تبليغاتX
ابر اردیبهشت

دیوانه می کند مرا این سرودی که محبوبه در زندان ساخته. نمی گذارد بخوابم. جای شاهکار ویلیامز را پر کرده برایم. یک بار با صدای محبوبه و شادی بشنوید، مستی اش از یک کشکول شراب تلخ مرد افکن بیشتر است:

همبستگی، همبستگی، همبستگی جان کارزار ماست

آزادگی، آزادگی، آزادگی رخت پیکار ماست

جنبش به پیش جنبش به پیش

این نغمه خواب و بیدار ماست

جهان دیگری رویای ماست

رهایی زنان آرمان است

حقوق بی دریغ آب و نان ماست، آب و نان ماست

همبستگی، همبستگی، همبستگی جان کارزار ماست

آزادگی، آزادگی، آزادگی رخت پیکار ماست

جنبش به پیش، جنبش به پیش

این نغمه خواب و بیدار ماست

سی و سه دادگاه هشت مارس ماست

شکستن سکوت رسم بند ماست

تجسم طلوع چشم بند ماست

 فکاهی اش را هم ساخته. با همان آهنگ. 

 یک روز گذشت

ده روز گذشت

محبوبه و شادی موندن تو بند

دویست و نه بند زندان ماست

آقای مهدوی بازجوی ماست بازجوی ماست

پی نوشت: عکس های بعد از آزادی اینجاست

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 0:54 |

- آمدند!

ساقی بود که خبر می داد و من بودم که به سر می دویدم. خرابی های اطراف اوین را می دویدم برای دیدن دو سرو. دو ستاره. دو دوست. گفته بودم وقتی بیایند آب دریاها را گریه می کنم اما جز خنده  چیزی نبود. ۱۵ روز مثل یک عمر گذشت و من احساس می کردم عید آمده. یک عید مبارک شادی آور.

شادی یک شال گردن بافته بود برای عروسک دریا. با دو قاشق یک بار مصرف به جای میل و نخ های رشته شده یک حوله به جای کاموا. محبوبه یک سرود ساخته بود. سرود همبستگی سی و سه زن. سرود زندگی. 

جهان زیبا شد به یک باره. آسمان آبی شد. کوهها نزدیک آمدند. ابرها جوشیدند. خورشید بیشتر درخشید. آدم ها می خندیدند. درخت ها سر تکان می دادند و برگ ها می رقصیدند. دریا دیدن داشت. مریم دیدن داشت. همه زیبا شده بودند.

15 روز گذشت و آمدند. زنده، سالم، سربلند. و روزها می گذشت و نمی آمدند عاشقان آزادی. سرها سر دار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. بدن ها به میدان تیربار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. به جرم بردن مداد به سلول تیرباران می کردند و هیچ کس نمی فهمید. شکنجه می کردند و می کشتند و هیچ کس نمی فهمید. مادری به دریایش نمی رسید. روی عید را نمی دید و هیچ کس نمی فهمید. در برابر تندر می ایستادند، خانه را روشن می کردند و می مردند. به شکستن زمستان مژده می دادند و می رفتند. امروز فهمیدم که زمستان را شکسته اند.

ما را به زندان می برند و نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مهریه مان را در خانه هایمان نمی برند. یعنی زمستان شکسته است. به شلاقمان نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مادران به دریاهایشان می رسند. یعنی زمستان شکسته است.

تعظیم می کنم بر شهیدانی که زمستان را شکستند و تا بهار بیاید ادامه می دهم.

در قانون شما اگر تن هستم

بر ریشه تبعیض تبرزن هستم

از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ

تهدید نکن حقیر! من زن هستم

  

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 20:58 |

حالا که خوب فکر می کنم می بینم حق با حسین درخشان است. همه اش تقصیر شیرین عبادی است. نمی شد برود نماینده مجلس شود، طرح پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان را تصویب کند و هیچ جایزه صلح نوبل نبرد که در آن فرودگاه لعنتی مهرآباد نیاید، که من به استقبالش نروم، که تو را نبینم، که چهار خانه نپوشیده باشی، که با من روی پل نایستی، که تا خانه شما پیاده راه نرویم، که پدرت برای من انگور نیاورد، که من زبانم بند نیاید، که لال نشوم، که قلبم درد نگیرد، که...

 

کم کم دارد می شود سالیان سال که دوستت دارم. دارم به همان بیست و دویی می رسم که تو را در آن دوست داشتم. و تو هنوز هم خوابت می برد. حریفت می شوم اما می دانی عزیزم؟ من کار دارم. نمی توانم برای فراموش کردن تو انرژی مصرف کنم.

 

راستش را بگو. آن روزها که مثل فرشته می شوی سرت به کجا می خورد؟ بروم آنجا دخیل گاهی بنا کنم و چارستونم را دخیل ببندم که حضرت عشق یا تو را شِفا دهد یا مرا شَفا. فکر می کردم دیگر عادت کرده ام لحظه هایی که باید، گمت کنم و لحظه هایی که نباید، پیدایت. اینکه با عزیزم جانمی (که به ندرت شنیده ام) از من جدا شوی و صبح روز بعد اگر سر راهت سبز شدم بگویی: «به به! چه خانم متشخصی! من شما رو قبلا جایی ندیدم؟» اینکه روزی به تسکین دردم بکوشی و با جادویت آرامم کنی و در روزهایی مثل امروز که نبودنت مرگ است به خواب روی. عادت نکرده ام انگار. مثل روز اول درد می کشم. همان روزی که نخواستی بشنوی چه می گویم.

 

امروز کجا بودی؟ صبح که مثل ارگ بم می لرزیدم و حالا که فروریخته ام؟ حق ندارم به تو بگویم «من که عزیزت نیستم، چرا می گویی عزیزم؟»

 

صحبت سر این نیست که تو قدر مرا می دانی یا نه. هیچ کس قدر هیچ کس را نمی داند و من یکی که قدری ندارم تو بدانی. صحبت از پاچه گیری و خوابیدن مرغی که می گویی منم روی تخم هایش نیست. مرغ و خروس های فمینیست به نوبت روی تخم هاشان می خوابند. سخن از آزادی نا تمام است و تویی که هنوز یاد نگرفته ای با کسی که عاشقت است چه طور رفتار کنی.

 

دلگیری ام را به دل نگیر از من. من بزرگ نیستم. دردم که زیاد می شود کولی بازی در می آورم. فردا که بهتر شدم قول می دهم لبخند بزنم.

 

_ نه عزیزم. تقصیر تو نیست. این روزها طاقتم کم است و توقعم بالا.

_ ناراحت نباش عزیزم. امید که نمرده. فردایی هم هست.

 

پی نوشت: عزیزانمان را آزاد کنید!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 17:56 |

از روزی که من و ابی و داریوش رو بردن (بلا نسبت دوستان) فصل جدیدی در زندگی من شروع شد. اما این فصل جدید اصلا باعث نمی شه فصل های دیگه بسته شن. در نتیجه من باید خط مشی اصلی ابر اردیبهشت که همانا گریز زدن به لحظه های متفاوت زندگی است را پیش بگیرم. خاصه در این زمان که فضای وبلاگستون شده فضای اتاق 310 که همه اعضاش شکست سیاسی فرهنگی اجتماعی عشقی ای چیزی خوردن و به هم که می رسن آه و ناله و فغانه که جاری می شه. ما که عجالتا شکایت هامونو از نقد های عجولانه و نا منصفانه دوستان مثل یک رازی تو سینه نگه می داریم تا دو عزیزمون هم بیان و در حضور اونها نقد کنیم. اینو گفتم که اگه حرف نمی زنیم دوستان فکر نکنن زبونمون رو موش خورده.

 

از طرفی با سیاست هایی که دولت مهرورزی پیش گرفته بعید نیست ابر اردیبهشت هم فیلتر شه. می دونین که! ابر اردیبهشت منبع اطلاعاته: اسی و منصور خان و نعلبکی و عمو پورنگ و ... سابقه عشقی نصف ساکنان کوی دانشگاه اینجا نهفته است. اگه این منابع به دست دشمنان اسلام و مسلمین افتاد جواب حیثیت بر باد رفته ناموس شیعه رو کی می خواد بده؟

 

بریم سر اصل مطلب.

 

1) چرا همه بین من و بقیه سی و دو نفر فرق گذاشتن؟ چرا همه برای مهناز که داروهاشو بهش ندادن جنجال می کنن. ولی هیچ کس به فکر من نیست که آخرین جلسه کلاسمو با اسی (روز سیزدهم) از دست دادم و اون روز که امتحان آیین نامه و شهر داشتم نتونستم امتحان بدم؟ حالا که دیگه تا بعد 13 امتحان نمی گیرن و بعدشم فقط دوشنبه ها امتحان می گیرن که من از صبح تا شب کلاس دارم! راستی جواب استاد زبان دومم رو کی می خواد بده که به خاطر دو جلسه غیبت مکرر کلی پشت سرم غر زده؟ یا خانم آنوشا رو که می خواد بگه "لقایه کجا بود؟ sei terribile! Ti boccio! Non e possible! " واقعا که همتون یک مشت با کلاس بی سواد مرفه بی دردین که اصلا با مشکلات نسل ما آشنا نیستین!

 

2) آهای محمد رضا! این صحت داره که تو دفاع کردی؟ تو خجالت نمی کشی منو دعوت نکردی؟ با آدمی که تازه از حبس در اومده اینطوری رفتار می کنن؟ واقعا که! آبروی هر چه هفت لنگه بردی.

 

3) آهای آقای جوادی! به همسایه بالاییتون بگو انقدر بین من و مایکروسافت فرق نذاره. من تازه از حبس در اومدم باید هوای منو داشته باشه. یعنی چی که تا مایکروسافت گفت وقت ندارم قرار هوتوتو. تازه بین من و مرشد هم فرق گذاشت. با اون حرف زد گریه کرد ولی با من که حرف زد فقط بغض کرد.

 

پی نوشت: من تازه از حبس در اومدم ها! واسه من کامنتای مفرح بذارین.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 23:2 |

محبوبه عباسقلي زاده و شادي صدر در تماس با خانواده هايشان خبر از قرار وثيقه 200 ميليون توماني دادند.

شب گذشته همزمان با پلمپ دفاتر کار محبوبه عباسقلي زاده (مرکز کارورزي سازمان هاي جامعه مدني) و شادي صدر (راهي) و پس از روزها بي خبري، سرانجام محبوبه عباسقلي زاده با خانواده اش تماس گرفت و توانست با دخترانش مريم و محيا صحبت کند. او خبر از سلامتي جسماني خود و ملاقاتي با بازپرس پرونده در زمينه تبديل قرار بازداشت به وثيقه را داده است.

بعد از تماس او شادي صدر نيز با خانواده اش تماس گرفته و مبلغ هرکدام از وثيقه ها را 200 ميليون تومان اعلام کرده است.

اين نخستين بار است که چنين وثيقه سنگيني براي آزادي زندانياني که در زمينه حقوق بشر و حقوق زنان فعاليت مي کرده اند درخواست مي شود.

اين وثيقه بايد به صورت سند ملکي باشد و خانواده هيچ يک از اين فعالان جنبش زنان امکان تهيه اين وثيقه را ظرف يک روز ندارند. با توجه به اينکه آخرين ساعات کاري از سال 85 پيش روست، قرار وثيقه 200 ميليوني کمي سوال بر انگيز است و به نظر مي رسد در صورت تهيه نشدن وثيقه مورد نياز، امکان آزادي آنها به پس از تعطيلات عيد موکول خواهد شد.

در حال حاضر خانواده هاي اين دو فعال جنبش زنان به شدت در تلاش براي تهيه اين وثيقه گران قيمت هستند.

«فريده غيرت»، وکيل اين دو نفر اعلام کرده که درصدد است در نخستين دقايق کاري روز شنبه ملاقاتي با بازپرس پرونده براي تقاضاي تخفيف مبلغ وثيقه ترتيب دهد.

منبع: میدان

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:18 |

تا به حال گفته بودم من وقت درد کشیدن لباس مخصوص به تن می کنم و آماده مرگ می شوم؟

 

التهاب و رنجم را، نیمی قورت می دهم، نیمی می نویسم. همه زن های درونم را به سکوت دعوت می کنم و در نظارتی استصوابی آنطور که مصلحت ایجاب می کند حرف می زنم. و نقطه می گذارم، نقطه، نقطه... چند نقطه برای پر کردن این حجم تهی کافی است؟

 

تهدیدم می کنی به رفتن، تهدیدی که هیچ شکل شوخی ندارد. و چیزی شبیه زندگی را می فرستد به هوا. صحبت از یک یا دو زندگی هم نیست، مقدار فراتر از انگشت های دو دست است. و تو تهدید می کنی. آن هم حالا. حالا که بزرگ ترین دروغ زندگی ام را نجویده قورت داده ام، چند بچه قد و نیمقد دارم برای بزرگ کردن. یکی برای اینکه دوستم بدارد، یکی برای اینکه دوستم ندارد، یکی برای اینکه چشم هایش را ببندد و بگذرد. صحبت از غریقی است که شنا نمی دانم و باید نجاتش دهم و غرقه ای که من باشم و صدایش به جایی نمی رسد. و غمی که التهابم را صد چندان کرده زنجیری است که هنوز به مغزم سنگینی می کند. تنمان را با قرار کفالت آزاد کردند، فکرمان را نه. سر بسته می گویم، نگفته می گذرم اما می دانم چند خطی از این داستان خیلی رئال برای گواهی دادن همه بر رو به موت بودن من کفایت می کند. سکوت می کنم و می گذرم.

 

قرار امروز من برای زیستن، نه عشقی، نه دوستی، نه کسی... نه آدمی، نه حیوانی، نه گیاهی... وسعت تنهایی ام امروز از قاره آمریکا بیشتر است. پیراهن سفیدم را نمی پوشم. گریه نمی کنم. درد می کشم و سکوت می کنم. سکوت می کنم و ای کاش می گویم در آرزوی اینکه دوباره بزرگترین درد دنیا برایم بشود عشقی که نیمه جانش را به دوش می کشم.

 

شوخی؟ در عمرم اینقدر جدی نبوده ام. لبخند؟ انصاف ندارید هیچ کدامتان. تا همین جا بس است، دیگر سکوت می کنم.

 

کوتاه نمی آیم، دست نمی کشم، عقب نمی نشینم، نمی میرم و برای اینکه همه بشنوند یک بار دیگر با صدای بلند اعلام می کنم «نه»!

 

پی نوشت: پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 19:34 |
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 19:53 |
برای دریا و حسین با اشک می نویسم:

دل و چشم یاران چه بارانی است!

چه تلخ است "دریا" که طوفانی است!

چرا غم به دل ها شبیخون زده؟

چرا "شادی" امروز زندانی است؟

پی نوشت: قرار بازداشت

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 13:48 |
قرار بازداشت شادی صدر (وکیل پایه یک دادگستری) و محبوبه عباس قلی زاده (محقق) صادر شد.

به نقل از وارش

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 12:52 |

شاید در عمرم هرگز به این امیدواری که امروز هستم نبوده ام. روشنی می بینم و به قول جلایی پور در حد حماقت خوشبینم. خودم را قوی حس می کنم و آماده برای "نه" گفتنی که انتقام مادربزرگ هایم را هم بگیرد.

 

محبوبه هنوز در زندان است. شادی هم. تعجب نمی کنم از اینکه وکیلی که برای دفاع از موکلش به دادگاه رفته بود حین انجام وظیفه دستگیر شد. از این اتفاقات زیاد می افتد. از این که این دو نفر بیشتر در بند مانده اند هم شگفت زده نیستم. در محضر این دو بودن فرصتی نیست که به سادگی بتوان از دست داد. خاصه آنکه پیشتر بهانه ای برای اختلاط کردن با این دو نفر دست نداده بود. نگرانم اما می دانم که این دو هم سر بلند از بند آزاد می شوند. چه "هر آن کس عاشق است از جان نترسد، که عشق از بند و از زندان نترسد".

 

حالا بهتر است به حرف هایی بپردازم که در این چند روز مجالش نبود. مثلا به دوستی که به جنبش زنان خرده گرفته بود و غیر مستقیم آن را بیهوده شمرده بود و پیشنهاد کرده بود به جای این کار ها نیرویم را برای دموکراسی خواهی صرف کنم بگویم: آقای عزیز! به قول مرشد شاهراه دموکراسی خواهی در ایران از خانه ها گذر می کند. و بزرگترین سنگر زن ها (عجالتا) خانه هاست. جنبش زنان جنبشی اجتماعی است. جنبشی که به "کوی و برزن" می رود و "آگاهی" می پراکند. به ریشه ها می پردازد و برای اصلاح شالوده ها تلاش می کند. در نتیجه همه کسانی که جدا از شعار دادن به دست یافتن به دموکراسی فکر می کنند در برابر جنبش زنان سر تعظیم و احترام فرود می آورند. وانگهی باید بگویم من خودم را فعال امور زنان یا به زبان دیگر اکتیویست نمی دانم. با خواندن چند کتاب و شرکت در چند کارگاه و نوشتن چند مقاله و انتشار چند نشریه هیچ کس اکتیویست نمی شود.

 

به دوست عزیزی که گله کرده بود از اینکه خودم را و همبندانم را ستاره می دانم حال آن که آب به آسیاب دشمن می ریزم، می گویم که من ستاره نبودم و نیستم. آنها که سکوت مرا تحمل نکردند، فحش دادند، زدند و به بند کشیدند و اسمم را کنار اسم ستاره های پر فروغ گذاشتند ستاره ام کردند. همان ها هم به آسیاب به قول شما دشمنان آب ریختند. فروتنی هم نمی کنم. لحظه ای که احساس کردم اکتیویست یا ستاره هستم رسما اعلام می کنم.

 

از عزیزی که بازگشتمان را از هتل اوین خوش آمد گفته بود و به مصاحبه پرستو خرده گرفته بود تشکر می کنم. ان شا الله که از این هتل ها نصیب شما و دوستانتان بشود. البته در تعریف شما شکنجه یعنی ناخن کشیدن، در دیدگاه شما زندانی را باید کشت چه با لگد چه با مشت. شاید هم این کارها را می کنند و ما ندیدیم. شما بهتر می دانید. و البته به چیزی که ندیدیم نمی توانیم شهادت بدهیم. عدالت را رعایت می کنیم و خوبی ها را هم می گوییم. گرچه این خوبی ها لطف نیست و وظیفه است. اما در تمام دنیا چشم بند و بازجویی های نیمه شبانه یعنی شکنجه. حالا اگر همه دنیا اشتباه می کنند و شما درست می گویید، این بحث دیگری است.

 

متهم شده ام به عقده شهرت. به قول خانم نترس، عزیزان! لحظه ای که احساس کنم دلم غنج می رود برای شهرت می روم ترانه سرا می شوم، پاکسیما و مریم را هم می گذارم توی جیبم. استعداد خوبی دارم. تعارف هم ندارم.

 

برای علی عزیز هم فرق ابر اردیبهشت را پیش و پس بازداشت توضیح می دهم. جز جسارتی افزون چیزی اضافه ندارم. خودم هستم آنگونه که بودم. اگر منظورت به نوشته های فانتزی و مضحک و مفرح و بی بارم است باید بگویم آب از آب تکان نخورده. من تمام تلاشم این است که به موجودی تک بعدی تبدیل نشوم. رسالت ما این است که عاشق بمانیم. کسی که عشق نداشته باشد انسان نیست.

 

پی نوشت: از همه دوستانم – با تمام معنی ای که کلمه سپاس دارد – سپاسگزارم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:31 |
شادی و محبوبه عزیز

بی وفایی بس است دیگر. دیروز تنهایمان گذاشتید بس نیست؟ همه کارها افتاده بود روی دوش مریم که پنهان اشک می ریخت و می گفت: خسته ام! همین! اسمتان را به قلبمان فشردیم تا نبودتان را کمتر حس کنیم.

زودتر بیایید. خیلی کار داریم.

وقتی آمدید، این لباس را در می آورم و لباسی نو به تن می کنم. زلال ترین رود دنیا را جاری می کنم از چشم هایم و با ظریف ترین سوزن و محکم ترین نخ دنیا چشم هایم را به فردا می دوزم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 11:21 |
۱۵ نفر دیگر هم حدود ساعت ۲ بامداد امروز آزاد شدند. زارا امجديان، الناز انصاري، مينو مرتاضي، محبوبه حسين زاده، نوشين احمدي خراساني، نسرين افضلي، سوسن طهماسبي، رضوان مقدم، مهناز محمدي، پروين اردلان، آسيه اميني، جلوه جواهري، مريم حسين خواه، فاطمه گوارايي و شهلا انتصاري. اما ژیلا بنی یعقوب، محبوبه عباس قلی زاده و شادی صدر را به انفرادی منتقل کرده اند. از این میان شادی صدر وکیل شهلا انتصاری بود که روز یک شنبه برای دفاع از او در دادگاه به دادگاه انقلاب آمده بود.

گویا اعتصاب غذای این سه نفر همچنان ادامه دارد.

پی نوشت: روز زن به همه زنان زنده و آزاده جهان مبارک.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 9:18 |
سارا لقمانیان، ناهید جعفری، ناهید کشاورز، سمیه فرید، آزاده فرقانی، مریم میرزا و زینب پیغمبر زاده هم عصر امروز آزاد شدند. با این حساب تعداد آزاد شدگان به ۱۵ نفر و تعداد بازداشتی ها به ۱۸ تن می رسد.

با زینب حرف زدم. از ادامه اعتصاب غذا خبر داد و اینکه بچه ها گفته اند تا لحظه آزادی اعتصاب خود را نخواهند شکست. گفت دیروز حال پروین اردلان و مهناز محمدی خوب نبوده اما امروز بهترند. وضعیت فاطمه گوارایی هم چندان مساعد نبوده است. نسرین افضلی، مریم حسین خواه و زارا امجدیان که از دیروز به بند عمومی منتقل شده اند به وضعیت خود اعتراض دارند و می خواهند به سلول قبلی خود بازگردند.

برای دوستانم سخت نگرانم. تا اطلاع ثانوی که آزادی آنها باشد همه دنیا برای من زندان است. این روزها برای جنبش زنان هیچ چیز به اندازه سلامتی آنها مهم نیست.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 20:4 |
برای من بهتر بود در اوین می ماندم. حالا به شعاری می رسم که دوستانم در بند ۲۰۹ اوین فریاد می زدند: بی خبری شکنجه است!

نگران حال شهلا هستم که در انفرادی است. پروین و رضوان که بیمارند و باقی بچه ها که تا رهایی دست به اعتصاب غذا زده اند. حرامم باد خواب و راحت و شادی. حرامم باد آزادی.

مادر مریم حسین خواه کارش به بیمارستان کشیده. پدر شهلا و مادر خودم هم بیمارستانی نشدند اما شرایط مشابهی دارند.

با پدر زینب پیغمبرزاده تماس گرفتم تا از حال دخترش برایش بگویم. گفت با او تماس گرفته اند که برای کفالت فردا به دادگاه انقلاب برود. گفت: تا مطمئن نشوم همه آزاد می شوند برای دخترم کاری نمی کنم.

در برابر این بزرگی احساس حقارت می کنم و سر تعظیم فرود می آورم.

تازه ترین اخبار درباره دستگیری زنان را در سایت میدان و زنستان ببینید.

پی نوشت: چهار نفری که در پست قبل گفتم حق تماس نداشتند: شهلا انتصاری. سوسن طهماسبی (که پدر و مادرش آمریکا هستند). محبوبه عباس قلی زاده. شادی صدر.

توضیح: در بعضی بیانیه ها نام من به اشتباه ساغر لقایی نوشته شده. منظور خود من هستم. خواهری به این نام ندارم.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 23:43 |

در قانون شما اگر تن هستم

بر ریشه تبعیض تبر زن هستم!

از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ

تهدید نکن حقیر! من زن هستم!

(بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵)

 

من، ساقی لقایی، پرستو دو کوهکی، پرستو سرمدی، نیلوفر گلکار، فریده و ناهید انتصاری و سارا ایمانیان ساعت پنج بعد از ظهر امروز (سه شنبه، پانزدهم اسفند) از بند 209 زندان اوین آزاد شدیم.

همبندان ما از ظهر امروز در اعتراض به بازداشت غیر قانونی، نداشتن اجزای تماس برای چند نفر و حبس دوست با شرفمان شهلا انتصاری در انفرادی در اعتصاب غذا به سر می برند. این اعتصاب تا آزادی همه ادامه دارد.

حال عمومی بچه ها خوب است. تنها وضعیت پروین اردلان که به بیماری ام.اس دچار است و رضوان مقدم که به زونا مبتلا شده نگران کننده است.

شهلا انتصاری که از لحظه انتقالمان به اوین در انفرادی به سر می برد تهدید شده که اگر همکاری نکند و نظم را مختل کند به جایی انتقال داده می شود که با هیچ بشری در ارتباط نباشد. وکیل او شادی صدر هم اکنون در اوین به سر می برد.

بچه ها روحیه خیلی خوبی دارند. شعر می خوانند و با شعار دادن به وضعیت خود اعتراض می کنند. بازجویی ها بعضا بعد از ساعت هشت شب و تا ساعات اولیه صبح انجام می شود و خارج از بند بچه ها موظف به زدن چشم بند هستند.

امروز بعد از چهل و هشت ساعت بازداشت به ما اجازه داده شد با خانواده های خود تماس بگیریم. چهار نفر از این اجازه مستثنی شدند. امکان استفاده از حمام نیز امروز برای بچه ها فراهم شد.

به امید آزادی همه آزادیخواهان و بیست و پنج زن با شرف در بند.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:19 |

بيانيه جمعي از فعالان جنبش زنان درباره‎ي فشارهاي غيرقانوني به فعالان جنبش زنان در آستانه‎ي 8 مارس روز جهاني زن 


  
روز جهاني زن در حالي فرا مي رسد که کشور ما در شرايطي بس بحراني قرار دارد. سياستهاي  داخلي مبتني بر سرکوب و ارعاب و ناکارآيي سیاست خارجي  و پافشاري بر توليد انرژي هسته اي در حالي که اعتماد و اطمينان جهاني را از دست داده ايم، به عنوان مسأله اي تنش زا و تداوم سياست هاي جنگ طلبانه آمريکا و متحدانش در سراسر جهان به بهانه صدور دموکراسي و حقوق بشر از راه تحريم و حمله نظامي ما را در چالشي مداوم و روزافزون قرار داده است. از يکسو در فقدان يک ساختار دموکراتيک شاهد اجراي تصميماتي براي سرنوشتمان هستيم که بدون حضور ما يا نمايندگان واقعي ما اتخاذ مي شود و از سوي ديگر، فشار جامعه جهاني را بر گرده خود احساس کنيم که حلقه محاصره خود را با تهديد و تحريم و کابوس جنگ هر روز تنگ تر مي کند. ما، جمعي از فعالان جنبش زنان، در آستانه روز جهاني زن ( 8 مارس/ 17 اسفند 1385)، و با تبريک اين روز به همه زنان ايراني، اعتراض خود را به کليه سياست هاي پدر سالارانه خواه به نام  تفسير ناصواب از اسلام، یا به نام حقوق بشر و دموکراسي را اعلام مي کنيم و اعتقاد داريم آنچه جامعه جهاني بايد بر آن پافشاري کند، بحث دموکراسي و حقوق بشر است و نه انرژي هسته ايي، آن هم از طريق گفتگوي ديپلماتيک و صلح آميز و نه جنگ و ويراني .

ادامه بیانیه را اینجا بخوانید.

به دستی که شلاق مرگه

به چشمی که فصل تگرگه  

به پرونده زرد پاییز

که برگه که برگه همه اش برگ برگه

به اعدام بارون بگو نه 

به تقدیر گریون بگو نه  

به این سال و ماه شکسته 

به این سقف ویرون بگو نه

به رسمی که سرزندگی نیست  

به فصلی که بارندگی نیست  

به تاریخ تلخی که توش زندگی نیست

بگو نه، بگو نه 

به قانون رسمآ

تنى تو فقط تن

به اين خط كشى های دنياى بى زن

بگو نه، بگو نه


 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:54 |

پرده نشین به من می گفت فلرتیشیا. می گفت که فرم دست هام برای چیدن میزهای اشرافی خوبه یا گره زدن کراوات یک جنتل من. همه هفت سوار منو به این نام می خوندن. فقط هفت سوار منو به این نام می خوندن. پرده نشین و بانو و لنین و مایکروسافت و آتیش به سر و ... شلنگ که از عزیزم جونم به هیچ رسید و خوابیده تا ظهر هم که با طنین همیشگی: «استاد خراباتی!»

 

اون سال، دو سال پیش، آخر اسفند بود. تازه اسباب کشیده بودیم به خیابون ویلا و سایت هم در حال تغییر بود و شبه جنگ جو پشت میز چرت می زد و گاهی می گفت: «افراد! بخوابن!» مرشد تو خرابات خوابیده بود و تو شکمش تنب بزرگ و تنب کوچک ورجه وورجه می کردن. و شلنگ نمی خواست از من جدا بشه و می گفت: اون روباهه وقتی می خواسته از شازده کوچولو جدا شه چی می کشیده! خوابیده تا ظهر از همه خواست برای مطلع بنویسن و از من نخواست. چه قدر به من برخورد! مهرناز شاکی بود که هنوز وقت نکرده بره آرایشگاه و سارا با هزار تا شگرد انگشت نگین رو اندازه زده بود برای انگشتری که سام می خواست بهش هدیه بده.

 

از اسفند متنفرم.

 

پارسال کجا بودم؟ بازم اسفند بود. شب خونه صراحی بودم و تنب بزرگ و تنب کوچک هم اونجا بودن و تا صبح گریه کردن. برای مرشد نون خریدم و رفتم که آقا کوچولو رو ببینم. جسته گریخته با مطلع همکاری می کردم. خوابیده تا ظهر خاطرات اسفند پیش رو با آقا کوچولو مرور کرده بود و اینکه با شلنگ همسفر بوده و این شده و اینکه وبلاگ خانم خراباتی رو می خونه و «او» شخصیتیه که به زودی از زندگی اش حذف می شه. منصور خان ( که اون روزها اسمش «او» بود) غم بزرگی روی دوشم گذاشته بود از محبتی که دریغ می کرد و آقا کوچولو جز محبت کردن کاری نداشت و من در حضور مایکروسافت اعتراف کردم که نمی تونم مقاومت کنم و مایکروسافت بر حذرم داشت و من نشنیده گرفتم. می ترسیدم که دستمو بگیره و من فرار کنم. وسط بلوار راه می رفتم و اون عطر گنگ توی دماغم بود و دلم می خواست بمیرم.

 

از اسفند متنفرم.

 

موهای سفیدم رو توی آینه شماره می زنم. این همه در عرض چند ماه؟ راستی چرا شب ها نمی خوابیدم؟ یادم نیست. غم های جدید غم های گذشته رو از یادم برده. چرا باید غم هامو با غم از یاد ببرم؟ وقت این نیست که از زندگی لذت ببرم؟ چرا به من مهلت داده نمی شه؟

 

احساس می کنم که روحم زمخت شده. دیگه نمی شه بهم گفت فلرتیشیا. اینطور نیست پرده نشین؟ هنوزم فکر می کنی که فلرتیشیا ناز و خواستنیه یا تو این مدت هزار بار حرفت رو پس گرفتی؟

 

از اسفند متنفرم اما دوستش هم دارم. پوست انداختنه، دردآور و رقت باره اما به پوست جدید و بال های رنگی می ارزه. خیلی دو گانه است این حس. و خیلی زجرآوره.

 

زیباترین ترانه روی زمین چه قدر اسفندیه...

 

بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون

به قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در، گلبرگو از یاد ببره  

برداره بوی تنتو، هرجا که می خواد ببره

دست رو تن غروب بکش، که از تو گلبارون بشه 

بذار که از حضور تو، لحظه ترانه خون بشه

همسایه ی خدا می شم، مجاور شکفتنت 

خورشید و باور می کنم، نزدیک رفتار تنت

قطره ام از تو من ، ولی، درگیر دریا شدنم  

دچار سحر عشق تو، در حال زیبا شدنم

بانوی موسیقی و گل، اسطوره ی عاشق شدن  

تا من دوبارم من بشم، دوباره لبخندی بزن

لبخنده ی تو جانمو، مغلوب رویا می کنه 

انگار جهان وا میسته و ما رو تماشا می کنه

بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون 

به قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون

بذار نسیم در به در، گلبرگو از یاد ببره  

برداره بوی تنتو، هرجا که می خواد ببره

بانوی موسیقی و گل، تندیس شاعرانگی  

نوازشم کن و ببر، منو به جاودانگی

شب از نگاهت آینه رو، پر از ستاره می کنه 

برهنه می شه از خودش، به من اشاره می کنه

بانوی موسیقی و گل، شاپری رنگین کمون

رو قامت خیال من، ململ مهتاب بپوشون
 

پی نوشت: آرامشی به حجم یک متر مکعب... شاید اون دو دست، اون ده انگشت، اون  یک شونه... خدایا! خواهش می کنم!

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 20:19 |

پرسیدی تا کی می خواهم با تو کلنجار بروم. من با تو کلنجار نمی روم عزیز من. واقعیت ماجرا این است که من در تمام لحظه هایی که با تو می گذرانم – انتزاعی باشد یا عینی – خودم هستم. شخصیتی که برای خودم متصورم، (نه چیزی که واقعا هستم، بلکه چیزی که دوست دارم باشم) برایم از همه چیز حتی تو مهم تر است. به خاطر همین همیشه سعی می کنم هر اتفاقی که می افتد حفظش کنم. پس تکرار می کنم که عزیز تو نیستم. نمی خواهم با عصبانیت جوابم را بدهی که عزیز هر کسی می خواهم باشم. آرام باش و به این فکر کن در کجای زندگی منی، من در کجای زندگی تو هستم. حالا خودت بگو، عزیز تو هستم یا نه؟ این دوره های طولانی خوابت برای چیست؟ این فراموشی که اغلب دچارش می شوی سر چشمه اش کجاست؟

 

عزیز من، عزیز دل من، آرام باش و باور کن دوست داشتن به قول آغاسی حرفه نیست که بروی مکانیکی و یادش بگیری. یک جور توانایی فطری است، آدم عاشق متولد می شود. وقتی می گویم یک لحظه هم خودت را جای من تصور نکن برای این نیست که خودبرتر بینم. برای این است که ادعا می کنم در عاشقی رو دست ندارم. اگر غیر از این است بگو تا سکوت کنم. من که دلم نمی خواهد این طور باشد، اما واقعیت این است. دلم می خواست کسی که عاشقش هستم حافظه ای قوی داشته باشد با گنجایشی خارق العاده. بزرگترین کشکول دنیا باشد برای شرابی که عشق من است. دلم می خواست مثل "زن" زنده باشد، سرشار و نزدیک. مثل خورشید به زمین. با این مقیاس ها تو یک لامپ صد واتی که می شود بهت خیره شد و با لمس کردن تو تا حد سوختیگی درجه اول پیش رفت: سوزش و درد شدید و سرخی پوست. با این همه برای من، چشم های تو مجمر است، صدای تو شرشر آبشار بکرترین کوهسار است و عادی ترین جمله تو از همه دوستت دارم هایی که در عمرم شنیده ام، شیرین تر.

 

من تو را خوب می فهمم. تا حد پیش بینی می شناسمت. صدایم برای تو دلپذیر است. از اینکه کنار تو باشم لذت می بری. افکارم هم هی... بدک نیست اما، دوستم نداری برادر من. گرفتن دست های من برای آنها که بین من و چوب های مونث فرق قائل اند قیمتی گزاف دارد و جراتی که خودت می دانی...نداری اش.

 

پیشتر ها درد تو بزرگترین درد دنیا بود برایم: استخوان خرد کن و از پا در آور. حالا در این روزها که با بزرگ ترین دروغ زندگی ام مواجهم و دردهای همه آنها که با عمق روحم دوستشان دارم روی دوش من است، درد تو تعویذی است که خونریزش ام را تعدیل می کند و سر پا نگه می داردم.

 

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود  

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 11:8 |
بخشیدن دروغ بزرگواری فوق العاده ای می خواهد که من، نه دارم، و نه دلیلی می بینم که داشته باشم.

قیمت تپش های صد چندان قلب و اشک های من مفت نیست. وانگهی آدمی که شکست هیچ وقت مثل روز اولش نمی شود.

خدا را شکر می کنم و نمی بخشم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 10:51 |
به مادرم گفتم: "دیگر تمام شد"

گفتم: "همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه آگهی تسلیتی بفرستیم"

...

چه بگویم؟ سخنی نیست.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 22:51 |
مردشور اخلاق رو ببره، یا هر مزخرف دیگه ای که اسمشه. وقتی که نمی ذاره من شبو راحت بخوابم. من که چیزی ازش نخواستم. فقط گفتم بگو سالمه. یک کلام!

باشه. حق با توه. اما به من اجازه بده - اونقدر که پر از عذاب و دلهره ام - هر چه قدر دلم می خواد فحش بدم.

همونطور که تو منو نمی فهمی، منم تو رو نمی فهمم، جناب متعهد!

کسی می تونه منو آروم کنه؟ دارم دیوونه می شم! شایدم تا حالا دیوونه شده باشم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 17:51 |

چه روزگاری... چه زورق هایی... درست به زن بیوه شعر غاده می ماندم، در روز نخست، غرقه در سیاهی شیون می کردم. «در روز نخست» گفتم، در ساعت صفر عاشقی. درونم قلب دیوانه ام خون گریه می کرد و تو نزدیک من بودی. اول احساس کردم یک تکه چوبی. ماتم، عشق را هم از یاد آدم می برد. تو را هم...

خوش آمده بودی، دلیل بزرگ حس بدبختی و خوشبختی ام! نتوانستم اما، آنچنان که قلب دیوانه ام را شاید، دست بیندازم گردنت و آب دریاها را گریه کنم. دست خوش! آمدی و ماندی. به دست هایت دل نبستم، ترسیدم خوابت ببرد اما، با دود سیگارت گرم شدم. این روزها برای من تنها تو هستی. می گذرد، یادت می رود، خوابت می برد، می دانم اما... به قول «شب خوش» زندگی است دیگر! 

امروز «تنب کوچک» به قول «ابو موسی» روی بغلم خوابش برد. گوشش را چسبانده بود به قلبم که مثل قلب خودش می زد. ثانیه ای دو بار. یکی برای آزادی، یکی برای تو. حرکت اشک خونینم را حس می کرد حتما. در گردشی منظم. از دهلیزی به بطنی، از بطنی به شریانی و وریدی. آرام بود اما. که بزرگترین عاشقان کودکانند.

حال خوشی ندارم. احساس می کنم که بیشتر از فروغ سردم است. «حس می کنم که وقت گذشته است» «حس می کنم که لحظه سهم من از برگ های تقویم است» «حس می کنم که میز...»

خسته ام از متر کردن راهروهای سفید. گیجم از مفهوم شیشه های پر از خون. ملولم از دروغ. و احساس می کنم بزرگ ترین لذت دنیا - که برای تو خواب است - برای من دوباره عاشق شدن باشد.

حالا که در اشک غرقه شده ام، در زحمت از عشق گفتن نیفت اما، پیش از آنکه خوابت ببرد جرعه ای آتش به من بده که در تبی سرد می سوزم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:24 |