دکتر فروید عزیز
من حدس می زنم این کلونازپام شما کاملا مرا مشنگ کرده. اما ایندرال چهلی که به خوردم می دهید هنوز نتوانسته ضربان قلبم را کنترل کند. فلووکسامین تان هم از احساس مرگم چیزی نکاسته است. وقتی از ظلم تاریخی که باید همین روزها به پایان برسد حرف می زنم، آن شانه های رستم گونه تان را بالا نیندازید برایم. شما که وضعتان از من خراب تر است. محبوبه اگر بفهمد مشارکتی هستید پدرم را در می آورد. برای من یاس فلسفی سارتر را مثال نیاورید و موج سوم و هزار و یک چیز دیگر. من دست پاپ را نمی بوسم، چه من باشم چه نه، مردم که نمی فهمند زمین دور خودش می چرخد. با این حرف ها خوب نمی شوم.
مردن خیلی آسان است. می دانید؟ نه نیازی به گیوتین هست، نه باز گذاشتن گاز، نه پریز برق، نه طناب دار. خرجش خاطره است و درد. از این دست، باورتان نمی شود، به چشم های نافذتان قسم، روزی هزار بار می میرم.
می دانید چیست؟ بکشندم از آن روسری های قرمز سر نمی کنم. بمیرم از زن بودن استعفا نمی دهم. اما عاشقم. عاشق می دانید چیست؟ دیوانه ای است که به تمام دنیا خیانت می کند.
پی نوشت: به تندیس صدیقه دولت آبادی قسم، حالم خوش نیست. آهای فمینیست های تنبل! به سوالات حقوق شهروندی جواب بدهید.

