزم گفت: زن که نمی میره!

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 20:47 |
همه یک بار دیگه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد رو مرور کنید. با همه وجودم فروغ این شعرم. تو تمام لحظه ها. می بینید کامم چه قدر تلخه؟ چاره چیه. باید سکوت کرد.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:4 |
در پایان نشست که مبسوطی که امشب در اتاق ۳۱۰ صومعه برگزار شد، نتایج مطلوبی به دست اومد که به شدت شایان ذکر است. مطلب از این قرار است: پسرای متشخص (به قول ام.آی.اس اشخاص کشمش شخیص) واقعا روشون نمی شه بگن نه. در نتیجه وقتی می خوان دکت کنن چپ و راست می پیچوننت اما مدام می گن: قربونت برم عزیزم! خاک بر سر من که لیاقت تو رو ندارم!

پی نوشت مایکروسافت: لطفا منو از لیست کسایی که براشون جوک و دوستت دارم می فرستید حذف کنید.

پی نوشت دانا: خدایا از این به بعد همه چی رو می سپارم به تو. اگه اهدا کردم تو اهدا کردی، من اهدا نکردم!

مانیفست: من برای زندگی ام برنامه ریزی کردم. به زودی با یه پسر فهمیده خوشگل که ماشین طرح دار داشته باشه دوست خواهم شد. نظیر چنین برنامه ریزی ای فقط یک بار در طول تاریخ اتفاق افتاده. اون هم سالها پیش که علی پروین مربی تیم ملی بود. برنامه ریزی اون برای رسیدن به جام جهانی این بود: بچه ها از کناره سانتر کنن، علی دایی با هد بزنه تو گل

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 و ساعت 23:54 |
در تیررس من اینطور ماتم زده نشین. خیال کردی من کوهم؟ این خبرا نیست برادر. تازه مگه نشنیدی " شود کوه آهن چو دریای آب..." بغضت یه تنه برای شکستن دنده های قسم من به همه مقدسات کافیه.

می ترسم برات از جان و تن بگذرم، اون وقت تو بمونی و فسیل سارا که به هیچ دردت نخوره. شاید باید همیشه تنها باشم تا بی شائبه کمترین خیانتی نذارم تو هیچ وقت تنها بمونی. شاید دنیای من واقعا اینقدر کوچیکه. شاید.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 21:18 |

ازت خوشم میاد. از گستاخی های عجیبت که اغلب رنگ حماقت به خودش می گیره. یه شبه راه هزار و نود و پنج روزه منو می ری. بی هیچ ترسی از اشتباه و شکست. طوری رفتار می کنی انگار که این دو واژه وجود ندارن.

 

چه نیرویی در تو باعث شد بی مهابا به دختری نزدیک شی که تازه موهاشو از ته زده بود، برای رنگ زدن به زندگی خاکستری اش در کمال بی صبری و بدون کوچکترین دقت برای رعایت هارمونی شال قرمز سرش کرده بود، کتاب ادبیات جلوش باز بود و انگاری که شِش تا شُش دیگه قرض کرده سرشو از شیشه ماشین می کرد بیرون و نفس می کشید. شیفته چی شدی تو وجود اون دختر؟ دست هایی که کشیده تر از دست یه مادر برای در آغوش کشیدن فرزندش به سوی باد گشوده شده بود؟ به روی تپه های چهل تکه رودبار، سبزی بی منتهای جنگل های شمال، بوی سرمست کننده سوسن چلچراغ... . تو بودی، دیدی که چه طور نرینه ترین سوسن چلچراغ از اون دختر لب گرفت؟ شب که با چراغ قوه ات کشیک می دادی که مبادا گراز کفش های اون دختر رو ببره، بوته تمشک رو دیدی که در خوشبخت ترین شب زندگی اش با اون دختر خوابیده بود؟ من تو رو می دیدم در تمام لحظه هایی که به چشم هاش خیره شدی. راستش رو بگو تا به حال تو عمرت همچین چشم هایی دیده بودی؟ «فوق العاده» بود، این طور نیست؟ امن تر از شونه های اون دختر جایی سراغ داشتی؟ نرم تر از ابریشم موهاش و نازک تر از ساق پاش، یخ زده از 12 ساعت جنگل نوردی سخت، خسته از تنهایی و رفتن و باز نایستادن... برای گرفتن دستش دست کم با 10 جفت دست جنگیدی و سخت فشردی اش گرداگرد تنه اون سرو پیر منجیلی. و چه زود از دستش دادی! چه زود از دستت گریخت! تا حالا به فکرت رسیده گردباد رو تو مشتت اسیر کنی؟

 

یک شب دیگه هم تو رو دیدم. خوب به یاد دارم. یک شب از یلدا گذشته بود. خورشید یک دقیقه بیشتر پا فشاری کرده بود و تو گم کردی دستت و دلت رو. دوباره تو همون چشم ها که به یاد نمی آوردی. اما من یادم نرفته بود. خوب به یاد دارم. مثل اولین روز مدرسه ام. و می دیدم که چه طور گام به گام و نفس به نفس بهش نزدیک شدی. نزدیک و نزدیک تر. اما به اندازه دفعه پیش شجاع نبودی. حتی بشقاب کیک رو جرات نکردی از دستش بگیری. تو اون چشم ها چی رو پیدا کرده بودی که یک لحظه از خیره شدن کوتاه نمی اومدی؟ حیران حرکات اون دختر بودی وقتی که با ریتم رعد و باد و گریه و خنده ی آدم ها می رقصید؟ ابر دامن پوش رو دوباره پیدا کرده بودی و نمی خواستی از دست بدی. اما حافظه یاری نمی کرد و نمی دونستی باید با این دختر چه کنی، چه طور این گردباد رو تو مشتت اسیر کنی.

 

چه نوری روی شهر افتاده بود وقتی تو عاشقانه به اون دختر نگاه می کردی. انگار که عصر یخ به پایان رسیده و خورشید داره تن سیاه شب رو می سوزونه. اما تو شکست خوردی. مشت تو برای گردباد خیلی تنگ بود.

 

حالا قسمت می دم به ضریح حرم، به شراب هفت ساله، به چشمای اون دختر، این بار اگر دیدی اش مشت و قفس نباش. ریشه هاتو جاری کن، بلند شو، باد مست شو، به تن گردباد بتن. اون تنهاست. هر شب به یاد تو آه می کشه. از همون آه هایی که تاب تحملشون رو نداری.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 19:27 |

-         خب! می شونم.

-         حالم خیلی بده. همیشه مشوش بودم اما هرگز کنترل اوضاع اینطوری از دستم خارج نشده بود. حالا دیگه اختیار بدنمم ندارم. سرم، پاهام، قلبم...

-         بذار من ازت سوال کنم. تو جواب بده.

-         قبوله.

-         چند سالته؟

-         21

-         مجردی؟

-         بله

-         دوست پسر داری؟

-         نه

-         داشتی؟

-         بله

-         چه مدت؟ چند تا؟

-         هشت ماه و سه ماه. دو تا.

-         تا حالا کسی رو دوست داشتی؟

-         بله

-         کدومشونو؟

-         هیچ کدومو

-         (خنده) می دونه؟

-         خیلی خوب.

-         پس چرا؟ نشده؟

-         نشده. نخواسته. نمی خوام قضاوت کنم اما فکر می کنم ترسیده.

-         آها! باهاش در تماسی؟

-         گاهی می بینمش. ناخواسته.

-         الآن چه کار می کنی؟

-         هیچی. ادای درس خوندن در میارم.

-         دیپلمه ای؟

-         دانشجو ام.

-         تو خونه مشکلی هست؟

-         نه

-         تو دانشگاه

-         هیچی

-         نگرانی؟

-         بسیار

-         نگران چی؟

-         خودم. خواهرم. و همه دنیا

-         نا امیدی؟

-         بر عکس. در حد حماقت خوشبینم. و بسیار امیدوار.

-         از زندگی ات راضی هستی؟

-         نه

-         نظرت راجع به مرگ چیه؟

-         دوست ندارم بمیرم

-         زندگی خوبه؟

-         خوب نیست اما من که نمی دونم مرگ چه جوره. شاید از زندگی بدتر باشه.

-         تا حالا شده آرزوی مرگ کنی؟

-         آره. در بهترین دوران زندگی ام. 16 ساله بودم. به خدا و جهان فکر می کردم.

-         بعد چی؟

-         هرگز. مبارزه رو همیشه ترجیح دادم.

-         زیاد عصبانی می شی؟

-         زیاد یعنی چی؟

-         با هر چیزی؟

-         مسلما نه.

-         گریه می کنی؟

-         نه.

-         حتی تو تنهایی.

-         به زور اگه باشه چند قطره. باید معجزه شه تا چشمه من دوباره بجوشه.

...

 

-         واقعیت اینه که تو به افسردگی دچاری. اما به جای اینکه این حالت به صورت لطمه های واضح روحی و گریه در تو نمود پیدا کنه سیستم بدنت رو به هم زده. هیچ کدوم از ارگان های تو مشکل ندارن. مشکل تو ضعف روحیته. نگران نباش. همه آدما ممکنه بهش دچار بشن.

-         به هیچ وجه نگران نیستم. اما چرا حالا احساس می کنم که حالم از همیشه بدتره؟

-         چون واقعا حالت از همیشه بدتره.

-         من در سراسر عمرم هرگز اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم.

-         می فهمم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 20:44 |

دعوت مرشد، نسرین، بانو و پرده نشین رو بدین وسیله اجابت می کنم:

 

1)      از بدو تولد تا 11 سالگی به طرز وحشتناکی اجتماعی بودم. خرید کل محل رو بدو بدو انجام می دادم. وقتی تو خیابون راه می رفتم از دم خونه تا مدرسه با بقال و سوپور و بنگاهی و لاتای سر کوچه و پیشنماز محل سلام علیک می کردم. از یازده سالگی تا 18 سالگی به شدت گوشه گیر شدم و چون تو خانوادمون از خونه بیرون نرفتن دختر حسن بود در نتیجه همه از این موضوع استقبال کردن. تا اینکه 18 سالگی که دانشگاه قبول شدم هول داده شدم تو اجتماع و بعد شغلی که انتخاب کردم اند شغل اجتماعی بود و اینگونه بود که من ترک خوردم. در سن 8 سالگی یه بار با ذره بین به خورشید نگاه کردم و در سن 11 سالگی هر شب دعا می کردم زود بزرگ شم که بتونم شوهر کنم که باهاش برم بیرون بستنی بخورم.

2)      در 16 سالگی برای اولین بار بود که از خودم پرسیدم چرا. وجود خدا رو منکر شدم. دو هفته بدون خدا زندگی کردم. بعد دوباره برگشتم. و از اون موقع در رفت و آمدم.

3)      تا 19 سالگی و گذروندن واحد تنظیم خانواده از جزییات روابط جنسی هیچ چیز نمی دونستم. واقعیتش فکر می کردم «اون قضیه» فقط تو زندگی چند باره اونم وقتی قراره بچه به وجود بیاد. وقتی این موضوع رو تو سلف دانشکده به فولوس گفتم پا شده بود دور خودش می چرخید و غش غش می خندید. اولین باری هم که اسم یکی از وسایل رایج جلوگیری از بارداری رو شنیدم (که تو همین کلاسا بود) به دوستم گفتم: تاندون که اون عضو پاست که وقتی کشیده می شه پدر آدم در میاد! خیلی از فحش های خواهر و مادر و پدر و برادر رو هم در یکی دو سال گذشته به برکت زندگی در خوابگاه آموختم که از این بابت بسیار خوشحالم. چون الآن به مقامی رسیدم که هیچ پسری به فکرش نمی رسه جلوی من حرفای دو پهلوی بی ادبی بزنه.

4)      11 ماه از زندگی بیست و یک سال و پنج ماهه ام دوست پسر داشتم که بی شک بدترین ماههای زندگی ام بودن و یادآوری شون مشمئزم می کنه. ید طولایی و پای ثابتی نیز در عاشقیت دارم. از 18 سالگی تا حالا بی وقفه عاشق اون آقاهه ام. اساسا تو محیط هایی که هستم سیگنال تو هوا پخشه. در گرفتن سیگنال سریع عمل می کنم. قابلیت تور کردن به هیچ عنوان ندارم. انقدر نتونستم اون آقاهه رو تور کنم که الآن همه علاقه ام رو به تور کردنش از دست دادم.

5)      در حضور بابام جلوی «نامحرم ها» روسری سر می کنم. (البته مدل دخترای تجریشی!) 

6)      کمتر از یک ساله که احساس می کنم فمینیستم (منظورم اعتقاد به برابری حقوقی زن و مرد است، نه هر مضمون اشتباهی که ممکنه از این کلمه تو ذهن بیاد). پیشتر حس نمی کردم ولی بودم. در رسیدن به آرمان های اجتماعی ام فوق العاده تنبل عمل می کنم. معتقدم اگه همه مثل من واسه کمپین یه میلیون امضا کار کنن تا هزاره چهارم پس از میلاد شاید یه پونصد هزارتایی جمع شه!

7)      دلم می خواد شغلی داشته باشم که فکر کردن نخواد. مثلا راننده تاکسی شم، هفته ای یه نیم صفحه هم تو یه روزنامه وزین داشته باشم که بتونم تراوشات ذهنیم رو توش خالی کنم. از کار کردن با محمد رهبر لذت می برم، نسرین تخیری رو دوست دارم اما از کار کردن باهاش می ترسم چون یه باره میاد می گه ریزش تونل رسالت فردا تیتر یکه، امشب برو تونل رو بریز، بعد گزارشو تنظیم کن، بریز رو بک! در نهایت هم خیلی دوست دارم نویسنده خوبی بشم.

8)      با همه وجودم ترانه های جواد رو دوست دارم. به عنوان مثال: «به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم»، «اومدی اما دیدم دست تو سرده»، «پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت»

9)      به نظرم یکی از بزرگترین لذت های زندگی رقصیدن با غریبه هاست. پیش از اینکه تجربه اش کنم فکر می کردم حس قوی مشترک بین غریبه ها فقط تو تجمع وجود داره که به شدت با ترس و اضطراب همراهه.

10)  نمی گم چه شرایطی، اما در شرایطی هستم که اگه یه آدم (تاکید می کنم یه آدم) تازه (تاکید می کنم تازه) دو هفته رو مخم کار کنه، بی شک مخم خورده است. و اعتراف می کنم که اگه برای فیلم سازی به گرجستان رفته بودم قطعا مثل آقا نظام، به قول شهاب، ثواب مسلمون کردن یه مسیحی و کامل کردن دین رو به جون می خریدم.

11)  خدایی اش هیچ مشکل ریشه ای با عناصر ذکور ندارم اما متنفرم از اینکه یه مرد سر جام بخوابه!

12)  به سیگار به شدت علاقه مند و از الکل متنفرم. یه بار خودمو کشتم به نصف استکان شراب (که می گن حالا این بهترین نوعشه) بخورم، آخرشم موفق نشدم. گفتم ای بابا! این چه کاریه؟ گلوی آدم آتیش بگیره که شاید یه زمانی از خود بی خود شه؟ ما که همین طوری اش از خود بی خودیم! اما همه عزم خود رو جزم کردم که سیگاری نشم!

 

پی نوشت: نازی، گون، قلندر، صراحی و صورتک فقید رو به این بازی دعوت می کنم. مایکروسافت اعترافاتشو بنویسه من براش پست می کنم. 

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 0:42 |

درست 30/9/85 بود، شب یلدا، که با این شعر من قطعی ترین تصمیم دنیا رو برای دوباره عاشق شدن گرفتم: صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل، جانب عشق عزیز است فرو مگذارش. و درست 24 ساعت بعد بود، 1/10/85 که «عمو پورنگ» تو مهمونی تولد دانا (و نه تو باشگاه انس) انگار که تو چشم های من چیزی گم کرده در جست و جو بود. اینکه تصمیم بگیری دوباره عاشق شی و 24 ساعت بعد یکی عاشقت بشه می فهمید یعنی چی؟ به قول مرجع تقلید به قرآن هیچ کدومتون نمی فهمید.

 

یکی از شب های ناب زندگی ام بود. تا صبح عشق نوشیدم. مشعوف بودم و حتی تو خواب لبخند می زدم. و حاضر بودم دست راستمو گرو بذارم که اشتباه نکردم و عمو پورنگ همین فردا دست عاشقش رو رو می کنه. با خودم گفتم: اینک این «ظرف» شماست.

عمو پورنگ گفت: خیلی معذرت می خوام، جسارت منو ببخشید، اما من از شما خوشم اومده.

گفتم: خب! این موضوع که به من ربطی نداره.

گفت: چه طور به شما ربطی نداره؟

گفتم: تا وقتی فقط از من خوشت بیاد که من حق ندارم چیزی بگم. این یه چیز درونیه. به من چه که خوشت میاد وقتی کاری به کار من نداری.

گفت: اما به نظر من باید دو طرفه باشه. اگه ما بخواهیم با هم باشیم...

 

هیجان هم به شادی افزوده شد. چه شبی! چه شب سرشاری! و شما چه می دانید شیدا کیست! و فردا شد.

 

گفت: هر چی دوست داری بگو فقط نه نگو.

گفتم: آخه واقعا نمی شه! من ساعت 5 کلاس دارم و تو تا 4 سر کاری.

 

و عمو پورنگ گفت که برای یه ماموریت کاری می زنه بیرون و بر نمی گرده. عمو پورنگ زرد پوشیده بود. و من مثل همیشه آبی. چشمای عمو پورنگ سیاه بود و وقتی زرد و سیاه کنار هم میان... آدم یاد دالتون ها می افته اما غیر آدم دیوونه می شه و من غیر آدمم.

 

عمو پورنگ منو برد به فرودگاه. عضلات صورتم خشکید. باید لبخند می زدم؟ این همه جا توی این شهر! چرا فرودگاه عمو پورنگ؟ تو فرودگاه کار اداری داشت. اما چرا؟ پاکت سیگارشو از پشت فرمون برداشت. محتاط گفت: نمی دونم الآن باید تعارف کنم؟ نگاه کردم. کنت بود و وینستون ته نارنجی نبود. به لبخند گفتم: نه. من سیگار نمی کشم.

 

گفتم عمو والله من چیزی که شما فکر می کنید نیستم. اگه با اون قشر دوستم به خاطر اینه که آرامش و شادی شون رو می پرستم.  من درب داغونم، خل و چلم، فمینیستم، سکولارم... . عمو شما می تونید همه اینها رو بپذیرید؟ من دلم هر چیزی نمی خواد، اما هر کاری دلم بخواد انجام می دم. عمو من در امور شخصی ام نمی تونم نظرات کارشناسی بپذیرم. من ارتباطاتم گسترده است. کله ام بوی قرمه سبزی می ده. هر جا قراره در بشکنن من صف اولم. . من ساختار شکنم. لگد می زنم به هر چه مانع عرفیه. اعلام می کنم نه! من یه زن زنده ام!عمو من اگه یه شوهر و 14 تا بچه داشته باشم و همه رو تو تصادف از دست بدم 40 روز بعد کفش آهنین پام می کنم می رم دنبال عشق تازه. اگرم عشق تازه بیاد منتظر تصادف نمی مونم، ول می کنم می رم. عمو من اهل پنهان کاری نیستم. یهو دیدی رک و راست اومدم تو روت گفتم دیگه تو رو دوست ندارم. یکی دیگه رو دوست دارم.

 

عمو پورنگ هر چیزی که گفتم بعد چند خط توضیح و پرسش و پاسخ پذیرفت و گفت که با من موافقه، می فهمه و همین طور فکر می کنه. جاهایی که موافق بود آروم می رفت و وقتی چیزی می شنید که انگار به عمرش نشنیده پاشو می ذاشت رو گاز و بعد ترمز و ...

 

احساس بسیار خوبی داشتم و عمو پورنگ برای پا درد همیشگی من نگران بود. و شب فهمیدم که رفته دنبال گل ناز و تا خود کرج مخش رو زده که منو راضی کنه اما مخ گل ناز انگار نخورده بود.

 

گل ناز گفت: وقتی شنیدم قاه قاه خندیدم.

 گفتم: به چی؟

گفت: می گه یه حرفایی زدی که هیچی اش رو نفهمیده!

گفت: اگه من یه قطره از دنیای تو می فهمم اون همین یه قطره رو هم نمی فهمه. اون یه دختر زمینی می خواد، نه تو که تو ابرایی.

 

گفتم: جون من هر چی گفتم فهمیدی عمو پورنگ؟

گفت: اگرم نفهمیده باشم کم کم می فهمم. من هیچ مشکلی ندارم. می مونی تو. (و این لحظه شکستن ظرف من بود)

گفت: می تونم فردا ببینمت؟ پات هنوز درد می کنه؟ بیام ببرمت دکتر؟

گفتم: الهی که دورت بگردم عمو! دنیاهای متفاوت یعنی زجر، یعنی زخم، یعنی ضربه. اگه دنبال آرامشی پیش من پیدا نمی کنی عزیز دل.

و به یاد جمله «جهت دار» عمو پورنگ خندیدم: من اصلا دنبال «اون قضیه» نیستم!

چیزی نبود. جز کولی بازی های مردانه: من چه قدر بدبختم! چرا همه اش شکست می خورم! تا میام امیدوار بشم یه بلای دیگه سرم میاد!

 

و اینگونه بود که ظرف من پیش از اینکه چیزی توش بریزم شکست. من بلند بلند می خندیدم و تو خودم های های گریه می کردم.

 

دارا گفت: فلان کتابو حتما بخون. اونجا توضیح داده که عشق در اثر یه سری فعل و انفعالات شیمیایی به وجود میاد. ربطی به روح نداره.

گفتم: حرف نزن دارا.

اینیه گفت: سعی کن آروم باشی. برو یه جای آروم. بخواب.

گفتم: آرامش کجاست اینیه؟ خواب یعنی چی؟

به قلندر زنگ زدم که بیاد دنبالم اما بچه ها جیغ می زدن و من چیزی نگفتم. با خودم گفتم: تو تنها و بدبختی یا من عمو پورنگ؟ بحران پشت بحران... چرا حالا؟ چرا؟ اگه قبل یلدا بود محال بود حتی جوابشو بدم... خدا! چرا مشقی می زنی؟ خیال کردی از جنگیدن می ترسم؟

 

دوباره از بلندی پرت شدم و روحم جر خورد. دیگه خوب نیستم. توانی برای خوب بودن نموند.

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 17:32 |

عشق من به تو، نه ناشی از مازوخیسم است، نه سادیسم، نه نارسیسم. عشق من به تو ناشی نیست. چیزی است که وجود دارد. هیچ کس این را نمی فهمد. گهگاه خودم هم نمی فهمم.

 

اصلا نمی خواهم یک شب یلدا با تو باشم. شمعی که آب می شود روشن نمی کنم. عوضش دست در دست من در بلندترین روز سال بیا تا هزار بار از دروازه شهر گذر کنیم. از دست های من نترس. مثل جالینوس قوی ترین نبضت را با دو انگشتم خواهم گرفت بی آنکه سینوس کاروتیدت را تحریک کنم. ضربان قلب تو نه تندتر خواهد شد نه کندتر. به ریتم نبضت، به ضعف ضربانت و به گردش خونت کاری ندارم.

 

به قول «فرزاد» بگذار برای اثبات وجودم بکوشم: من یک زن هستم. برای تو از جان و تن می گذرم، از زن نه. اندیشه نکن. به تمامی آنچه مقدس است سوگند خورده ام که دیگر سوی تو باز نگردم.

 

از تو گذشته ام اما، حالا که به قول «نزار» دریا و بادبان و سفر تویی بگذار ده دقیقه دیگر با تو بمانم تا که باران بند بیاید. با نخستین باد خواهم رفت. قول می دهم.

 

پی نوشت: هیچ کس از این شوهرها که من دارم ندارد.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 12:42 |