تبليغاتX
ابر اردیبهشت
بهترم خیلی. رنگ سبز بهم می آید. هنوز اول اردیبهشت نشده و من می توانم طره روی پیشانی ام را بسپارم به باد و راه بروم.

بهترم خیلی. صومعه را دوست دارم. دوستانم آرامم می کنند. آرامشی عجیب و غریب که با ذات مشوشم کیلومترها فاصله دارد.

بهترم خیلی. خیلی بهترم. موج سهمگین غم آرام گرفته و من دچار آرامش بعد از طوفانم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 20:26 |
کفاره دارد حرف زدن با تو. کفاره دارد.
+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 11:38 |
این دفعه وقتی تنها شدین، وقتی که مرگ تو زخمای گرمتون تخم گذاشت، وقتی بغض همه عضلاتتون رو خشکوند و وحشت سی و سه بندتون رو لرزوند، وقتی حس گرم غم نرمتون کرد و قدرت حرکت ازتون سلب شد...

حتما موبایلتون رو خاموش کنید. قطعا تاثیرات بهتری، نسبت به وقتی که روشنه خواهد داشت.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 1:10 |
شاید بزرگترین مشکل من در حال حاضر این باشه که همه آدم هایی که اطرافم بودن به طور متوسط ۱۰ قدم عقب کشیدن. به طور متوسط گفتم. یعنی ۱۰۰ قدمی هم داریم، یک قدمی هم.

معمولا زیاد از خودم کینه به دل نمی گیرم. اما نزدیک شدن بی دلیل به تو یکی از اون حماقت هایی بود که زمان می بره خودمو به خاطرش ببخشم.

قبلنا فکر می کردم آدما ازم می ترسن. حالا فکر نمی کنم. مطمئنم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 19:54 |
محتسب بیمارستانه. پیروش ساقی پریشونه و من سومین جلسه منشور رو از دست دادم.

الآن حدودا عین سگم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 17:6 |
امروز دعوام شد. با نگهبان دانشکده که به شال سر کردن من گیر داده بود. هیچ وقت ایراد نمی گرفت، امروز بهش سلام کردم، فکر کرد ورودی ام، صدام کرد و گفت نمی تونی بری تو. باید کارتتو بدی. سرمو انداختم پایین و رفتم تو. دنبالم اومد و صداشو بلند کرد. صداشو که بلند کرد صدامو بلند کردم. صدامو که بلند کردم صداشو آورد پایین. خیلی عصبی شدم.

اردیبهشت عزیزم داره می رسه. بازم با صدای باتوم و چماق. سی سال چماق معاصر، صدها سال چماق اعصار.

فحش نامه ای که جدیدا تو دانشکده منتشر شده رفته رو اعصابم. نمی تونم آروم باشم. دلم خانم پیشرو رو می خواد. با آرامش مادرانه اش. دلم می خواد لحن حرف زدنش رو با زندان بان ها ازش یاد بگیرم. 

پی نوشت: یکی یکی احضار می شویم. من هم مثل آزاده فرقانی نمی توانم زیر تیغ زندگی کنم.

پی پی نوشت: مارادونا رو ول کن! محدعلی خودمونو بچسب!

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 20:29 |
حکایت عشق من حکایت کمپین یک میلیون امضا ست. همه چیزش در ملا عام. منابع مالی و جانی اش، خاطراتش، دردها و لذت هایش... در اتاقک شیشه ای زیستن جرات می خواهد.

بوسیدن سیب سرخ در ملا عام هم شاید اقدام علیه امنیت ملی از طریق بر هم زدن نظم عمومی و اعمال عمل منافی عفت عمومی باشد.

درکت می کنم. چون ظرف بیست و دو سال، هزار بار هم مرگ، هم زندگی را به تمامی زیسته ام.

دوستت دارم

دوست داشتنی من...

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 23:4 |

در مغز استخوان پاهایم، در بطن سینه ام، در گلویم چیزی تیر می کشد. من زیر سقف سوراخ آسمان راه می روم و سکوت می کنم. سکوت می کنم و زیر سقف سوراخ آسمان راه می روم. باران موهای منظم مستقرم را خیس می کند، پیچ می دهد، می پاشاند از هم. زیبا نیستم دیگر، اگر تا به حال بوده ام. خبر از سرخی لب ها نیست، نه از طره پریشان روی پیشانی. باران همه را به باد داده است.

 

در خیابان هیچ کس نیست. و من فکر می کنم. به نیمه ای که عاشق است. به تمامی که «زن» است. به چهار ساله اول، به پنج ساله دوم. به تنهایی عظیم. هیچ کس جز دست های پیر هیز تنهایی مرا چنین به خود نفشرده است و این روزها که حال پریشانم بیشتر به هم می خورد می ترسم از او حامله باشم. وقتی می گویم تنهایی، منظورم نبودن دستی نیست. از نبود چشمی می گویم و گوشی، که یک کلام بگویم «غم»، و تنهایی ام تمام شود.

 

دوست داشتن تو دیگر به درد من نمی خورد. و نگاه من به دل دیوانه ام نگاه سالم اندر روسپی پدری است به دخترش، وقتی که هر روز از در خانه ای جمعش می کند. حرف زدن دردی دوا نمی کند وقتی تو نباشی. احساس حماقت می کنم وقتی به یاد می آورم که تو هیچ وقت نبوده ای. عادت نکرده ام به نبودت. شعار نمی دهم. هر بار که حضور نداشته ات را به یاد می آورم دیوانه می شوم. گاهی فکر می کنم تحمل نبود تو تا آخر عمر برای دوش من خیلی زیاد است، باید فکری کرد. و باز فکری نمی کنم. کمر می بندم به شکستنت. قسم می خورم به تمامی آنچه مقدس است که دیگر سوی تو باز نگردم. بغضت اما یک تنه برای شکستن قسم من به تمامی مقدسات کافی است. بغضی که می دانم از دوری من نیست. از محنت دیگران است. دست بردارم باید. باید گذر کنم. باید بی تلاشی برای خط زدنت در گوشه ای از دل پهناورم بایگانی ات کنم. دیگر بزرگ شده ام. سفره عشق کودکی را باید برچید.

 

این روزها دردسر تازه ای پیدا کرده ام. عاشقی تازه با نیمه ای خشک. نقشه می کشم برای «نه» گفتن. «نه» گفتن اما اصلا آسان نیست عزیز من. خاصه به عاشقی که نیمی اش خشک باشد. نیمه خشک ... تو چه می فهمی چیست! همه عاشق هایت خوش آب و رنگ و تر و تازه بوده اند.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 20:2 |
آزاده فرقانی به تحمل دو سال حبس تعلیقی محکوم شد

من هم شما را به ماندن در آتن محکوم می کنم!

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 14:32 |
برای قلب مشتعلم:

انتظار برای تو مثل انتظار آزادی از زندان پر دلهره و کسل کننده است. از تو نوشتن مثل پس دادن بازجویی است. آدم باید مواظب اظهارات خود باشد. چشمت سلول سیاه انفرادی است. تاریک و سرد. با یک مستراح کوچک در گوشه ای. قلبت بند عمومی است. شلوغ و پر رفت و آمد. با یک عالمه قتلی و موادی و رابطه ای. لبخندت لذت چای و سیگار هوا خوری را دارد... در من اما «زندانی دیوانه ای است که به آواز زنجیرش خو نمی کند»

آخرین دفاعی ندارم از این رسوایی که به بار آورده ام و اعتراف می کنم که برای یکصد هزارمین بار در عمرم دارم احساس حماقت می کنم.

وثیقه و کفیل ندارم. به درک. همینجا می مانم. فقط لامپ بالا سر را خاموش کن. نمی گذارد شب ها بخوابم.

پی نوشت: خبر خوش

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 18:7 |

آتش نشانی کمک!

اما آتش نشان ها درنگ...

تو را به چکمه هایتان

تو را به برق کلاهتان

قلب مشتعلم را با ملایمت خاموش کنید

خودم برایتان آب خواهم آورد

چلیک چلیک از همه چشم های اشک

«مایاکوفسکی»

پی نوشت: اگر «آزادی» بود به قول بازجویم «کاملا و مشروح» چون و چرایش را می نوشتم.

هر روز نوشت: دوستانمان را آزاد کنید!

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 20:47 |
طعم تلخ زندان از کاممان خیال رفتن ندارد انگار و مدام از زندانی به زندان دیگر با ابعاد متفاوت در گذاریم. ناهید و محبوبه به ۲۰۹ بازگشته اند و ما دوباره احضار شده ایم.

«نه» می گویم باز هم. نمی خواهم. تن نمی دهم. کاش زمان «چشم» گفتن من هرگز نرسد.

بازی می کنم بانوی عزیز با پنج آرزوی بزرگ و دور:

۱) آزادی

۲) آزادی

۳) آزادی

۴) آزادی

۵) آزادی

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:46 |

عزیزم

نوشتن برای کسی که دوستش داری به قول «نزار» خیلی سخت است. خاصه وقتی که بخواهی ناراحتی ات را از یک خبر خوشحال کننده به او اعلام کنی. هم غیر قابل باور است، هم غیر ممکن. اما به رسم دیرین و شیرین شیدایی بنا ندارم اندوهم را از این اتفاق فرخنده کتمان کنم.

 

می دانی عزیزکم؟ الآن درست مثل انار ساوه ملسم. حال خودم را نمی دانم. سرگردانم، گنگم، گیجم. اما به خودم اجازه می دهم - حالا که از مقام فلرتیشیایی خلع شده ام و توانسته ام قابلیتم را در زمختی گالیورگونه بارها و بارها به اثبات برسانم - در محضر تو چند قطره ای به رسم دیرین درد فشاندن به یاد آنها که نیستند به خاک بپاشم.

 

عزیز دلم

گفتن این که چه قدر شادم کاری ندارد. می توانی از لب خند و چشم خندم بخوانی اش. برای من شرح غمی سخت است که حتما برایت عجیب است چرا به سراغم آمده. شاید هم از بس غمگین بوده ام واکنشم به تمام اتفاقات احساسی – چه خوب باشد، چه بد - شده است غم و اشک. نمی دانم. لعنت به فاصله ای که دیگر نمی گذارد به تو بگویم «غم» و تو تمام قصه نانوشته غصه ام را تا آخرین خط از بر بخوانی. روزگاری در میان دست های تو چشمه ها جوشانده ام. حالا باید قطره های باقی مانده را فروبخورم و کمی پس بزنم. می ترسم از حالتم حیران و دلشکسته شوی.

 

عجیب نیست خیلی. من وقتی بهار می آید، وقتی درخت ها شکوفه می کنند، وقتی باران می زند، وقتی چشمه می جوشد، برف کوهها آب می شود، شقایق ها در می آیند و بلبل ها چه چه می زنند، من توی جنگل ابر و دره لار و چاه کوه و پاسارگاد، غمگین می شوم و اشک می ریزم.

 

آینده شاد و آزادی انتظارت را می کشد. می دانم.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 15:5 |
همچنان که مقبره ای تنها

رهگذران را به خود می خواند

بگذار این مسافر آواره بیمار هم

اسیر نگاه مهربان تو شود

و اگر از پس سالها

آرزوی هماره پنهان و ناگفته شاعر را خواندی

و عاشق بودنش را به یاد آوردی

به این بیندیش که او دیگر نیست

و دلش را در اینجا به خاک سپرده است

«مرگ شاعر»، میخاییل لرمانتف

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 13:46 |
حق با همه است. هیچ کس تقصیر ندارد. من اشک هایم را فرو می خورم و تشنه تر می شوم.
+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 20:26 |

اضطراب داشتم و سر درد و ضعف و یه عالم چیز دیگه که هیچ وقتش نبود بهشون فکر کنم. حتی حال نداشتم از «صومعه» تا چهار راه پیاده برم و تاکسی گرفتم. توی تاکسی یه خانم فحش رو کشیده بود به جون نیروی انتظامی که نمی ذاره ماشینش رو بیاره تو محدوده طرح زوج و فرد و اون مجبوره با سختی سوار تاکسی شه. پیاده شدم و منتظر موندم پشت چراغ قرمز طولانی چهار راه و اونجا «تیبا» رو دیدم. پیشتر که برگه کمپین رو براش برده بودم گفته بود: خیال می کنید این امضاها تاثیر داره؟ و حالا که ازم می پرسید صبح به این زودی سیاه پوش کجا می ری جاش نبود که براش توضیح بدم. حوصله سرکوفت نداشتم و زود خداحافظی کردم. به «شب خوش» اس.ام.اس زدم که کجاست، میاد یا نه، به این امید که با هم بریم. اما نگفتم بهش. فقط گفتم: نگرانم و اون هم مثل همه آدمای دیگه که بهشون گفته بودم نگرانم گفت: نگران نباش! چیزی نمی شه!

 

زودتر از قرار به خیابون معلم رسیدم. ده دقیقه زودتر و چهره آشنایی ندیدم. نموندم یه جا. خیابون رو متر می کردم و با دقت نگاه می کردم. به «مرشد» زنگ زدم. هنوز تو راه بود. بعد یک ربع چهره «محبوب حبیب» رو دیدم که یا چند نفر می اومد. حسابی ماچ بارونش کردم. معلوم بود که از اومدنمون خوشحاله. ده نفری می شدیم و من از اون جمع فقط «محبوب حبیب» رو می شناختم. خانم «پیشرو» رو هم دیدم و حالم خیلی بهتر شد. بس که این زن مادره و سیگنال های آرامش دهنده اش توی هوا پخشه. کم کم سربازا اومدن و گفتن تجمع نکنیم و اگر منتظر دوستامونیم بریم اون ور خیابون. و مونده بودن اینا دیگه چه مجرمایی هستن که این همه فک و فامیل دوست و پیگیر دارن. اون ور خیابون که رفتیم کم کم جمعیت بیشتر شد و من چهره های آشنا دیدم. «مایکروسافت» دست «خوشه» رو گرفته بود و می اومد. «سه استان» هم سر و کله اش پیدا شد و بعد «پری خان خانم» (که اصلا منو ندید) و «مستند ساز» و بقیه بچه های «تره بار». «مشدی» و «بلاکش» و ... خلاصه آشنا بارون شد و من داشتم ذوق مرگ می شدم. به خط شدیم و «مسلط به اعصاب» پلاکاردها رو داد دستمون. رو همه اش از اصل بیست و هفت قانون نوشته بود و اینکه تجمع ساکت نیازی به مجوز نداره. ده دقیقه همین طور ایستادیم و مردم گذری نگاهی می کردن و می رفتن. «شب خوش» همون موقع ها پیداش شد و بلافاصله (از پا قدم این شب خوش) نیروهای انتظامی شروع کردن به بر هم زدن نظم عمومی. پلاکاردها رو پاره کردن و فریاد زدن. یه مرد لباس شخصی با موی سر و ریش سفید و قد متوسط، زیاد داد و قال کرد و پلاکارد پاره کرد و بعد هم یه مامور (که پلیس نبود) آوردن که تا آخرش با اخلاق خوش و چشم ها نگران می گفت: «میان می برنتون. خوبیت نداره خانم ها. پاشید برید خونه هاتون.» گفتند نایستید تو خیابون. و ما رفتیم تو پیاده رو. گفتن سد معبر نکنین و ما کنار دیوار به خط نشستیم.

 

تهدید پشت تهدید و گاهی داد و بیداد و فحش و فحش کاری. یک ساعت تموم همین جمله تکرار می شد: «اگه تا ده دقیقه دیگه جمعتون نکردن هر چی خواستین بگین. الآن مینی بوس میاد». یکی از بچه ها می گفت: «اینا «سرمایه» رو می خوان. بدیم کتکش بزنن دیگه با ما کاری ندارن» و صدای خنده بود که می پیچید. تو دو مرحله (یک بار تو خیابون و یک بار تو پیاده رو) بچه ها رو با داد و بیداد و هل دادن و اینا تارونده بودن. دو طرف خیابون رو بسته بودن و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی دادن. به بچه هایی هم که پراکنده شون کرده بودن و می خواستن دوباره برگردن همین طور. من مضطرب نشسته بودم. مطمئن بودم که دستگیر می شیم. هر کس می خواست می تونست بره اما تصمیم کلی بر موندن بود (با دلایل و تحلیل های موجهی که بعدا مفصل درباره اش خواهم گفت و اینجا مجالش نیست) و ما مونیدم. صدای «مایکروسافت» رو می شنیدم که می گفت: «دوستامونن! نمی تونیم بریم که! نگرانشونیم... ببینید دست براشون تکون می دیم چه قدر خوشحال می شن!» بچه ها توی دادگاه بودن و از پنجره برای ما دست تکون می دادن و ما جواب می دادیم. ضربان قلبم تند شده و بود و گریه ام گرفته بود. از ترس نبود به هیچ وجه. بر عکس از زمانی که مطمئن شدم می گیرنمون دیگه نمی ترسیدم. یک لحظه تصور کنید دوستی رو که در رنجه و تنها دلگرمی اش اینه که تنها نیست. و شما هستید که این تنها نبودن رو بهش می دید. منقلب بودم و یادم می اومد به خوبی که «محبوب حبیب» چه طور ماچ بارونم کرده بود و «خوشه» که برای اولین بار بود می دیدمش با محبت سلامم کرده بود.

 

«مرشد» از من دور بود. در عوض خانم «پیشرو» کنارم بود. ازش پرسیدم وقتی اومدن ببرنمون باید مقاومت کنیم یا سوار شیم؟ لبخند مهربونی زد و گفت: اونا حق ندارن مارو بازداشت کنن. پس باید به سادگی زیر بار نریم. حدودای ساعت ده (یعنی بعد از یک ساعت و نیم) یه هایس اومد و یه مینی بوس. همه چیز خوب بود تا راننده هایس دنده عقب گرفت و ایستاد و دستی رو کشید. «مرشد» دست منو چسبیده بود. با لگد شروع شد. چشمشون رو بسته بودن و می زدن. یه لگد به «مرشد» زدن که منم تکون داد. «چکاوک» رو از یقه گرفته بودن و بلند کرده بودن و عین ملخ تو هوا دست و پا می زد. یه لگد به «بهشت» زدن که پرت شد ته هایس. «مسلط به اعصاب» رو می زدن و نشسته بود روی زمین و مختصر گریه ای هم می کرد و پلیس عربده می کشید «پدر سگ ضد انقلاب». 18 نفر رو نمی دونم چه طور توی هایس انداختن. رو هم رو هم نشسته بودیم و هوایی نبود. و ما دیگه تا وزرا بچه های دیگه رو ندیدیم. بعد ها شنیدیم که بچه هایی که تو دادگاه بودن و موعد دادگاهشون بود از پنجره کتک خوردن ما رو دیدن و بی درنگ پریدن پایین و داوطلبانه سوار شدن. و بعد فهمیدیم که خانم «آغوش» هم نتونسته طاقت بیاره و همراه موکلش پریده پایین. و «استاد» و یکی دو نفر دیگه به مینی بوس می کوبیدن و می گفتن «ما با ایناییم. مارم سوار کنین» اما سوارشون نکرده بودن. در واقع دستگیرشون نکرده بودن. ما شدیم سی و سه نفر. سی و سه نفر متشکل از متهم و وکیل و خانواده و دوستای متهم ها. نصفمون هم که خبرنگار بودیم. یه مستند ساز هم که داشتیم. تنها یه قاضی کم داشتیم برای برگزاری یه دادگاه بی کم و کاست.

 

توی هایس دیدنی بود. اول «بانوی انفرادی» نشسته بود. تمام مدت با هر کسی که دیده بود مذاکره کرده بود و حالا با خیال راحت که مذاکراتش اثری نداشته نشسته بود توی هایس. کنارش «بهشت» بود و رو به روش «حمیرا» که به خاطر پای عمل شده سر پا ایستاده بود. کنار «حمیرا» «خبرگزار کار» نشسته بود و کنارش (یعنی رو به روی من) «بارش». پشت سر من یعنی کنار «بهشت»، «مشدی» و «مرشد» و «پریخان خانم» نشسته بودن. البته رو هم رو هم. و من رو «مشدی» و «مرشد» نشسته بودم و پاهام تقریبا تو شکم «بارش» بود. «شکن شکن» و «چکاوک» و «مسلط به اعصاب» هم اون وسط مسطا نشسته بودن و «جذر» هم کنار «بارش بود». خوب یادم نیست کیا ته هایس بودن. فقط «سرمایه» رو یادمه. اما خوب یادمه که 18 نفر بودیم به اضافه دو تا پلیس زن. همه داشتن با موبایل خبر مخابره می کردن. البته کار اصلی رو «مرشد» قبل دستگیری کرده بود. اسم ها رو برای «قلندر» خونده بود و گفته بود یه تک زدم یعنی دستگیر شدیم. ما که تو هایس بودیم تقریبا همه عالم می دونستن. حتی چند نفر زنگ زدن که ببینن خبر موثق هست یا نه و اینکه کجا می برنمون. نمی دونستیم کجا می برنمون. یه روده راست که تو شکمشون نبود. واقعا نبود. اول گفتن عشرت آباد و بعد به وزرا تغییر مسیر دادن.

 

نمی دونم «مسلط به اعصاب» چی گفت به راننده هایس. نشنیدم. اما راننده هایس دستی رو کشید و شروع کرد به عربده کشیدن: «حرف دهنتو بفهم ها! میام همچین می زنم صدای سگ بدی» بعد ها به خانم «انفرادی» که دست از مذاکره بر نمی داشت گفته بود: «ببخشید خانم. به من گفتن مورد منکراتیه. من نمی دونستم شما نویسنده و روزنامه نگارین.»

 

من حالم به معنی حقیقی کلمه بد بود. سعی کردم به زور هم که شده شکلات و بیسکوییت بخورم و یک کلمه از حالم نگم. داشتم برای بچه ها می گفتم جنگل ابر چه جور جاییه. چه قدر رویاییه و مایه آرامشه و من دارم الآن به اونجا فکر می کنم. خالی می بستم. نمی تونستم فکر کنم. اضطراب دنیا رو داشتم و ضعفی که به خاطر نخوردن و نخوابیدن طولانی مدت بود. هر و کر می کردم و هر از گاهی می گفتم: «دوستان حمل بر بی ظرفیتی نباشه! بووووووووووع!» هوا نبود توی هایس. دو نفر آسم داشتن و یه نفر بیماری قلبی و بقیه هم که سالم بودن تو اون هوا نمی تونستن نفس بکشن. و «مشدی» جیغ می زد: «من جیش دارم! درد بشریه! می فهمید؟»

 

من دست «شکن شکن» رو گرفته بودم و «بارش» دستش به نشانه محبت روی پای من بود و دست «مرشد» رو شونه ام. همه ناخودآگاه هوای همدیگه رو داشتن و یهو انگار که از بچگی همدیگه رو می شناسن صمیمی شده بودن. «حمیرا» می گفت:« توت می خوای؟» و «مشدی» قربون صدقه من می رفت و «پریخان خانم» تکیه کلام های «صراحی» رو مرور می کرد: «تف به این زندگی سگی! طویله است!»

 

اس.ام.اس هامو پاک کردم و شماره هایی که بهشون زنگ زده بودم و بهم زنگ زده بودن. بعدها فهمیدم که خیلی کار خوبی کردم. از روی اس.ام.اس ها ارتباط چند تا از بچه ها رو فهمیده بودن و حسابی گیر داده بودن و تک نویسی خواسته بودن. «بارش» کارت ویزیت هاشو پاره می کرد و من هم چند تا کارتی که می دونستم دردسر ساز می شه.

 

نمی دونم چند ساعت ما رو گردوندن تو شهر. نفس نبود و من نمی دونم بچه ها نفس از کجا می آوردن که با پلیس های زن حرف می زدن و از قوانین تبعیض آمیز می گفتن و چیزایی که براش مبارزه می کنن. «شکن شکن» می گفت: «خواسته ما بود اگر پلیس زن هست. تمام ساختار نیروی انتظامی مردونه بود.» پلیس ها چیزی نمیگفتن. مامور بودن و معذور (خدا هیچ بنده ای رو مامور و معذور نکنه). اما به نظر می رسید موافق بودن. بالاخره رسیدیم به وزرا. اونجا بود که همو دیدیم و همون طور که تو هایس بچه ها تلفنی گفته بودن دیدیم که متهم ها و یکی از وکیل ها هم بازداشت شدن. «مایکروسافت» از مینی بوس صدام زد و من براش بوس فرستادم. تا آخرش مدام تو کوچکترین فرصتی حال همدیگه رو می پرسیدیم و قربون صدقه هم می رفتیم. حتی اونایی که تازه همدیگه رو دیده بودن انگار عمری آشنا بودن. تک تک صدامون زدن و راهی بازداشتگاه وزرا شدیم.

پی نوشت: حالا حالا ها ادامه دارد  

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 0:52 |

راهنما پایین، دنده یک، حرکت. از همون اولش شروع کردم غر زدن که چرا اینقدر کلاسام طولانی شده، همه اونایی که با من شروع کردن الآن امتحان شهر دادن، پنج شنبه به پنج شنبه که آدم چیزی یاد نمی گیره، من حتما رد می شم و ... . اسی هم همه اش امیدواری می داد که عیب نداره، عوضش خوب یاد گرفتی، قبل عید بهت قول می دم که قبول می شی و ... .

 

خیلی خسته بودم. شب قبلش وقتی فرنچ گفت یه ستون پرنده (نشریه فمینیستی دانشکده مون) خالیه استرس زیادی بهم وارد شد و بیدار موندم تا اون یه ستونو بنویسم و تند ننویسم چون فرنچ به شیوه مدیر مسوولای سختگیری که هیچ دلشون نمی خواد ترم آخری تعلیق بخورن تا اون موقع چند تا مطلبو رد کرده بود. خاطرات مایکروسافت رو از بازجویی قبل از سفر هند، مصاحبه با بابک احمدی و داستانم رو درباره سنگسار. منو شور حسینی ورداشته بود و زده بودم به سیم آخر و فرنچ بود که دایم کلاچ و ترمز می گرفت. یک ماه به خاطر مطالب دویده بودم و انتظار داشتم ویژه نامه هشت مارس پرنده شاهکار از آب دربیاد.

 

آخرای آموزش بود که از مرشد (که اون روز همراهم بود) پرسیدم برنامه فردا (سیزدهم اسفند) چه ساعتیه و وقتی فهمیدم هشت و نیمه گفتم که میام. اسی تا اسم خیابون معلم رو شنید گفت: می خوای بری دادگاه انقلاب؟ و کلی سفارش کرد که فردا با انرژی بیام، آخرین جلسه آموزشمه و پس فردا آزمون آیین نامه و شهرم یادم نره.

 

دم در دانشکده پوسترهای برنامه مدیریت  رو دیدم با طرح فوق العاده اش و گل از گلم شکفت. زودتر از کلاس گزیده رسیدم دانشکده و فرصت کردم یه گپ کوتاهی با فرنچ بزنم. گفت که امشب پرنده رو می بره برای پرینت و کپی و فردا نشریه روی میز دانشکده است و باید هر دومون خودمون رو برای فحش و فضیحت آماده کنیم. گفت که استاد معارفشون گفته «من خوشحال می شم که هنوز پسرا تو خیابونا برای دخترا بوق می زنن. این یعنی دخترای ما هنوز جذابیت دارن. نه مثل خارج که انقدر همه چیشونو ریختن بیرون دیگه هیچ کس نگاهشون نمی کنه!» و اونقدر حرص خورده بود که یخ بود.

 

سر کلاس گزیده با درایتی که کمتر در خودم سراغ دارم استادو پیچوندم و سرش رو گرم کردم به محیط زیست و بی فرهنگ مردم. استاد بی خیال درس شده بود و من داشتم یه قرار اس.ام.اسی می ذاشتم با منصورخان که حتما ببینمش چون نمی دونستم چرا ولی باید می دیدمش. بعد کلاس مرجع تقلید داشت تعریف می کرد که استاد تاریخ اسلامشون گفته «در ایران باستان دین های عجیب و غریبی وجود داشتن که به چیزای نا معقول مثل تساوی حقوق زن و مرد اعتقاد داشتن» من با بی میلی گوش می دادم و دوست داشتم زودتر برم. ام.آی.اس بهم گفت شب حتما بیام و به منصورخان سلام مخصوص رسوند. اون روزا همه میخ شده بودن که سر منصورخان باز به کجا خورده و چرا چند وقته خوابش نمی بره. برای من مهم نبود. من داشتم به زری و یوسف فکر می کردم و اینکه برعکس این رابطه هم ممکنه. داشتم به شعر علی صالحی فکر می کردم با این مضمون که آیا پناهگاه نهایی آغوش پیامبری به اسم زن است؟ و داشتم به برعکسش فکر می کردم. مدتی بود خودمو اذیت نمی کردم و بهش هم گفته بودم «دیگه واسه فراموش کردن تو انرژی صرف نمی کنم. تا هر وقت خواستی بمون، هر وقت خواستی برو. من و شیدا تصمیم گرفتیم بی اینکه کاری به کار هم داشته باشیم به زندگی ادامه بدیم.»

 

طول کشید تا همدیگه رو پیدا کردیم. شارژ گوشی اش تموم شده بود. یک عالم غر زد و من بی اینکه زحمتی برای اثبات حقانیتم بکشم گفتم: «حق با منه. حرف هم نزن.» حرف زد اما. دوباره غر زد و راه رو کج کرد به پرکاربردترین ساختمون اداری پارک لاله. احساس بدی داشتم. کمرم خیلی درد می کرد و هیچی نخورده بودم و خوب نخوابیده بودم و داشتم فکر می کردم اگه دو تا صفحه A3 رو به هم منگنه کنیم خیلی ضایع می شه. کاش فرنچ بتونه روی A2 کپی بگیره. وگرنه حتما مسخره مون می کنن و احتمالا هم برای درآوردن حرصمون (نه اینکه واقعا بهش اعتقاد داشته باشن) هرجا که برسن می گن نشریه دخترونه همین می شه دیگه، شما که بلد نبودید مجبورید؟

 

تو همین گیر و دار خوابیده تا ظهر زنگ زد و انگار که از جای دیگه خیلی عصبانیه با من حرف زد و از مجله آشپزی گفت و من هم کلی به به و چه چه کردم و گفتم دوست دارم باهاشون همکاری کنم. برای سه شنبه با هم قرار گذاشتیم چون پنج شنبه هشت مارس بود و من کار و زندگی داشتم.

 

منصورخان از ساختمون اداری اومد و من ماه رو بهش نشون دادم. زرد بود و شاید نارنجی. گفت: چرا این رنگیه؟ گفتم: چون داره طلوع می کنه. و گفتم که دلم گرفته و باید بریم.

 

لحظه ها خیلی پر دلهره می گذشتن و من احساس می کردم تسلطم رو به اوضاع از دست دادم. خیلی راه رفتیم و من داشتم از کمردرد می مردم اما چیزی نمی گفتم. و منصور خان از تجمع معلم ها تعریف می کرد و شروع کرد به بی برنامگی جنبش زنان ایراد گرفتن و من از جواب دادن طفره می رفتم. صحبت رسید به برنامه میدون محسنی که قراره زن ها روسری شون رو وردان و من دیگه نتونستم نگم به نظر من کار مزخرفیه و من هرگز همراهشون نمی شم. عمریه داریم می گیم حجاب در برابر حقوقی که داره از ما نقض می شه چیزی نیست. حجاب خیلی سطحیه، خواسته های ما خیلی عمیق تره. می خواهیم بگیم جنبش زنان «ده تا بالا شهری بی دین و ایمون» نیستن، داریم یک میلیون امضا جمع می کنیم که بگیم یک میلیون نفر مثل ما فکر می کنن. حقوق برابر می خوان، چیزی فراتر از ورداشتن روسری. اون وقت همچین حرکتی (کاری ندارم، دموکراسیه، هر کاری می خوان بکنن) اما به نظر من خیلی چیپه. منصورخان به شدت داشت حمایت می کرد و می گفت یکی باید پیدا شه تلنگر سفت بزنه و ... بحثو ادامه ندادم. هرگز دلم نخواسته باهاش بحث کنم و از این لحاظ به یوسف خیلی حسودی ام می شه. زری هیچ وقت اظهار نظر سیاسی نمی کرد. و منصور خان می گفت که آرزو داره بند 209 اوین رو تجربه کنه. این حرفا رو که می زد من سکوت کردم. (بعدها گفتم: بمیری! نمی شد یه مرسدس بنز آرزو کنی؟ یا مثل ازدواج با یه پسر آلمانی؟)

 

 

شامو همونجا خوردیم که بار اول افطار کردیم. به مایکروسافت گفته بودم: همین روزا می شونمش اینجا و می گم «دوستت دارم و همه ماجرا این است» به مایکروسافت اس.ام.اس زدم که یادت هست؟ جواب نداد. سرش شلوغ بود حسابی مثل همیشه. تلفنم زنگ می زد همه اش. یا فرنچ بود یا بچه ها از برنامه فردا و پنج شنبه می گفتن.

 

توی اون پارکه نشستیم. مایکروسافت یادت هست؟ منصورخان حرفایی می زد که من دوست نداشتم و سیگارایی دود می کرد که من دوست نداشتم. من از بزرگترین دروغ زندگی ام گفتم. منصورخان باورش نمی شد اما بعید می دونم که درک کرد. تلنگر سفتی زده بود این ماجرا به من. و هیچ جا هم نمی تونستم عنوانش کنم، حتی تو وبلاگم و همه اش نقش بازی می کردم و این خیلی دردناک بود. گفت: تو سرمشقی مهندس. گفتم: چرا؟ گفت: خیلی نگران دوستت بودی. خیلی کارا به خاطرش کردی. گفتم: هر کسی جای من بود این کارا رو می کرد. بلند شدم. گفت: بشین. گفتم: نه. گفت: یک لحظه. گفتم: نه. دستمو گرفت کشید و نشوندم کنارش. چه قدر سرد بود دستش و چه قدر تشویش منو رها نمی کرد.

 

بقیه راه به داد و بیداد گذشت. منصورخان داشت از دو میم صحبت می کرد و من زیر بار نمی رفتم و باز تلفن پشت تلفن. امضا می کنی؟ امضا جمع می کنی؟ و من به منصورخان گفته بودم: تو اصلا می دونی «خوشه» یعنی چی؟ و امضا کرده بودم. و امضا جمع کرده بودم.

 

رسیدم به صومعه. نه خورده بودم و نه خوابیده بودم. منتظر شدم تا «باد شمال» بیاد. نگران برنامه مدیریت بود. می گفت فیلم ها هیچ کدوم به درد نمی خوره. می گفت: به چشمای تو که نگاه می کنم دلم می ریزه. تو رو خدا اینقدر مضطرب نباش! گفتم: اگه وقت کردم میام. اما فردا امتحان رانندگی هم دارم. دعا کن همه چیز به خیر بگذره. و اصرار کردم که صبح بیاد و نیومد و چه خوب شد که نیومد.

 

لحافمو داده بودم به ام.آی.اس و داشتم با پتوش یخ می زدم. وای خدایا! صبح اون روز چه قدر حالت تهوع داشتم. زودتر از همه بیدار شدم، لباس سیاه تنم کردم که جلب توجه نکنم و رفتم.

 

پی نوشت: ادامه داره

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 23:2 |
می گن پسرا دو سال می رن سربازی و یه عمر خاطره اش رو تعریف می کنن. منم که سه روز تو بازداشت بودم دارم کم کم به این روزگار دچار می شم. اما کاملا به خودم حق می دم. آدمایی که من باهاشون همبند بودم به معنی واقعی کلمه فوق العاده بودن.

می خوام خاطراتمو بنویسم. نمی دونم چند درصدش قابل انتشاره اما حتما پستش می کنم و حتما شما رو از خاطرات مبسوطم محظوظ خواهم کرد.

توضیح: اولین پست سال ۸۶ شاید به اندازه کافی شاد نبود. این به خاطر این نیست که حالم خوش نیست. خیلی خوبم و پر از احساس. آرزو می کنم ۸۶ پر از شادی و صلح و آزادی باشه برای همه مون.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 12:35 |
هرگز در عمرم اینقدر حرف برای نگفتن نداشته ام. این هم یک بهار دیگر...

این را اضافه می کنم به یک خط بالا. دوست دارم این ترانه را.

وقتی تو نیستی گم می شه آفتاب
خاکستر می شه حریر مهتاب
از رفتنت من پر می شم از شب
شب دلهره شب اضطراب

وقتی تو نیستی دنیا شب می شه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد، لاف نمی زنم!

من از تویی که بد کردی با من
گله می کنم، دل نمی کنم...

پی نوشت: صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو "ایرج جنتی عطایی" فرزند بزاید.

پی پی نوشت: خجالت نمی کشم از گفتن اینکه یه بار تو خوابگاه فاطمیه (صومعه خودمون) توی حموم یه دختره این آهنگ رو می خوند و من نمی فهمیدم خیسی روی گونه هام از اشکه یا آبی که از دوش می ریزه.


 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 22:46 |