تبليغاتX
ابر اردیبهشت
دو روز است خون گریه می کنم. هر بار که می گویی "نمی خواهم بمیرم"، هزار بار جان می دهم. و اعتراف می کنم که حق با تو بود. هیچ کس نمی فهمد.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 13:12 |

امروز ماشین اسی رو انداختم تو یه چاله بد. تقصیر خودش بود. همیشه از کنار یک شن هم که رد می شیم تو فرمون من دخالت می کنه، اون وقت سر چاله ای به این گندگی دست از اس.ام.اس بازی ور نمی داره. خیلی از دستم عصبانی شد. اما پارک دوبل هامو انقدر قشنگ زدم که از دلش در اومد.

-         خانم خراباتی انگلیسی هم بلدین؟

-         بله. چه طور؟

-         من یه بازی پلی استیشن خریدم. تا وسطاش می رم نمی دونم بقیه اش رو چی کار کنم! می شه شما روی سی دی رو بخونین برام ترجمه کنین؟

من به این اسی افتخار می کنم! یکی نیست بگه مردک مگه تو 12 سالته؟ اما خب وقتی مهندسا و مهندسای ارشد مملکت، چنان که می بینیم و می دانیم عشق بازی کامپیوتری دارن از اسی جز این انتظار نمی ره.

-         فرمونو خیلی دیر می شکنی، وقتی هم که شکستی دیر بر می گردونی، کلا عکس العملات... چی گفت؟ اسم غذاهه چی بود؟

اسی تو مسابقه برنامه صبح جمعه رادیویی هم شرکت می کنه. جواب مسابقه رو هر هفته با اس.ام.اس می فرسته. من بازم به اسی افتخار می کنم.

 

یه نکته ای هم بگم درباره سریال «تا صبح». این سریال یه اشکال منطقی داره. مگه می شه آدم پسر عمویی به این فرهیختگی، آزادگی و خوشتیپی (به قول بر و بچ تیکه ای) داشته باشه و تحویلش نگیره؟ من اگه جای مستانه بودم تا حالا دو هزار و پونصد بار باهاش ازدواج کرده بودم رفته بودم آلمان. خیلی خوشتیپه خدایی اش این سیاوش! هر کی بگه نه از حسودی اش گفته.

اینو گفتم که فکر نکنید تو تحلیل گری سینما جلوی پرده نشین و نیما کم میارم. البت می دونم پرده نشین عصبانی می شه و داد و قال راه می اندازه که کجای این درپیت سینماست؟

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 22:16 |

هیچ کدومتون تو روز ولنتاین به اندازه من تو خرج نیفتادین. چون مجبور شدم 100 هزار تومن بدم یه خاور کرایه کنم که هدیه هایی که عشاق دلسوخته ام واسم خریده بودن پشت سرم بیاره. بهتون نگفته بودم؟ انقزه هستن دل به من بستن! اما دوستان! من ولنتاین رو به رسمیت نمی شناسم. چیزی که من به عنوان روز عشق قبول دارم سپندارمذگان یا به قول مغبچه «اهورا پاسارگاد مزدا» است.

طی مراسم با شکوهی به مناسبت این روز نشان های زیر به افراد زیرین اهدا می گردد:

نشان افتخار کثافت در عشق به 90 درصد پسرا و 50 درصد دخترا.

نشان افتخار حماقت در عشق به «فلوس» چون رسما این نشانو از من درخواست کرده و ما هم که مراممون کار دستمون داده دیگه!

نشان افتخار قاطعیت در عشق به «مایکروسافت» به خاطر استفاده مکرر از جمله: «دیگه همه چی تموم شد!»

نشان افتخار قباحت در عشق به «...» که چون حوصله بحث ندارم به جای اسمش از ... استفاده می کنم.

نشان افتخار رشادت در عشق به «انار» به دلیل داشتن بلندقدترین عاشق دنیا.

نشان افتخار صراحت در عشق به پوشکین که مثالش تو این دوره زمونه پیدا نمی شه. به خاطر شعر معروف «دوستت دارم و تمام ماجرا این است.»

نشان افتخار تکمیل دوبیتی های عاشقانه به «قلندر» به خاطر سرودن مصراع آخر دوبیتی معروف «حمام نرفته را به سر شوره بود»

نشان افتخار لفت عشقی به شوالیه جوانی که صد ساله قراره با اسب طلایی بیاد منو ببره آلمان و نمیاد.

نشان افتخار تغییر کاربری در عشق به «عمو پورنگ» به خاطر توانایی بالاش در تغییر نوع دوست داشتن من و اینکه شش روز بعد اینکه گفت: «به یاد تو پلک رو هم نمی ذارم. دست و دلمو می لرزونی» تصریح کرد: «تو مثل خواهرمی. مثل خواهرم دوست دارم»

نشان افتخار ر... در لطافت عشق به «مرجع تقلید»، متاسفم دلیلش رو «به خدا شما نمی فهمید!»

نشان افتخار مکالمات عاشقانه به «ام.آی.اس» به دلیلی واضح و مبرهن.

نشان افتخار عشق اینترنتی به 70 درصد ساکنان خوابگاههای دانشجویی، به خاطر مشقتی که هر بار برای دانلود کردن تریلین برای چت کردن با شخص مربوطه تحمل می کنن.

نشان افتخار عشق الهی به «دانا» به خاطر جمله معروف: «خدایا از این به بعد همه چیو می سپرم دست تو. اگه اعطا کردم تو اعطا کردی. من اعطا نکردم.»

نشان افتخار عشق ولایی به «بیست و سه» که به خاطر اعتقاداتش از موجود منحرف گول خورده عامل دست استکبار لیبرال ... مثل من گذشت.

نشان افتخار عشق چنگیزی به «دت» به خاطر سخنوری های دلیرانه پیرامون جنبش چنگیزی.

نشان افتخار عشق گیر سه پیچی به «آل سعود» به خاطر مورد عنایت قرار دادن دهن هر کسی رو که دوسش داره.

نشان افتخار ضایع شدن در عشق به «آقا جوادی» به خاطر اینکه نه عشوه ای، نه کرشمه ای، طرف رسما افتاد مرد.

فراخوان: یک شنبه، در روز بزرگ «اهورا پاسارگاد مزدا» من در میعادگاه همیشگی ام نشر ثالث، از ساعت سه در تنهایی خود نسکافه خواهم خورد. از تمامی کسانی که از تنهایی خویش به تنگ آمده اند دعوت می کنم بیان در کنار من به خرج خودشون نسکافه بخورن. اینجوری خوشتر می گذره.

پی نوشت: هر کی هر نشانی دوست داشت می تونه تو قسمت پیام ها اهدا کنه.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 19:39 |
برای دوست دوست داشتنی و مهربانم آزاده با این امید که فراموشی ام را بر من ببخشد و بداند که همیشه به یادش هستم و اندیشه گری و پویایی و مبارزه اش را می ستایم.

آن که تو را با خویشتن برابر نهد

بسیار بر تو ستم روا داشته است

ترا چه گناه

که او شیدای تسلط است

و تو دلداده رهایی هستی

ترا چه گناه

که او شیدای مرگ است

و تو دلداده زیستنی

ترا چه گناه

که او سرگشته است و پریشان

در این پندار که:

آیا بهشتیان را بر چهره موی است یا نه!

و تو

در این پندار سرگشته که:

تهی دست بر دروازه تاریخ

چگونه به قرن بیست و یکم

گاه می نهی

«غاده السمان»

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 11:17 |
حالا که همه در این روز بیست و پنجم بارانی از احساسات حرف می زنند بگذار من هم حسم را بیان کنم: عین غمم. و بگذار برای تویی که برای تعدیل حسم تلاش می کنی آرزویی بکنم: لعنت بر تو.

دردم می دهید و دوستتان ندارم و در این بیست و پنجم بارانی عصبانی راه می روم و خیس می شوم. خیس می شوم و عصبانی راه می روم.

اما لذت نه گفتن را از دست نمی دهم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 16:19 |
این شعرک را به خبرنگاران آزادی خواه ایران و استاد بزرگ روزنامه نگاری و زندگی ام ساقی لقایی تقدیم می کنم:

تهران - خبرگزاری آزاد بی زبان:

ما از نوشتن و ننوشتن حذر شدیم

توقیف کرده اند قلم را و فکر را

تصریح می کنیم که ما در به در شدیم

پاسخ نداد کس که چرا این چنین سریع

از «فکر» تا به «کیس» همه زیر و زبر شدیم

آگاه نیستند منابع ز حال ما

تیراژ خوب بود، بله حتما نظر شدیم

حالا به بند بند اوین می برندمان

نوبت به ما رسید، خدایا! خبر شدیم!

وارونه شد کنون حرم سرنوشتمان

از دست روزگار دگر جان به سر شدیم

خودکارهایمان ننوشتند در خلاء

با «خون خود نویس» نوشتیم، «شر» شدیم

«ثبت است بر جریده عالم دوام ما»

حافظ در این زمینه گفته که ما هم اثر شدیم

تشویش ذهن و نشر اکاذیب باز هم؟

این اتهام های شما را ز بر شدیم

با چند بازداشت که از رو نمی رویم

ما بر بلای مردم ایران سپر شدیم

«سارا لقایی»

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:20 |
 اسی بهم گفت چرا رنگت پریده؟ چرا امروز گیج می زنی؟ چرا...؟ این چه طرز فرمون شکوندنه ترمز گرفتنه دنده عقب رفتنه؟

دکتر گفت: زن ها که غیر از کهنه شستن و غذا پختن کاری ندارن، تحرکی ندارن، چرا می خوای گواهی معافیت از ورزش بهت بدم؟ گفتم خب نده مرتیکه! دارم بهت می گم من تپش قلب دارم دکتر منو از پیاده روی هم معاف کرده! حالا چون سالی یه بار وقت می ده باید بیام پیش منگلی مثل تو!

یه شال جدید خریدم. پیراشکی گاز زدم. خوب نشدم. نیستم. نیستم. نیستم.

تا حالا نصف شب همه چی رو تا فاصله ۱۲ متری پرت کردین؟ نیم ساعت با دور موتور ۵/۵ عر زدین؟ 

آی مشکلات کوفتی عالم! همتون بتمرگید سر جا تون. خیلی کار دارم. هشت مارس نزدیکه.

پی نوشت: در مورد پست قبلی یه توضیحی دارم. مثل اینکه بعضی ها در مورد پارگراف اول دچار سوء تفاهم شدن. جمله "این بدیهیه. نیازی به اثبات نیست" ربطی به جمله "خیلی ها اثبات کردن که مردا از زن ها برترن" نداره. منظورم من این بود که این جور مباحث اساسا شر و وره و این انقدر واضحه که نیازی به اثبات نداره. می خواهید از لحاظ علمی براتون ثابت کنم خر شبیه قابلمه است؟ 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 13:3 |

دوستی که خودش رو فمینیست می دونست امروز تو یه جمع فمینیستی گفت: از نظر علمی ثابت شده زن ها از مردها برترن. من به صراحت می گم که این حرف رو چرند می دونم. چون با همه اون موازین، دوستان من، بارها ثابت شده مردها از زن ها برترن. اونقدر بدیهیه که جای بحث نداره. مثل اثبات خدا می مونه و اثبات عدم وجود خدا. اون اس.ام.اس no sex = no period رو یادتون هست؟ با ریاضی خیلی کارا می شه کرد.

 

و گفت: مردها نمی تونن فمینیست باشن. فمینیسم چه نفعی برای اونا داره؟ من معتقدم نگاه این دوستمون خیلی تبعیض گرایانه است. اگر مردی به این درجه از شعور برسه که ریشه همه مشکلات اجتماعی تبعیض جنسیتیه قطعا خواستار برابری می شه. به نظرم این مرد خیلی فمینیست تر می شه تا زنی که تحت فشارهای عینی صرفا از روی احساسات حرف از فمینیسم می زنه و نمی دونه وقتی به برابری جنسیتی دست یافت بعدش می خواد چی کار کنه. «تقویتش کنه؟»

 

عده ای معتقدن هر فمینیستی باید یه گرایش سیاسی داشته باشه، یا داره. یعنی برابری جنسیتی رو می خوای برای اینکه ایدئولوژی خودت رو تو یه جامعه سالم اعمال کنی. می خوام مثالی بیارم اما نمی دونم این حرفو نقض می کنه یا تایید. می دونین؟ مشکل ما سر تعاریفه. ممکنه حرف همه یکی باشه اما تعاریف متفاوت باعث می شه همه فکر کنن اختلاف نظر دارن. حالا. خودم رو مثال می زنم. من عاشق طبیعتم، عاشق ادبیاتم. از سیاست بدم میاد. آرزو داشتم همه چیز درست بود، نظام سیاسی و جامعه سالم بود تا می تونستم شعر بگم و سفر کنم. مثل سهراب. اما فرض کنید بخوام این کارا رو تو شرایط فعلی بکنم و به سیاست کاری نداشته باشم. با دوستام می رم سفر، تو راه جلومونو می گیرن، برخوردها طیف گسترده ای داره: از گیر دادن به حجاب، تا اینکه چه نسبتی دارین و اگه خیلی بخوان گیر بدن کار به پزشکی قانونی و تست حاملگی هم می رسه. اگه این اتفاق بیفته دیگه من حتی فکر سفر کردن بی دغدغه و لذت بخش به ذهنم خطور می کنه؟

 

می خوام شعر بگم. از احساسات زنانه ام. از عشقم. عشق زمینی ام. مثل فروغ متهم نمی شم به فساد اخلاقی؟

 

می بینید؟ حتی اگه هیچ گرایش سیاسی هم نداشته باشم، برای سالم و متعالی زندگی کردن نیاز دارم به یه فضای سالم، نظام سیاسی سالم، جامعه سالم. تا اینها نباشه من نمی تونم از شعر گفتن وسفر رفتن لذت ببرم. می تونم؟

 

تو آمریکا آمار مشارکت تو انتخابات همیشه ثابت و زیاد نیست. تو ایران از 30 درصد تا 80 درصد متغیره. (دیمی دارم آمار می دم ها! گیر ندین.) آقا جان جامعه ما مریضه! یه بار تحریم می کنیم، یه بارم تا روزنه امیدی میاد همه به وجد می آییم. من اگه آمریکایی بودم می گفتم گور بابای مشارکت سیاسی. هر ننه قمری بیاد سر کار من آزادی بیانم رو دارم، تو اندیشه و فعلم هم آزادم. بزنن بکشن این دموکرات ها و جمهوری خواه ها همدیگه رو. من روح آرامش طلبی دارم به خدا. اگه مجبور نبودم مبارزه نمی کردم. اما اگه مبارزه نکنم می میرم، منو می کشن، صدامو می برن. دلم می خواست می نشستم تو سلف دانشکده با دوستام از گل و بلبل حرف می زدم، اصلا نخودچی خرون راه می انداختم. اما وقتی می آن سلف رو جدا می کنن می رم می شینم طرف پسرا، چون عجالتا تنها کسی که فکر می کنه باید نه بگه منم. مگه بیکارم خودمو تابلو کنم از فردا هر تال و شرتی به خودش اجازه بده از کنار من رد می شه تیکه بندازه. (مصداق داره ها!)

 

آخیش! راحت شدم! خدا این وبلاگو از ما نگیره. البته خدا که نمی گیره اما ممکنه دولت احمدی نژاد با این طرح ساماندهی اش بگیره.   

 

پی نوشت: محبوبه امروز به یه حقیقت اشاره کرد. اینکه مشکل اکثر دخترایی که اکتیویست هستن به دلیل بروز افسردگی های ناشی از مسایل عاطفی دست از مبارزه می کشن. در حال حاضر باید بگم گور بابای افسردگی ناشی از عاشقی. بیش از اون عصبانی هستم که بتونم به افسردگی ام فکر کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 22:23 |
روی مصلی یه پل بود که اون سرش می خورد به بیت المقدس. خواستم از این ور برم اون ور اما می ترسیدم چون اون ور پر سگ بود. یه سگه قبول کرد همراهیم کنه. با همه سگ ها در افتاد اما در آخرین لحظه نتونست خودشو برسونه و یکی از سگ ها که بسته هم بود دست منو به شدت گاز گرفت و گوشتش رو کند.

تو یه ساختمون چند طبقه یه عالمه دکتر اسراییلی بودن. یه زن دخترش رو خوابونده بود کف زمین. دختر سیاه سرفه داشت. زن لحاف منو کشیده بود رو دخترش. ساختمون خیلی خوف بود. پزشک ها دل نمی سوزوندن. هر کسی می اومد تو ساختمون همه مریضی های واگیردار رو می گرفت. درش وا می شد به خونه مادربزرگه. طرف راست هم به جای اینکه خونه مریم خانم باشه خونه آقا قره داغی بود. مادربزرگه خونه نبود. تو حیاطش چند نفر بهم حمله کردن. منم خودم رو زدم به دیوونگی و برنج و عقرب کباب شده خوردم. عین جوجه کباب تو ظرف یک بار مصرف. اونا شنل های بلند آبی تنشون بود و توی استخر پر از چاقو بود. چند نفرو کشتن و من داشتم عقرب می خوردم.

روی پل مصلی ایستاده بودم. رو به روم دماوند بود و دست چپ توچال. خیلی دور بود. انگار ۳۰۰ کیلومتر فاصله بود. هوا کثیف بود و گرم. اما کوهها پر از برف بود و دماوند خیلی قشنگ بود. اینیه زودتر جیم زده بود و رفته بود. گفتم: بریم توچال؟ آقا فتوحی گفت: طرفای کاخ گلستان رو می گی؟ گفتم: آقای فتوحی دارم می گم توچال. گفت: باشه. از اونجا هم می ریم هشت بهشت و کلاردشت.

با مایکروسافت و فرناز و منصوره و طلعت و مریم میرزا و شهلا نشسته بودیم. مریم میرزا یه نوشابه خانواده داشت که یخ زده بود. یخش رو من و گیسو نصف کردیم خوردیم. مریم میرزا گفت نوش جونتون.

تازه خوابم برده بود. ساعت چهار به صدای تگرگ تند از خواب بیدار شدم. دندون هام به شدت درد می کرد. نمی دونم این همه خواب رو چه جوری دیدم و چرا. کسی می دونه معنی اینا چیه؟

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 14:16 |
فکر کنید یه موجودی بشینه کنارتون یه سره تق تق تق اس.ام.اس بازی کنه، هر از گاهی خنده ای سر بده و یهو بی مقدمه بگه: بشکن! هر چی داری بشکن! آها... گاز گاز! حالا برو دو! وسط این کارا تو کلاج و ترمز و فرمون شما هم دخالت کنه.

اسی: انقدر چپ نرو. چپ گرایی ها!

من: سوسیالیستم دیگه!

اسی: نرو تو باغچه! کلید گم کردی؟

من: اختیار دارید! من طبیعتگردم.

خیلی باحاله این اسی. چهار ساعتم کنارش رانندگی کنی عین چهار دقیقه است. امروز متوجه شدم کره اش خره.

اسی: بزن آفرین. بزن بکش. ۲۰ امتیاز داره.

من:۱۰ امتیاز داره.

اسی: دو نفرن.

من: زنن. نصف آدم حساب می شن.

اسی: ماه حرومه. دو برابر حساب می شه.

و من جلوی اسی اعلام کم آوردگی می کنم.

پی نوشت: این هم محصول بی خوابی دیشبه:

«جنس دل لا مروتش از چوب است

گویند: عجب! چه قدر او محجوب است!

محجوب چه صیغه ای اس؟ یبس است آقا!

سیلاکس برای آن مزاجش خوب است»

جوابیه های پست قبل:

برای علی: الساعه علی آقا. رنگ چشم و گوش و قد و وزن و اینا نمی خواید؟
برای ماداگاسکاری: آقایون اساسا ذهنشون رو صرف نمی کنن.
برای آقا جوادی: پرده از رخ بر می داریییممممم! 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 12:34 |

از اونجایی که تصمیم گرفتم طی یک اقدام ساختار شکنانه ماشین پیر مغان رو خلاص کنم و از خرابات جیم بزنم رفتم ثبت نام کردم آموزشگاه رانندگی. آقا (یا خانم)! از برخورد اول چه اتفاقاتی که تو این آموزشگاه نیفتاد! خانم منشی به ادامه فامیلی من گیر داد: این یعنی چی؟ گفتم: اسم دهمونه. فکش افتاد! خب بگم اسم یکی از ایالت های آمریکاست؟ خب اسم دهمونه دیگه! این همه آدم اسم دهشونو گذاشتن ته فامیلیشون. اونم والا به خدا ما نذاشتیم، پیر مغان گذاشته. لابد انتظار داشت بگم اسم یه منطقه ایه، یه ناحیه ایه، اما من اطلاعات دقیق بهش دادم و اون تعجب کرد.

 

شش ساعت تئوری آیین نامه داشتیم و چهار ساعت فنی. آیین نامه عوض شده. یه کتاب 210 صفحه ای با مضمون سخت تر. هر دو کلاس هم امتحان دارن. اگه پاس نشی معرفی ات نمی کنن برای دوره شهر. البته تو ایران که کار نشد نداره! تو دوره ما یه 10 تایی دختر بودن و یه خرده کمتر هم پسر. کوچکترین یه پسر 18 ساله بود و بزرگترین یه خانم 40 ساله. این خانمه کنار من می نشست هفت بار کتاب آیین نامه رو خونده بود و شوهرش هم بهش وعده داده بود اگه مقدماتی قبول شه بهش جایزه بده و از این جور صحبت ها. موقع امتحان یه آقای اسدی نامی که پنج بار آیین نامه مقدماتی رو رد شده بود اومده بود دوباره امتحان بده. منم مثل گاو نشسته بودم، فقط یه بار کتابو خونده بودم و هیچ استرس نداشتم. اما خدایی اش اینا رو که دیدم ترسیدم. گفتم لابد جدیه من جدی نگرفتم. خدایی اش خیلی ها هم رد شدن اما خدا رو شکر من قبول شدم. با کسایی که از دوره های قبل اومده بودن 40 نفر می شدیم. 80 درصد دخترا قبول شدن اما پسرا 60 درصد رد شدن. تحلیل من قانون گریز بودن مردهاست.

 

سر امتحان فنی استاد اول از پسرا پرسید بعد بیرونشون کرد. همون خانمه گفت: وای! خدا رو شکر! آبرومون می رفت! این یکی چون امتحانش شفاهی بود هم پسرا و هم دخترا خراب کردن. اما دخترا خیلی بیشتر! انقدر هول می شدن که نگو و من تازه فهمیدم تفکیک جنسیتی آقای استاد به نفع دخترا شده. خدایی اش درس جواب دادن ترس داره اما اونا نمی دونین چی بودن! من تعجب می کردم. بابا پسره جوون بود، سن و سالی نداشت. اصلا هم ابهت نداشت. فقط امیدوارم سر امتحانای اصلی این بلا سرم نیاد و خودم خرابکاری نکنم از بس که به جونشون غر زدم!

 

کلاس شهرم امروز شروع شد. به دلیل این قانون مضحک همراه (اونم همراه محرم بالای 15 سال) ساقی بیچاره مجبور شد 8 صبح با من از خرابات بزنه بیرون. چه قدر ذهن این قانون گذارا فاسده! مگه تو دو ساعت تو ماشین چه اتفاقی قراره بیفته؟ حالا نمی شد این حفظ ناموس شیعه رو اختیاری کنن؟ بلکه یکی همه کس و کارش کار و زندگی داشتن! مربی زن هم که خیلی کمه! مربی ام صداش خیلی گیراست اما خودش شکل اسیه!

 

-         خانم خراباتی تا حالا پشت فرمون نشستین؟

-         نه

-         اصلا؟

 

ای بابا! پیر مغان تا حالا نشده بعد یه سفر بیاد دنبال من بدبخت، با ماشینش منو ببره تمرین رانندگی؟

 

خلاصه. استاد نشست پشت فرمون و من کنارش. نیم ساعت همینجوری می روند و من نظارت می کردم. خدایی اش عین عمو پورنگ رانندگی می کرد. اونم عمو پورنگی که حرفای فمینیستی جلوش بزنی. نگه داشت و یه یک ساعتی از نحوه سوار شدن و پیاده شدن و کلاج گرفتن و گاز دادن و دنده جا زدن و اینا حرف زد. تازه یه چوب گرفته بود دستش که اگه خواست به دست من اشاره کنه یه وقت دستش نخوره که اسلام به خطر بیفته. بعد نوبت کنترل پدال ها با پا شد و اینجا اوج داستان بود:

 

- پای چپ که کلاج رو می گیره پای پدره. پای راست که مخصوص گاز و ترمزه پای مادره. پای چپ خشن و پای راست نرم و لطیف کار می کنه. درست مثل پدر و مادر... چرا اونجوری نگاه می کنین؟

-         چیزی نیست. سیستم مردسالارانه حاکم بر قوانین رانندگی متعجبم کرد.

-         آها!

 

حالا نمی دونم این آها که گفت یعنی فهمید یا نه. اما چه نکته ای. با خودم فکر کردم تو این مملکت مامانتم شیرین عبادی باشه، باباتم یکی مثل شیرین عبادی باشه، امکان نداره بتونی سالم و بدون تربیت مردسالارانه بار بیای. اون از رسانه ملی اش که یک سره تعدد زوجین رو تبلیغ می کنه، اون از قوانین ضد بشری اش که ور می داره به قانون مضحک مهریه که خودش زیر سواله تبصره مضحک تر عندالاستطاعه اضافه می کنه، اینم از آموزش رانندگی اش. این تفکر و تربیت تو فرهنگ ما ریشه دوونده.

 

نتیجه گیری: وقتی بچه تون به دنیا اومد 24 ساعت فرصت دارید از مملکت خارج شید.

 

پی نوشت: دعا کنید من بار اول آیین نامه و شهر رو قبول شم. یه شیرینی اینترنتی به همتون می دم. اگه قبول نشم همین اندک اعتماد به نفس کاذب که تنها دارایی منه مورد مخاطره قرار می گیره. 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 12:10 |
تهدیدت می کنم به مرگ. به جنون. به باختن، سر سپردن، تن سپردن. از من نمی ترسی؟ شکل این حرف ها نیستم؟ اگه واسه محله خودمون لاتم واسه بارگاه ملکوتی شما شوکولاتم؟ اگه واقعا گذاشتم و گذشتم چی؟ اگه «نه» رو از رو اسکرین سیور موبایل و قیافه مضحکم ورداشتم چی؟ باور نمی کنی؟

امتحانش برای تو شاید نه اما، برای من ضررهای جبران ناپذیر داره. یه کم با من راه بیا. خواهش می کنم. قدرت به رخ می کشی؟ به زانو در میاری؟ دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند، خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش.

نظرت چیه وبلاگمم حذف کنم و دیگه هرگز هیچ جا هیچ چیز ننویسم؟

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 22:5 |
خدای محترم

دارم دیگه از ادا در آوردن خسته می شم. از اینکه هر روز پاشی یه زندگی جدید شروع کنی و گرز تو هوا تاب بدی که کمر غم رو می شکنم و شب دوباره آش و لاش مثل رستم بعد از نبرد اول بیفتی یه گوشه. می شه لطفا به من یه تاریخ بدی که کی خوب می شم؟

نهایتش این نیست که من بمیرم خدای عزیز. بالاتر از مرگ مردگی متحرکه. هر بلایی می خوای سرم بیار اما اینو لحاظ کن. آیا لایقش هستم؟

پی نوشت به شیوه مغبچه کوچیک: ای کاش من اینقدر از بس که بدبخت نبودم و زندگی اینقدر گه نبود.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 0:9 |
این دل که مثال روز مردم شده است

صرفا کمکی غرق تلاطم شده است

ع ع عشق کجاست؟ عا عا عاشق چیست؟

آقا به خدا سوء تفاهم شده است

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:19 |

امید عزیز پستی نوشته بود در تحلیل اینکه شرکت زن ها در تجمع 8 مارس بدون حجاب استراتژی درستی داره یا نه. امید سعی کرده قضیه حجاب رو ریشه یابی کنه. جالب تر از این پست کامنت آبتین و جواب امید به اون کامنته.

 

کامنت آبتین: «امید به نظر تو فرهنگ فعلی مردای ما از اعراب 1400 سال پیش بالاتره؟ فکر میکنی اگه حجاب آزاد باشه مردای این مملکت وسط بازار آمپر نمی ترکونن؟
بگذریم از این که شاید کم نباشن دخترا و زنایی که جنبه آزادی زیادی، رو نداشته باشن.
این که از اون اول حجاب اجباری شده اشتباه بوده. اون اوایل که پشت سد آب کمی جمع شده بود باید سد خراب میشده نه الان که اگه سد خراب بشه همگی غرق میشیم. منم با حجاب مخالفم ولی به نظرم مساله برداشتن حجاب یک پروسه خیلی طولانیه. قبلش باید خیلی کارا بشه، خیلی فرهنگ سازیا لازمه. شاید برای 8 مارس 2020!»

 

جواب امید: «باهات موافقم آبتین! چون هم این رو به چشم دیدم هم از کسانی که من و تو خوب میشناسیمشون شنیدم: که چرا این دخترا رو جمع نمی کنن، ما بیرون میبینیم حالمون بد میشه!!!! حالا تصور کن یهو پوشش آزاد بشه! اما مساله از دید اون کسی که سالها تو مدرسه، دانشگاه و جامعه مجبور به سر کردن مقنعه سیاه بوده یخورده فرق می کنه! اون دنبال حقشه! در ضمن فکر کنم اینجوری هم نباشه که همه غرق بشیم، فوقش نفری 7 یا 8 قلپ آب بخوریم. یادت باشه حضوری ایندفه راجع به این مساله با هم حرف بزنیم!»

 

از امید ممنونم که به این مسایل فکر می کنه و می پردازه. از آبتین هم ممنونم که تو انتقاد از مردها (فروتنانه یا واقع گرایانه)خودش رو هم شریک می کنه و دست کم تو این تحلیل کوتاه نگاه از بالا به پایین نداره و احتمال انحراف رو متوجه هر بنی بشری می دونه. حالا با تاکید بر اینکه یک فمینیست هستم، هیچ مشکلی با مردا ندارم، در جمع های ضد مرد همیشه از حق دفاع کردم و نصف دوستام و دوستای بسیار خوبم مرد هستن می خوام نه تحلیل که یکی از دغدغه های شخصی ام رو بازگو کنم. امیدوارم بیان درستی داشته باشم تا سوء تفاهمی پیش نیاد.

 

12 سالم بود. داشتم تو خیابون راه می رفتم که پسری از پشت سر روسری منو بلند کرد که موهامو اندازه بزنه. مات و مبهوت نگاش کردم. هیچ وقت نفهمیدم منظورش چی بود اما این صحنه برام اونقدر چندش آور بود که ساعت ها بی اختیار گریه می کردم.

 

16 سالم بود. عروسی خواهرم. احساس کردم یکی از فامیلای خیلی نزدیک که 10 سال از من بزرگتره (و همیشه منو به نسب فامیلی صدا می زد اما من به اسم کوچیک صداش می زدم) داره به شدت به سمت من نگاه می کنه اما گیج گیجه. خط نگاهش رو دنبال کردم و متوجه شدم دامنم بیش از حد بالا رفته. واکنشی نشون ندادم اما در خودم میل شدیدی حس می کردم به کتک زدنی از روی غریزه.

 

سنم که بالاتر رفت تجربه ها در حد غیر قابل بازگو بودن پیچیده و پیچیده تر شد. فهمیدم مردها قدرت و تخیل با چشم عریان کردن دارن. عریان می کنن، پستی ها و بلندی ها رو به دقت ترسیم می کنن و ... . و در این کار اونقدر بی دغدغه و آسوده عمل می کنن که هر زنی که قوی حس کنه می فهمه. شما که زن هستید، تا حالا نشده احساس کنید توی عمومی ترین گذرگاه ها یا ماشین ها نگاه آدمی «دست در جیب» لباس های شما رو سراپا می دره؟ امید می گه «خوب بهترین راه هم برای مردان hot عرب پوشوندن زن در بقچه ای است که کمترین منفذ را به بیرون داشته و حداقل مردان در وسط بازار آمپر نترکونن» اما به نظر من اگر قانونگذار چنین تحلیلی داشته تئوری اش کاملا شکست خورده. و از شما می پرسم، این نگاه قادر نیست چادر و ابا و پوشیه و حتی آجرهای خونه شما رو بدره؟

 

همیشه این آدم ها به اصطلاح عمله و ارازل و اوباش نیستن. گاهی اهل فکر و منطق و دانشن. اهل موسیقی، کتاب، شعر. و البته به اندازه گروه بالا (بدجنسانه بگم) ناشی نیستن.

 

این شاید همون یا شبیه همون چیزیه که محمد رهبر اسمش رو می ذاره سرگیجه مردهای ایرانی که تو سفرهای خارجی بهش دچار می شن، وقتی که چرخ های هواپیما بسته می شه و گره روسری ها باز. این همون نگاهیه که «زن» رو در نهایت در نظر تبدیل به حفره می کنه.

 

من معتقدم این چیزی غیر انسانی نیست. صرفا یک ضعفه. یک غریزه مریضه حاصل یک تربیت غلط. و در جهان واقعی و حقیقی هیچ کس قدیس نیست که ذاتش از چنین مریضی هایی مبری باشه. این در مورد خود من هم صدق می کنه.

 

می ترسیدم و می ترسم از اینکه غریزه من هم مثل خیلی ها (که در تجربه های من بیشتر مرد بودن تا زن) درست تربیت نشده باشه. متاسفانه عفت و شرم و حیایی که بر خانواده من هم مثل خیلی از خانواده های دیگه ایرانی حاکم بود باعث شد مجبور بشم بخشی از شخصیتم رو که سفید سفید بود خودم بسازم و برای اصلاح بخشی که به اشتباه نوشته شده بود سختی های زیادی رو تحمل کنم. سختی زیاد کشیدم و اشتباهاتی کردم که گاه گذشتم و گاه به خاطرشون هرگز خودم رو نبخشیدم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:14 |
به مایکروسافت گفتم: اگه بدترین روزای زندگی برات معنی داره تو بدترین روزهای زندگی ام هستم. اما با تمام وجودم نمی خوام به این انحطاط تن بدم. باید از کوچکترین چیزها لذت ببرم.

خوبه. به سینه زدن و نوحه خوندن دنی و تاتی غش غش می خندم. و سعی می کنم (حالا که دین ندارم و سعی می کنم آزاده باشم) بی اینکه کاری به کار صداهای ناهنجار داشته باشم لذت ببرم.

حالا از منصورخان می خوام یه جمله خوب به من بگه. مثلا اینکه هیچی مثل خنده من اونو شاد نمی کنه.

حالا به این فکر می کنم که فردا برای تولد خانم دبیر چی بپوشم. اوکی! آبی آبی.

حالا ترانه هایی رو گوش می دم که منو یاد صومعه می اندازه: «روزبه قائم in a new album! دختر کشی!... آی دختره! آی دختر تهرون! چرا راه می افتی تو کوچه و خیابون! مخ می زنی مخ پیر و جوون! همیشه باید اینو بدونی که نوکرمونی چاکرمونی چون اگه ما پسرا نباشیم تو بدبخت تنها می مونی!... لیاقتت همینه: forget me!»

لبخند می زنم و مانیفست های "ام.آی.اس" و "مرجع تقلید" رو مرور می کنم: همشون فلانن! نه همشون فلانن! و خودم رو مرور می کنم که همیشه اینجور مواقع می گم: هیچ قانون کلی وجود نداره. و یه بالشی لنگه کفشی چیزی از طرف "دت" پرت می شه تو سرم و "انار" غش غش می خنده. معمولا در چنین مواردیه که "دت" می گه: الهی به شوهرت تکیه کنی! و من مقامات سلوک رو بر می شمرم: «عزیزم! اول از تیکه شروع می شه، بعد نوبت کلفتیه، بعد بندگی، بعد هم اگه قسمت شد به مقام فنا فی الشوهر نایل می شیم» و "دت" ادامه می ده و مهین تاج و شهین تاج رو میاره جلوی چشمم تا جایی که من کم بیارم و داد بزنم: «بسسسسسه! حالمو به هم زدین! از این حرفا جلوی من نزنین! کهیر می زنم!»

واقعا چه قدر خوش می گذره به ما تو صومعه. ۹۰ درصد مواقع در حال شر و ور گفتنیم. ولی حالا ام.آی.اس در چه حاله بعد دیدن "س" با زنش؟ و مرجع تقلید چه حالی داره بعد این شکست کلیشه ای تازه؟ برای من کلیشه است، برای اون غریبه! جزو محالاته! راستی چرا از شنیدن هیچی تعجب نمی کنم؟ نکنه نسبت به هر خیانتی اینقدر بی تفاوت بشم؟

«وای وای وای از اون چشای شب تاب کهربایی ات! وای وای وای از اون صدای یونیک و رویایی ات!» با لبخونی منحصر به فرد ام.آی.اس و نچ نچ کردن های آل سعود موقع رقص!

عجب! دنیا منتظر منه منصور خان؟ ما منتظر معجزه بودیم این شدیم! وای به حال دنیا که منتظر ماست! «نه تبسم! نه بهانه! عشوه های زیرکانه! نمی خوام یه شاخه مریم تو رو یاد من بیاره!»

و حالا سرود ملی صومعه: «بازم یه عشق دیگه... بازم خاطره، بازم بهونه! عشق من توی هر کوچه به یاد تو خوندم! اگه ترکم کنی من بی تو تنهام!» جمله آخری یه کم حشو نداره به نظرتون؟ «عشق من بی بهونه باز عاشقونه خوندم...»

«من می خواستم که با تو بمونم تا همیشه، اما تو رفتی و نگفتی عاقبت این دل من چی می شه! حالا چرا باز برگشتی، می گی بی تو نمی شه، نمی خوامت دیگه برو گم شو از جلوی من واسه همیشه!» و من هر چه قدر دعوت می کنم این گاوها رو به جدا شدن از همدیگه و می گم که زندگی سخت کوتاه است باز به هم فحش می دن! تا حالا نشده به یکی بگم برو گم شو. همیشه گفتم تشریف ببرین! «یادته زدی دلمو شکستی؟ حالا اومدی می گی بودی تو مستی؟ پشیمونی ولی خودت خواستی! برو گم شو برو خیلی پستی!» ای بابا! کوتاه بیا برادر من!

چه قدر انرژی گرفتم! تازه فولدرهای مخصوص عباس قادری و جواد یساری (با اون صداهای جادویی شون) مونده! الهی من قربون آقای ربیعی برم! اگه صبر ایوب رو درخواست نمی کرد ما الآن کجا بودیم؟

و اون فولدرهای موسیقی های بی کلام که ریختم تو ام.پی. تری ام که هر کی ازم خواست اونا رو براش بذارم تا نفهمه چه قدر جوادم هم مونده. و من باید حتما قبل از خواب آهنگ رویایی ویلیماز رو گوش کنم. که منو می بره به پاییز ولی عصر خیس و برگ چنارها رو به موهای من که توی رویا بلنده گره می زنه. 

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 0:41 |

همه چیز یک لحظه است. یک لحظه. یک لحظه بزرگ و طولانی. لحظه ای که انگار قرار نیست به پایان برسه. در همین یک لحظه است که کبرا چاقو می کشه، منا خودشو دار می زنه، هسام رگ دستش رو می زنه و مادر بچه اش رو با بالش خفه می کنه. همون یک لحظه است که محمد علی خودش رو می سپاره به نشئه دود و بی هیچ مقاومتی آماده مرگ می شه. چیه اون لحظه؟ جنون؟ خلسه؟ من اسمشو می ذارم بی تفاوتی.

 

سخته توصیف اون لحظه. مثل خوابی می مونه که منطق نداره، بعد نداره، چارچوب نداره.

 

هیچی آرومت نمی کنه: خدا، عیسی مسیح، امام زمان، ساقی، مرشد، صدا پروین، منصور خان... مطلقا هیچی.

 

سرم روی بالش بود، بالش خیس خیس. دیگه اشکی در کار نبود. قدرت حرکت نداشتم، مطلقا. مثل آدمی که دست مصنوعی اش رو تو دست می گیره همه چیزو از رو تخت پرت کردم پایین. کتاب و موبایل و ام.پی.تری. شاید توی اون لحظه اگه بچه ام هم بغلم بود همین کارو باهاش می کردم. به ملافه چنگ نزدم. بی حرکت موندم. گرمم بود. پتو رو کنار نزدم. اگه دستی رو خرخره ام می خواست خفه ام کنه بی حرکت می موندم. دلیلی برای هیچ واکنشی نبود. اختیاری نبود. هیچ چیز.

 

از این لحظه جستم. هر بار که آدم دچار می شه فکر می کنه بار آخره. و هر بار امیدی برای جستن مثل بار قبل نیست.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 16:58 |
برای خودم به خاطر شکستم در بازی نقش زن زنده

جمجمه ام را

تمثال پناه گرفته در مغاک جانم را

سرریز از شعر بالا می برم

جامی شراب

در نوشانوش جشن

سلام!

سلام بر شما

زنان

همه زنان که عاشق داشته اید

که عاشق دارید

 

گاه

می نشیند

بر دلم

یک سوال

چرا

به پایان نبرم

جمله هستی ام را

با نقطه یک گلوله

 

امروز

هر چه باداباد

غزل بدرودم را می سرایم

حافظه!

انبوه محبوبه هایم را

در صفهایی بی انتها

در تالار مغزم

به گرد آمدن فرما

از چشمی به چشمی

خنده را واریز

شب را بگو

آذین ببندد

با همه زفاف های پیشین

خنده را

از جسمی به جسمی واریز

شبی ساز کن

آن سان

که هیچ کس

هیچ گاه

از یادش نبرد

حالاست با مهره های پشتم

نی لبک بنوازم

«ولادیمیر ولادیمیروویچ مایاکوفسکی»

 

 پی نوشت: دوستتون ندارم. دردم می دهید.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 11:22 |

برای پرده نشین عزیزم و سیلی های محکمش که از جان دوست تر می دارم

 

آقای جوادی عزیز

 

من و شما یک جورهایی درد مشترک داریم. با این تفاوت که درد شما عینیت دارد، لازم نیست خودتان را بکشید که بفهمند چه می کشید. اما من باید هزار و یک دلیل بیاورم که ثابت کنم مثل شما تا ابد محکوم شده ام به گذشتن. کسی که شما دوستش داشتید دختری یهودی بود که مرد و شما را از سر زدن به مزارش هم محروم کرده اند. من عاشق مسلمان زاده ای هستم که به خدا شک دارد و دیرزمانی است که در کما است. نه می میرد، نه می ماند و من محکومم به چشم دوختن به اتاقک شیشه ای و پاییدن حرکاتش. گاهی چشم باز می کند، گاهی پایش را بلند می کند اما بیدار نمی شود که نمی شود. و نمی میرد که نمی میرد. دلتان سوخت؟ به زبان آدمیزادی او (خدا را شکر) کاملا سالم است. یک تار از مویش کم نشود، زنده باشد اما به چشم عاشق من زنده نیست و نمی میرد هم. می بینید؟ هر دو مان گیر کرده ایم. لابد پیش خودتان می گویید کاش معشوق من هم زنده بود و هیچ گاه به او نمی رسیدم. حرفتان را قبول می کنم اما چه کسی مدعی است که دردش بیشتر است؟ چه کسی می تواند ثابت کند غم از دست دادن یک کشور برای یک پادشاه از غم از دست دادن یک شکلات برای یک کودک بیشتر است؟

 

قضاوت سخت است آقای جوادی عزیز. باید همیشه خاکستری دید. نمی شود گفت حال کدام یک بدتر است: من، آقا کوچولو یا منصورخان. فکر می کنم حال من هم کمی بد است. اگر پوست استخوان بشوم باور می کنید؟ بهتان بگویم دو ماه است مریضم، شب ها مطلقا نمی خوابم، روزی 9 تا قرص می خوردم، سرم گیج رفت و زمین خوردم و داشتم می مردم... می دانید که من اشک بند شده بودم؟ دوست دارید برایتان تعریف کنم از شب هایی که قصد داشتم ترک کنم؟ گوشی ام را می گرفتم جلوی چشمم ساعت ها نگاهش می کردم و زنگ نمی زدم. اسم ام.آی.اس را گذاشته بودم منصور، و تمام حرف های دلم را به او می گفتم. تا کی؟ تا کجا؟ از پیاده روی ها شبانه ام برایتان بگویم؟ دوست دارید از آن روز بگویم که از ماشین محمد رضا پیاده شدم، کنار بزرگراه ایستاده بودم، صدای ام.پی. تری ام را برده بودم تا ته که متلک ها و "چند می گیری" ها را نشنوم. یخ زدم. مردم. گیج و منگ بودم. مطب دکتر را نمی توانستم پیدا کنم. آقای جوادی من "تنها" بودم! هر لحظه آرزو می کردم آشنایی ببینم. می توانستم از دست کسی عصبانی باشم؟

 

می دانید؟ دخترها حساسند. گاهی تاب دلداری دادن ندارند. روزی که شلنگ به خواستگاری اش از من جواب رد داد، خوب من به مدیریت بحران معروفم، لبخند می زدم. آل سعود آنقدر توی دانشکده خودش را زد و گریه کرد که آقای کشوری هم فهمید. دوستان من بارها گاه با دعوا مرافعه، گاه با زبان خوش زیر زبانم را کشیده اند. می دانید عاقبتش چه می شود؟ باور نمی کنید اگر بگویم چند ده بار چشمان اشک آلودشان را پاک کردم و دلداری شان دادم. ترجیح می دهم حرف نزنم. یا اگر حرف می زنم آنقدر در لفافه و کنایه که فکر کنید داستان می سرایم. و گرنه شما هم مثل احسان خنجر و گرز می کشید، مستقیم از خرم آباد به غرب تهران. بی خیال! به اندازه کافی کولی بوده ام.

 

شنیده اید دو نفر به هم می زنند و تصمیم می گیرند از آن به بعد دوست عادی باشند؟ اگر یکی از دو طرف عاشق باشد آقای جوادی، به خدا قسم که رابطه عادی حرف مفت است. به این که دنیا به آخر نرسیده و روزی صد هزار رابطه به هم می خورد اعتقاد دارم. رفتار من با شلنگ تایید این مدعایم نیست؟ قهقهه های من، وقتی که شلنگ با پنج قورت باقی (دو برابر دو قورت و نیم باقی) کیک تولدم را نمی خورد یا گوشی تلفن را جای اینکه به من بدهد دست مایکروسافت می داد از یاد دوستانم نمی رود.

 

آقای جوادی

 

شما را متهم به مازوخیسم و سادیسم و هر چه ایسم لا مذهب دیگر بکنند، اما باور کنند همین اید که هستید. اصلا فیل اید. عادت دارید ساعت ها بایستید و زندگی تان را مرور کنید. حالم از گذشته به هم می خورد. یک لحظه از حال را با هزار روز گذشته عوض نمی کنم. از هر کسی که گذشته ام را به یادم بیاورد بر حذرم. به خدا دست خودم نیست. زجر می کشم! آب می شوم! برای شکفتن پیله می خواهم! نمی خواهم نه کسی ببیندم، نه به من دست بزند. آرامش و خواب می خواهم.

 

آقای جوادی

 

اسمش اگر بی رحمی باشد من بی رحمم. در کلاس کمک های اولیه به ما گفته اند از خود گذشتن برای نجات دیگری ایثار نیست، حماقت است. گفته اند اگر کسی را برق بیشتر از 220 ولت گرفت بگذارید بمیرد، که اگر به سه متری اش نزدیک شوید شما هم مرده اید. گفته اند تا یک طناب شش متری ندارید به نجات غریق نروید. حتی اگر جلوی چشمتان پرپر شود. من طناب شش متری ندارم آقای جوادی و خودم هم شنا نمی دانم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 17:44 |
منصوره و فرناز و طلعت رو بازداشت کردن. خیلی آدم بدی هستم که وقتی فهمیدم مریم جزوشون نیست یه نفس راحت کشیدم؟

بهتر نیست بلند شیم؟

پی نوشت: اونا هنوز آزاد نشدن.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:42 |

برای منصور خان، اولین و آخرین عشقم

 

بیماری لا علاج شما از یک فراموشی ساده شروع شد: از یاد بردن لحظه های ناب. گذشتن از دست من و نشستن به پای اندیشه های سوسیالیستی. فشردن انگشت های من و پرداختن به تحلیل بازی بایرن مونیخ و پرسپولیس. و پیشتر رفت: "فعلا" خداحافظی می کردید و بعد وجود من یادتان می رفت. این سلام شما بود که فعلا بود.

 

فکر و ذکرم شما بودید. شوهر نیمه جانم روی زمین بود و من به تپش های سنگ شما فکر می کردم. به سیگارهایی که نخ به نخ دود می کردید و پرده میوکاردتان را ملتهب تر می کرد. سنگ شما برای پمپاژ زندگی به مغزتان توان نداشت و نیکوتین خون آلود توی رگ هایتان در لحظه ای خاص از حرکت ایستاد.

 

لطفا به من بگویید این همه مدت در کما چه می کنید؟ آویزان ریسمان دل لا مذهب ما شده اید چه شود؟ چه قدر جان سختید! به حکومت ها توتالیتر می مانید در میان مردم مخمور. بس نیست؟ رها کنید و بروید. آنجا برای شما (آنقدر که عزیزید) حتما حوری های خوشگل تر هست.

 

آقای عزیز

من برای رسیدن به شما جسد شوهر و 14 بچه ام را گذاشتم روی زمین و دویدم. وانگهی روزی که مردید با شما نیز همین کار را می کنم. من از هر چه مرگ است بیزارم. من عشقم زندگی است.

 

پی نوشت: اولین و آخرین عشق بازه باز صفر و یک است، هم ارز با بی نهایت.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 19:32 |
- تو آدم خلاصه ای هستی.

ـ تو یه آدم مغروری که فقط از من حرف می زنی اما پشت این من هیچی نیست.

- تو آدم عجیبی هستی.

ـ تو زندگی ام دختر به این باحالی ندیده بودم.

- عجب آدم مزخرفی هستی!

- صبر کن ببینم! تو پسری!

...

من صرفا شیدا هستم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 18:45 |
آدمایی که با من چت می کنن خیلی خوشبختن. برای هر کدوم یکی از اون داستان های سوررئالم رو که دل از عالم و آدم می بره جمله به جمله می نویسم. و وقتی می گم "آدما می تونن تو عشق فاعل باشن. این ربطی به زن یا مرد بودن نداره" کلامم جادو می کنه. و اینجاست که مکالمه رو قطع می کنم.
+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 18:28 |
گاهی از هیچی نمی ترسم. این خیلی ترسناکه. دست زدن به هر کاری بی اینکه فکر کنی. این خیلی لذت بخشه. 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 18:19 |
روزی نه تا قرص می خوردم. عصبانی شدم. همه رو با هم قطع کردم.

پی نوشت: بچه کودتام دیگه

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 17:29 |
از اونجایی که فردا دو تا امتحان بسیار سخت دارم و هیچی نخوندم و قطعا جفتشونو گند می زنم چند تا مطلب می نويسم که مدت هاست سر دلم گیر کرده.

۱) می گن تو خوابگاه دخترا ساعت ورود و خروج و حضور غیاب یه چیر ضروریه. بارها دوستای خودم بهم گفتن: به خودت نگاه نکن! فلانی ترم دوم دانشگاه از دوست پسرش حامله شد!

من باید این قضیه رو روشن کنم. اگه این به قول شما انحراف اخلاقیه، اگه کسی تا ۱۸ سالگی اونقدر رشد نکرده که نا خواسته به انحراف کشیده شه حقشه بذار کشیده شه. اگه دوست داره به انحراف کشیده شه حق داره که کشیده شه. بعدم مگه این محدودیت ها واسه اونایی که به قول شما به انحراف اخلاقی کشیده شدن وجود نداشت؟ پس چرا جواب نداد؟ مگه امکان این وجود نداره که کسی در طول روز حامله بشه؟

۲) از دست دخترا عصبانیم. اگه بشون بگی پاشو با هم بریم کوه می گن: نه! بدون دوست پسرم که خوش نمی گذره! اون نیست منم نمیام. اما خدایی اش در این موارد (و در بسیاری موارد دیگه)