تبليغاتX
ابر اردیبهشت
آقای ملوس دوست داشتنی

امروز موقع خواستگاری از شما، از خودم جواب «نه» شنیدم. پیر شده ام انگار. توان خطر کردن ندارم.

راستش را بخواهید اصلا نمی خواهم آن صابون آرایشی ایوان را با قطع کوچکش به مثابه پیه مردم نبودن به تنم بمالم.

من همواره برای اسم اعظم و کلمه ممنوعه و درد مشترکی که آزادی است شعر خواهم گفت و برای مردمی که دوست دارم و ندارم قصه سرایی خواهم کرد. من بنا دارم زبانی نو خلق کنم که غیر از من و گنجشکان مردم هم بفهمند.

آقای ملوس بسیار دوست داشتنی

هر وقت به جایی رسیدم که برای نگاه کردن به من احتیاج نداشتید سرتان را بالا بگیرید دست شما را با قلبم خواهم فشرد. عجالتا برای من آرزوی صبر کنید.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:45 |
در پی انتشار اخبار عجیب ترین ازدواج های مطبوعاتی قرن (پرده نشین با مایکروسافت، شبه جنگجو با بت چین و در نهایت خوابیده تا ظهر با دختر دوست پیر مغان) مدیر برنامه اینجانب اعلام کرد که تا پایان هفته اینجانب عجیب ترین همسر تاریخ مطبوعات ایران را انتخاب و معرفی خواهم کرد.

اخبار تکمیلی متعاقبا اعلام می شود.

پی نوشت: آقای ملوس دوست داشتنی! دستم به شلوارت!

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:30 |
لعنت به من. نمی خواستم این کار را بکنم. مرا ببخش. منتظر من نباش. منتظر برگشتن من نباش. من مدت هاست که به درک واصل شده ام.

برای من مهم نیست که تو درد می کشی. برای من تحملت مهم است. من حالم از فداکاری به هم می خورد و صرفا نمی خواهم نمک باشم.

تف به ذات خراب من. مرا ببخش.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:34 |
روزنامه حالم را بد می کند. اخبار حالم را بد می کند. اخطار و اخراج و احضار حالم را بد می کند. هجوم بی امان اضطراب حالم را بد می کند. اما گریز به سبزی لاله در این روزهای سخت و دیدن نشاط و آرامش تو تسکینم می دهد.

آقای ملوس دوست داشتنی! به بنده افتخار می دهید؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:33 |
پسر ملوس دوست داشتنی

از ندیدنت هزار سال می گذرد و همه فکر می کنند من تو را توی پارک دیده ام و عاشقت شده ام. من از این فکر استقبال می کنم. عکست را درخواست کرده اند. بهشان می گویم زیباترین پسر دنیا. زیباترین پسر دنیا در سیاه چشم هایش شب سقوط می کند، در خنده اش بهار هزاره می آید، زلفش به پرهای چلچله می ماند و تنش بوی یاس می دهد. به قیافه من با لیست بلند بالای افتضاحاتم می آید عاشق چنین کسی بشوم؟

از شما چه پنهان از فرط نبودنتان همچنان رنج می برم. هر شب هزار پاره می شوم و هر صبح تکه هایم را از زمین و دیوار و سقف اتاقم جمع می کنم، سر هم می کنم و سر کار می روم. تمام روزم درد است، تمام شبم مرگ. چه طور تلخ ننویسم؟ چرا خوب نمی شوم؟

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:49 |
پسر ملوس دوست داشتنی

برای من سخت است در سکوت مطلق پا به پای تو توپ بزنم. یک لحظه این دسته را نگه دار تا گره روسری ام را سفت کنم و برایت بگویم که عشقم هرگز دوستم نداشت، کسی که به زندگی مشترک دعوتم کرد با همکارش ازدواج کرد و من کسی که عاشقم بود دوست نداشتم. همزمان زندگی می کنم و می جنگم. می جنگم که بگویم هستم. و احضار می شوم، به زندان می روم و می ترسم. و هر بار که تلفنم زنگ می زند یا اس ام اس می آید یا ای میلم را چک می کنم می ترسم که خبر بدی بشنوم از بریدن گلوی کسی که دوستش دارم. از ابرهای اردیبهشت لذت نمی برم. از همه چیز متنفرم و شب که می شود دلم می خواهد بمیرم. حالا دوباره دسته را بده تا دل به سکوت بزنیم و بازی کنیم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:32 |
اگر به من در روزنامه به این بزرگیتان یک صفحه، یک صفحه هم نه، یک ستون کوچک ۵۰ کلمه ای می دادید که مال خود خود خودم باشد، در اولین شماره اش می نوشتم:

اولین بار که رو به روی یک غریبه نشستم

به من گفت که چشم های قشنگی دارم

آن لحظه در زندگی من بسیار ارزشمند بود

چون فهمیدم که از این به بعد باید

خودم راساْ برای عاشق شدن اقدام کنم

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:50 |
به یاد معلمان، کارگران، روزنامه نگاران، دانشجویان، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و دگر اندیشان دینی در بند و پیشکش به عباس امیر انتظام، پدر زندانیان سیاسی ایران

بنفشه پشت میله ها دوباره در ۲۰۹

درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹

طنین «زنده ام هنوز»، صدای «من نمرده ام»

شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹

گلوله های آتشین برای مرگ تیرگی

نهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹

هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزار

دو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹

به دست پرتوان زن، به نام تو به نام من

کشیده شد هزار و یک نگاره در ۲۰۹

خروششان خروش رود، صدایشان یکی سرود

خزان شکست، نغمه بهاره در ۲۰۹

دو آفتاب پر فروغ نهان به زیر چشم بند

سقوط شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹

«سارا لقایی»

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:6 |

 

 

 

I'm so tired of being here 

Suppressed by all my childish fears 

And if you have to leave  

I wish that you would just leave  

Cause your presence still lingers here  

And it wont leave me alone 

 

These wounds wont seem to heal  

This pain is just too real  

There's just too much that time cannot erase  

  

When you'd cried I'd wipe away all of your tears  

When you'd scream I'd fight away all of your fears  

And i've held your hand through all of these years  

But you still have  

All of me  

  

You used to captivate me  

By your resonating light  

Now i'm bound by the life you left behind  

Your face it haunts, my once pleasant dreams  

Your voice it chased away, all the sanity in me  

 

These wounds wont seem to heal  

This pain is just too real  

There's just too much that time cannot erase  

 

When you'd cried I'd wipe away all of your tears  

When you'd scream I'd fight away all of your fears  

And i've held your hand through all of these years  

But you still have  

All of me  

  

I've tried so hard to tell myself that you're gone  

But though you're still with me  

I've been alone all along  

 

 When you'd cried I'd wipe away all of your tears  

When you'd scream I'd fight away all of your fears  

And i've held your hand through all of these years  

But you still have  

All of me 

  

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:30 |

پروردگارا

گريه مكن

درست مي شود

اينان پيامبران شما نيستند

پيامبران شما

كتاب هاي شان را خمير كرده اند

و بر سر بازار

كاغذ مي فروشند .

 

پروردگارا

حرمت بازيگران را نگه دار

اينان پسران نوح اند

قول داده اند

ثروت بانك ها را از هواپيماها به تساوي قسمت كنند .

فقط ايوب مانده است كه به خانه ي سالمندان راه اش ندادند .

 

خداوندگارا

گريه كن

گريه كن

و مثل بادكنكي خالي سبك شو

گريه كن

تا نزد فرشتگانت برگردي

فرشتگاني مغموم

با مشتي جن و پري

كه پير شده اند

و روي كفل راه مي روند

"شمس لنگرودی"

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:23 |
حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند

_ تکبير برادران!


هم‌سرايان وحدت
با حنجره‌های بی‌اعتقادی
حماسه‌های ايمان خواندند

_ تکبير برادران!


کودکان شکوفه
افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند

_ تکبير برادران!

ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آورده‌ايم
هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد
و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد

تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می‌تپيم.

"احمد شاملو"

خدای عزیز! آیا چنان که "هوایی" می گوید سپاسگزار باشم به خاطر چشم سبز و روی سفید و موی قشنگ؟ به تمام صفحه های زندگی ام نگاه کن و بگو چگونه...

همه زندگی ام را گذاشته ام که آرزوی مرگ نکنم. اگر «لا یکلف الله نفسا الی وسعها» به صراحت اعلام می کنم که دیگر نمی توانم.

والیوم دهی دیازپامی چیزی... وقتی که شب تمام شد بیدارم کن.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:23 |
نمی دانی چه درد عظیمی است دوست داشتنت، وقتی که به هیچ دردی نمی خوری. و چه زجری است بار دیگر شنیدن اینکه صرفا نخواسته ای درد بکشم. دروغگوی بزرگ تاریخ من! چه قدر نشستن با تو سر یک میز لذت دارد به شرطی که هیچ حرفی نزنی. از تو طلبکارم: یک تب چهل درجه، یک دفترچه سبز و قلبی که مثل زمین در کهکشان راه شیری تویش گم می شوی.

اینکه پای نبودنت را دوباره به هستنم باز کنم؟ نه! قربانت! ترجیح می دهم بروم با بوته تمشک بخوابم یا دست بالا با ح جیمی ازدواج موقت کنم و مهریه ام را که قطعا سنگین است تزریق کنم به جنبش.

پی نوشت: یک شوخی کثیف است این صرفا.

پی پی نوشت: عاشق به حقیقت پیوند زدن شوخی های کثیفم من.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:39 |
عاشقید اما غرورتون اجازه ابراز عشق نمی ده؟ ... تو این غرورتون که باهاش گند زدین به دنیا. تنها در سه صورت برای ابراز عشق تردید کنید (تردید کنید، نه این که هرگز نگید):

۱) کسی که عاشقش هستید با کس دیگه ای پیوند عاطفی محکم داشته باشه

۲) کسی که عاشقش هستید احساس ضعف و عدم امنیت داشته باشه

۳) بر شما مسلم بشه که عشق شما برای کسی که عاشقش هستید زجر آوره

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:8 |
ترس برادر مرگ است. سینه من مامن امن این دو مرد.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:36 |

نه زیاد هم بد نیستم. بدتر از این هم بوده ام. شب ها خوابم می برد، پا درد ندارم معمولا و قلبم هم به سختی گذشته نمی تپد. بدتر از این بوده ام اما - قسم می خورم – که تنهاتر از این نه.

 

کجایید دوستانم، در روزهای سخت، در روزهای مرگ، در روزهایی که – هر چه قدر هم خودم را گول بزنم – از آفتاب و باد و باران و درخت لذت نمی برم. نمی بینمتان. گمتان کرده ام. جوابم را نمی دهید وقتی صدایتان می کنم. لعنت. لعنت. لعنت به فاصله. نکند خودم را گول می زنم و هرگز نبوده اید و بوده می انگاشته ام تان. زندگی اینگونه – جز 21 گرم – چه چیز از مرگ افزون دارد؟

 

نه. هرگز اینقدر تنها نبوده ام. نه وقتی که از پل کودکی ام سقوط کردم به آغوش او که دوستم نداشت. نه لحظه ای که از وسط رویای شیرین کودکانه ام با یک چمدان سنگین وسط خیابان جمال زاده رها شدم. نه روز شنیدن بزرگ ترین دروغ زندگی ام، نه در تمام روزهای پیله تنیدن و پیله دریدنم. دست کم تو همیشه بودی نیمه من! آخرین پناه و دیوار زنده من! عزیزترین من! تمام من! این روزها تو هم نیستی. نفهمیدم چه شد. یک بار تهدید کردی و بعد رفتی که رفتی.

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:50 |
من موندم این هیفوز چه قدر پول داره که هم به کمپین یک میلیون امضا پول می ده، هم کل جنبش زنان رو ساپورت می کنه، هم جنبش دانشجویی رو و احتمالا اینطور که پیش می ره معلم ها و کارگرها رو! پس دولت هلند چرا جلوی این مرکز رو نمی گیره که داره کل ارز مملکت هلند رو خارج می کنه؟

راستی! ور ندارن اسم پلی تکنیک رو تغییر بدن به گل محمدی!!!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:20 |
چشم هامو باز کردم به روی دنیای نکبت. الحمد الله نه معده درد سه روز پیش رو داشتم، نه گردن درد دو روز پیش رو و نه دل درد دیروز رو. اما چند ثانیه بیشتر نگذشت که درد بزرگتری به سراغم اومد.

خونده بودم که بچه های پلی تکنیک چه بلایی سرشون اومده. دزدیدن لوگوی نشریات منتقد و توهین به مقدسات و مقامات کشور. و می دونستم که بچه ها رو کتک زدن. اما اینکه در ادامه سناریو حکم ارتداد سه تا از بچه ها رو صادر کردن...

باشه تند نمی نویسم. ذاتا آدم رادیکالی هم نیستم. تحت تاثیر شرایط روحی ام بوده همه چیزهایی که گفتم. اما چنین کاری که بسیج یا نیروهای موسوم به بسیج دانشگاه امیر کبیر در اثر دق دلی رسوا شدن رییس جمهور تو روز دانشجو انجام دادن جز "عدم وجود شرافت" نشانگر چیه؟ حکم ارتداد یعنی خون اون سه نفر مباهه. یعنی هیچ کس مسوول جون اونها نیست. چنین چیزی واقعیت هم نداشته باشه شایعه خطرناکیه که امنیت جانی رو از اون سه نفر سلب می کنه.

بازم همون پلاکاردها. باز هم همون سیاه بازی های سیاه پوشی "مرگ اسلام در دانشگاه" و این بار موکت پهن کردن زیر پل حافظ و اقامه نماز ظهر. باز هم نیروهای لباس شخصی سر هر کوچه تو ولیعصر و حافظ و انقلاب. با جای مهر های گنده و قیافه های تابلو. و این بار سختگیری بیشتر تو ورود به دانشگاه. کنترل کارت زیر ذره بین و گشتن کیف. و این بار نتونستم برم تو و کنار دوستانم باشم.

باز هم سرکوب کارگران و اخراج معلمان. باز هم توسری برای روسری. حالا من می گم به دستی که شلاق مرگه بگو نه... شما حرف خودتون رو بزنید.

پی نوشت ۱: بچه های امیر کبیر خواستن آزادی زنده بمونه

پی نوشت ۲: بابک زمانیان رو آزاد کنید!

پی نوشت ۳: تنها سکوت و سکوت. سکوت بی امید.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56 |
حکم تیر ندارید مگر؟ خنجر بکش، بجنگ، بمیر.

اما من قول نمی دهم که بهت افتخار کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:33 |
زنگ بزن و حرف بزن با من. گریزم از دردی که می کشم سیل اشک است که تو می بارانی بر صورتم وقتی که از دردت حرف می زنی.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:23 |
زندگی چیست؟ رفته از یادم

یک نفر یادم آورد لطفا

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:17 |
وقتی من از سر عادت

می خوانم دوستانم را

هنگام نیاز

با نام های تسلی بخششان

پاسخ من در این خوانش بی گاه

تنها سکوت است و سکوت

سکوت بی امید

در این روزها...

"آنا آخماتوا"

پی نوشت: شاید به پایان رسیدم همین روزها. تضمینی نیست.

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:14 |
آقای رییس

مبادا مبادا راه انداخته اید. چیزی شبیه فریادهای وا مصیبتا که بارها از همفکران شما شنیده ام. احساس می کنید ارتش ۷۰ میلیونی دارید و چندصد هزار نفری سنگ انداز که در مقابل بمب های کروزتان انتفاضه می کنند. انکار نمی کنم که انتخاب شما لکه ننگی تاریخی است که از دامن ملت ایران پاک نمی شود. اما به یادتان می آورم که شما تنها چهار میلیون رای داشتید. از «احترام به رای و انتخاب ملت» که حرف می زنید ناخودآگاه خنده ام می گیرد.

به شما گوشزد می کنم. همه تریبون ها را از ما گرفته اید. انجمن های دانشگاهی مان را. شوراهای صنفی مان را. سایت ها و وبلاگ هایمان را. راحت نباشید و نیاسایید که یک حنجره برای ما کافی است. خوب می دانم. همین که من طور دیگری فکر می کنم شما و همفکرانتان شب خوابتان نمی برد.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:31 |
متشکرم خدای مهربان! به خاطر نشئگی خوبی که امروز به من عطا کردی. نشئه ای که نمی دانم حاصل باران بود، یا اثر ترانه جادویی جنتی عطایی، یا قهوه نیمه تلخ و صدای رودخانه یا صرفا ارمغان کلردیازپوکساید عزیز بود برایم.

امروز همه چیز را به درک وا می گذارم. لبخند می زنم و دنیا را سفت بغل می کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:43 |
نسیم و جعفر عزیز از سیزدهم اردیبهشت سفرشون رو به دور دنیا شروع می کنن و کره خاکی رو دو سه سالی با شعار صلح رکاب می زنن. فردا (یک شنبه) ساعت ۵/۵ بیایید خانه هنرمندان مراسم بدرقه کنون تشریف بیارید. حتما بیاییدها!

پی نوشت: they are my sour friends!!!!  

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:26 |
به مناسبت چله دوم و برای بهبود جو ابر اردیبهشت و روحیه خودم و مهم تر از همه برای غافلگیری اموات پنج اعتراف می کنم:

۱) چند وقت پیش حوصله ام سر رفته بود، تصمیم گرفتم ازدواج کنم. بعد به یه بنده خدایی که روحش هم از ماجرا خبر نداشت فکر کردم و دیدم همه شرایط منو داره غیر از ماشین طرح دار. فرداش حوصله ام اومد سر جاش و پشیمون شدم. اما از اون به بعد باهاش بد شدم. چون یادم رفته بود خودم بهش نظر داشتم. همه اش فکر می کردم اون به من نظر داره.

۲) همه بچه های اتاقمون شماره شون رو به هزار و پونصد نفر دادن تا حالا. من خیلی دوست داشتم یه بار این کارو بکنم. نمی دونم چرا احساس می کنم خیلی ضایع است. زشته. از ما گذشته و یکی بفهمه واقعا کی ام خیلی زشته و ... یه چت فرند داشتم که از چهار سال پیش باهاش چت می کنم. و چهار ساله که گیر داده به من زنگ بزن و شماره بده و اینا. خلاصه یه بار به «دت» گفتم شماره اتاقو بدم بهش؟ دت گفت بده بابا. بعدش عین سگ پشیمون شدم. دت رو مامور کردم که اگه زنگ زد خودت باید جای من صحبت کنی. اصولا هر وقت به سرم می زنه خوابگاهی بازی در بیارم می گم اگه موبایلم شنود بشه از برادرا زشته. و منصرف می شم.

۳) یه بار رفتم دکتر. اومد تو دماغمو نگاه کنه دهنمو باز کردم.

۴) تو اوین که بودیم روزی که اجازه حموم دادن بهمون گفتن هر کی لباس زیر می خواد می تونه بخره. خانمه با یه بسته لباس زیر اومد و اخمو یکیشو گرفت به طرف من: بیا! گفتم: اینو نمی خوام. برای من صورتیشو بیارید. می خوام با لباسم ست کنم. خانمه داشت از عصبانیت منفجر می شد: مگه اینجا سالن مده؟ اما من می خواستم غش غش خنده بیارم به سلول که موفق شدم.

۵) شب آخری که تو اوین بودیم من داشتم از سر درد می مردم. نمی خواستم قرص مسکن بگیرم چون منگ می شدم و خوابم سنگین می شد و اگه نصف شب می بردنمون بازجویی ناجور بود. خانم «گ» گفت بیا سرتو ماساژ بدم. یه جوری ماساژم داد که دردم شش برابر شد اما روم نمی شد بگم. هی می گفتم: خسته می شید آخه. ممنون خوب شدم. اما اون هی ماساژ می داد و خاطره تعریف می کرد. هنوزم یاد اون موقع می افتم سر درد می گیرم.

همه رو دعوت می کنم. هر کی خواست چله دوم بازی دربیاره بسم الله.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:24 |
تیک تاک

چک چک

به پهلو می خوابم و درد می کشم

پی نوشت: این همه من در یک نیمه شب بارانی غمگین بود

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:6 |
ساکت و سرد، مثل کسی که پیروز از جنگ برگشته و عشقش را از دست رفته می بیند، مثل من. امروز میهمان توام. بیگانگی بگویم... چه بگویم...

قصه امروز من، قصه درد است. با طول موجی، گاهی بیش از ۲۰ هزار و گاهی کم از ۲۰ می خوانمش. نمی شنوی دیگر. تقصیر فاصله است بگویم... چه بگویم...

بس است دیگر. از عشق مشترکمان زیاد حرف زدیم. به پای درد مشترک نشستن باید. دردی که هست... اشتراکی که نیست... چه بگویم...

همه حرف هایم به نقطه چین گذشت. عاشقت هستم به ضعف گذشته. حس غریبه بگویم... چه بگویم...

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:22 |
از آن دیگری

از آن دیگری خواهد بود...

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:52 |
من در مملکتی زندگی می کنم که اگر بروم در پیاده رو دادگاه انقلاب بنشینم می روم اوین، اما اگر به در و دیوار سفارت انگلیس سنگ بزنم بزرگم می دارند. اگر فراخوان هشت مارس را امضا کنم باید بازجویی پس بدهم اما اگر به فراخوان انصار حزب الله لبیک بگویم و در راهپیمایی بزرگ بعد از نماز جمعه در اعتراض به حضور مانکن در خیابان شرکت کنم تقدیس می شوم. همچنین در مملکتی که من زندگی می کنم راجع به سایز مانتو و قد شلوارم حکومت باید تصمیم گیری کند.

خوب است اتفاقا. اگر طرح ضربتی مبارزه با بدحجابی نبود خیلی ها فکر می کردند مملکت آزادی دارند. چون خیلی ها کارشان به کتاب قانون یا دادگاه انقلاب نمی افتد اما همه کارشان به خیابان می افتد.

آهای آقای رییس جمهور که قبل از آمدنت گفتی «مگر کار مملکت خلاصه شده به مانتوی خانم ها» می دانم که کاره ای نیستی. اما این بار که کارت به کاره ها افتاد بهشان بگو هنوز آدم هایی در این مملکت هستند که قصد مردن ندارند. در ثانی. جلوی انقلاب مخملی را می توانید بگیرید، با انقلاب ریملی چه می کنید؟

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:39 |

هی! نگاهم کن! با تو هستم! تا حالا چه قدر این خود را به آن راه زدن برایت صرف کرده؟ امروز مستقیم خطابت می کنم. اخطار می کنم با شدید ترین لحنی که سراغ دارم، اخطار می کنم که بیدار شوی. وگرنه علیه هر چه امنیت که داری اقدام می کنم. بر می اندازمت. نرم و سفت. انقلاب می کنم. مخملی و ساتنی. بر می اندازم سایه سرد ستمت را. وا می پاشانم از هم تعویذهای کثیفی که روی زخمم بسته ای.

 

توجیه هایت برای دوره های طولانی خوابت، دیگر دارد مثل توجیه حق مسلم استفاده از انرژی هسته ای، حالم را به هم می زند. شیوه چشمت فریب جنگ دارد، و در من توان بیشتر از این غلط کردن و صلح انگاشتن نیست. بین نگاه عاشقانه و فراموشی کشنده ات، - مثل فرمان آزادی ورود زنان به ورزشگاه و نقض فرمانش - لحظه ای بیشتر فاصله نیست. به بسته های پیشنهادی ام جواب نمی دهی. سیاه بینی هایت را به حالت تعلیق در نمی آوری. جلسه هر چه قدر هم که رسمی باشد، دود و دمت را تعطیل نمی کنی. به استقبال نمی آیی، به بدرقه نمی روی، قانون های خودت را نقض می کنی. تو چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانونت می بندی و من خودم را هم زیر دست و پای اسب هایی بیندازم که مشغول تماشایشان هستی، باور نمی کنی که زندگی جز «سیاست» و «خوشگلی» بخش های دیگری هم دارد. مجلست، جز نطق های پیش از دستور آبکی چیزی ندارد. شورای نگهبانت پرواز بال های مرا مغایر با اصول می داند، تشخیص مصلحتت جز برای سایه زدن تشکیل جلسه نمی دهد و خبرگانت قانون زمین را به یادت نمی آورند.

 

آشیانی که برایم ساخته ای رنگ بند دارد. به من چه که دانسته در بندم کرده ای یا ندانسته. دانستن جهل و تعمدت دردی از من دوا نمی کند. خنجری قلبم را شکافته و ترکیب آلیاژش بقایم را زیاد و کم نمی کند.

 

ادعای گزاف نمی کنم. این تو بمیری هم شاید از آن تو بمیری ها باشد. شاید دوباره به سویت برگشتم. شاید هم نه. در هر دو صورت به نفع توست و در هیچ صورت به نفع من نیست.

 

اولین بار که انگشت هایت را لمس کردم فهمیدم، این «زندگی» که می گویند چیست. اما آن روز که دستم را گرفتی، بزرگترین احساسی که به من دست داد این بود: هیچ!

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:52 |