تبليغاتX
ابر اردیبهشت

دکتر فروید عزیز

من حدس می زنم این کلونازپام شما کاملا مرا مشنگ کرده. اما ایندرال چهلی که به خوردم می دهید هنوز نتوانسته ضربان قلبم را کنترل کند. فلووکسامین تان هم از احساس مرگم چیزی نکاسته است. وقتی از ظلم تاریخی که باید همین روزها به پایان برسد حرف می زنم، آن شانه های رستم گونه تان را بالا نیندازید برایم. شما که وضعتان از من خراب تر است. محبوبه اگر بفهمد مشارکتی هستید پدرم را در می آورد. برای من یاس فلسفی سارتر را مثال نیاورید و موج سوم و هزار و یک چیز دیگر. من دست پاپ را نمی بوسم، چه من باشم چه نه، مردم که نمی فهمند زمین دور خودش می چرخد. با این حرف ها خوب نمی شوم.

مردن خیلی آسان است. می دانید؟ نه نیازی به گیوتین هست، نه باز گذاشتن گاز، نه پریز برق، نه طناب دار. خرجش خاطره است و درد. از این دست، باورتان نمی شود، به چشم های نافذتان قسم، روزی هزار بار می میرم.

می دانید چیست؟ بکشندم از آن روسری های قرمز سر نمی کنم. بمیرم از زن بودن استعفا نمی دهم. اما عاشقم. عاشق می دانید چیست؟ دیوانه ای است که به تمام دنیا خیانت می کند.

پی نوشت: به تندیس صدیقه دولت آبادی قسم، حالم خوش نیست. آهای فمینیست های تنبل! به سوالات حقوق شهروندی جواب بدهید.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 21:26 |

...

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 1:49 |

...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 23:44 |
...

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 11:21 |

...

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 13:30 |

...

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 14:45 |
...
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 23:47 |
آنکه در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

تحکیمی ها مقابل در دانشگاه امیر کبیر

نیروهای انتظامی و لباس شخصی صبح امروز (۱۸تیرماه) با حمله به تحصن اعضای شورای دفتر تحکیم وحدت در برابر درب ولی عصر دانشگاه پلی تکنیک اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت را بازداشت کردند. اسامی بازداشت شدگان: محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی

اصل خبر

متن بیانیه دفتر تحکیم وحدت به مناسبت ۱۸ تیر:

به نام خدا برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم

بیانیه اعلام تحصن شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در پاسداشت ۱۸ تیر در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.

هرچند دنیای دانشگاه و حدیث رفته بر آن در چند صباح گذشته از این، و در این کنونِ پر سئوالِ بی جواب، به رنگِ سیاه ظلم و ستم آغشته است. ما که خاطر از دشنه ی سبزوار داریم و یادمان با زندان و تعلیق و تعطیل و ستاره رنگین است؛ در انتظار آزادی دوستان دربندمان ننشسته ایم؛ که ایستاده و استوار چون آنان برای رهایی شان رها از خویش گشته ایم.شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در شرایطی اقدام به تحصن در راستای استیفای حقوقی از دست رفته می کند که انفعال و مصلحت سنجی پاره ای از روشنفکران و سیاستمداران بر جای حقیقت گرائی و حق محوری نشسته است. در نتیجه غبار یأس و ناامیدی دامن جامعه را آلوده است. ما فریاد نسلی هستیم تاوان پرداز نخواسته ها و نکرده ها. مگرنه اینکه نسل ما نسل بی انتخاب است؟ نسلی که پرسشهایش بی پاسخ و کنشش واکنش تعبیر می شود. رسالت روشنفکر دمیدن در شیپور آگاهی است. آگاهی از رهگذر شنیدنِ پاسخِ پرسش حاصل می شود حال آنکه روشنفکران زمانه ی ما را یارای برآمدن از پس پرسشهای ما نیست.

نگاه به قدرت به مثابه ابزار سلطه بر مردمانی که در شناسائی و خواست حقوق شهروندی خویش درمانده اند مشخصه ی کنش سیاستمداران و حاکمانی است که در پس نقاب عدالت و آزادی و دینداری دروغینشان پنهان شده اند، و در این میان نسل ماست که مسرور از نقاب برافکندن از چهره ی دروغین مدعیان، منادی عدالت و آزادی است. دانشگاه زنده است پس نسل ما زنده است، و فریاد آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر از کنه وجود آن سربرمی آورد.امروز هیجدهم تیرماه، هشت سال پس از تیرماه جاودان یکهزار و سیصد و هفتاد و هشت ـ روز تبلور روح اعتراض دانشگاه بر استبدادزائی و استبدادخوئی ـ بود. پس امروز که کوله بار پرسشمان از علل استبداد رفته بر وجودمان، پاسخی از صدائی نمی شنود به بست سرور حیات منحصر به فرد خویش نشسته ایم تا به مردمان و نسلمان و روشنفکران و اساتیدمان و سیاستمداران و حاکمانمان، بود وجود پرسشهایمان را در این زمانه ی سراسر نیاز که کویر تشنه ی عطشناک جستجوگر ذهنمان لطافت بارش بارانی را احساس نمی کند، یادآور شویم. از این رو بدانید که هم اینک به بست غم ننشسته ایم. که آرمانهایمان بساط بستمان است.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت

۱۸ تیرماه ۱۳۸۶

مرتبط

همه حاضران در دفتر ادوار تحکیم وحدت بازداشت شدند

نیروی انتظامی نمی داند بازداشت شدگان کجا هستند

بیانیه تحکیمی ها در اعتراض به بازداشت های امروز

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:33 |
غیرت ایرانی! شرف ایرانی! فرهنگ ایرانی! تمدن ۲۵۰۰ ساله!

به ایرانی بودنم شک کنم یا شرفم، نمی دونم. حتی نمی دونم دقیقا برای چه چیزی باید سوگواری کنم؟ برای دیوانه ای که خودش رو مامور خدا روی زمین می دونه و بر علم خودش حکم می کنه و حکم اجرا می کنه و به وحشیانه ترین وضع ممکن جنایت می کنه. یا دیوانه ای که داره اینجا زندگی می کنه و هنوز امید داره که این ویرانه رو دوباره می سازه اگر چه با خشت جان خویش. باورم نمی شه حتی، که دارم از سنگسار یه آدم حرف می زنم تو مهد تمدن (؟!!!) بگو مهد آدم کشی، بگو مهد جنایت!

خدایا! من عاشق ابر اردیبهشتم. چرا اینجام؟ چرا باید تو هر نفس خون استنشاق کنم؟ احساس صد هزار پاره شدن دارم خدای من. پاره ای  پشت میله های سرد، پاره ای محکوم به شلاق و زندان، پاره ای سنگسار شده در ملا عام، تمام تنم بوی خون می ده خدای من!

به مرگ نزدیکم خدای من. قلمم رو گرفتن و می گن ننویس. فکرم رو گرفتن و می گن فکر نکن. قلبم رو گرفتن و می گن دوست نداشته باش. نفس رو حبس کردن و می گن بمیر...

من بد بودم

اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و سال سیاه در رسید...

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 21:45 |
شوهر مکرمه سنگسار شد؟؟؟!!! اگه این خبر راست باشه وای بر ما! وای بر انسانیت!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 12:57 |

...

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 12:37 |
سایه ات روی دیوار با من راه می آید. سایه ات دستش را به دستم می ساید. سایه ات سیگار دود می کند. روی دیوار به من نزدیک می شود و در آغوشم می گیرد.

به تمام جنگ های روی زمین پایان می دهید، تو و سایه ات. مست سر کشیدن چشم های تو، منازعه از یاد می رود یگانه من.

پی نوشت: وقت خانه تکانی کتابخانه ام، لای هر کتابی به نوشته ای بر می خورم که تاریخ من است. عاشق بزرگی چون من، پانصد هزار جلد تاریخ نانوشته دارد.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:25 |

تهران - خبرگزاری آزاد بی زبان:

ما از نوشتن و ننوشتن حذر شدیم

توقیف کرده اند قلم را و فکر را

تصریح می کنیم که ما در به در شدیم

آگاه نیستند منابع ز حال ما

تیراژ خوب بود، بله حتما نظر شدیم

حالا به بند بند اوین می برندمان

نوبت به ما رسید، خدایا! خبر شدیم!

وارونه شد کنون حرم سرنوشتمان

از دست روزگار دگر جان به سر شدیم

خودکارهایمان ننوشتند در خلاء

با «خون خود نویس» نوشتیم، «شر» شدیم

تشویش ذهن و نشر اکاذیب باز هم؟

این اتهام های شما را ز بر شدیم

با چند بازداشت که از رو نمی رویم

ما بر بلای مردم ایران سپر شدیم

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 23:6 |
چه کلیشه مزخرفی است این که آدم حتما باید چیزی از دست بدهد که قدرش را بداند و چه قدر به واقعیت نزدیک.

سیل متحرکم من. هر وقت دلم می خواهد می بارم. دیروز که گریه می کردم کسی نبود، امروز که گریه می کنم جایی نیست.

امروز دلم می خواهد بنشینم پشت میز، روزنامه ها اطرافم پخش باشند و بنویسم. دلم می خواهد روی کاغذ بنویسم، روی سربرگ هم میهن. احساس تعلق می کنم به این چهار خانه کاهی. مثل همیشه از دیدن احمد زید آبادی قند آب می شود توی دلم. عشق می ورزم از کودکی به خودش و به آرامش گندمی اش و کنایه هایی که لا به لای صحبت آرامش به کار می برد دلم را خنک می کند. او حرف می زند و من می بارم. می گوید "تظلم خواهی" و من میان گریه می خندم. دلم می خواهد محمد رهبر - این تازه داماد عجیب ضد زن دوست داشتنی-  بیاید کنارمان بایستد. روزهای چنین و بدتر از این بود حتی، بیست و هفتم خرداد و سوم تیر. توی تحریریه میراث نشسته بودیم و احساس مرگ داشتیم و ناچار باید از گل و بلبل می نوشتیم. محمد رهبر خاموش است. مرد مثل خیلی کارهای دیگری که نباید بکند گریه هم نمی کند اما من به برکت زن بودنم به جای تمام بیچاره هایی که نمی توانند گریه می کنم. در کمال آرامش. انگار که دارم رباعی از دل برآمده می سرایم.

باور نمی کنم این پشت خطی که با عطریانفر صحبت می کند و صدایش دارد از روی اسپیکر موبایل عطریان برای همه مان پخش می شود خاتمی باشد. رای اولی که بودم، وقتی دیدمش گریه کردم. - چه قدر در زندگی ام گریه کرده ام، جایش کار مفید می کردم الآن اینجا نبودم- عصبانی نیستم از دستش. متنفر هم. هنوز هم حس خوبی بهم می دهد.

چلیک چلیک عکس گرفتن های جواد منتظری حس "خبر شدن" بر می انگیزد در من. حس پزشکی را دارم که خودش مریض است و همکارانش برایش نسخه می پیچند.

تکرار می کنم: نه فکر کنی ترسیده باشم، باز هم عاشق می شوم. باز هم می نویسم. بیماری روانی دارد خودکار بیکم. بگذارید هر چه قدر می خواهد آبی باشد.

پی نوشت: عادت کردن آسان نیست، هزار بار هم که تکرار شود، وقتی که قلمت را به زور از دستت بگیرند و نگذارند بنویسی، حال آنکه تو بیماری نوشتن داری. گو صد هزار بار، عادت نمی شود.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 13:14 |
روزنامه  توقیف شد. عادت نمی کنم. عادت نمی کنم. احساس مرگ دارم.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 19:27 |
شکل عمو غلامی بود. دوست سربازی بابام. و من که وارد شدم نیشش باز شد. یک خنده تصنعی فقیه اندر سفیه.

من سکوت کردم. اون سکوت کرد. گفت: چندمین باره که می بینمت؟ گفتم: اولین بار. یه مقوای صورتی درآورد گذاشت جلوش و دونه دونه سوالاشو پرسید. من فقط جواب می دادم. بی هیچ توضیح اضافه ای.

- اسم

- سارا

- سن

- ۲۲

- ازدواج کردی؟

- نه

- دختری؟

- نه پسرم!

خوشحال شدم از اینکه لا اقل برای روانپزشک ها دیگه رابطه ای بین ازدواج و حفظ بکارت وجود نداره. و ناراحت از اینکه این چه طرز سوال کردنه؟ مثل لات های ته شهری! مرتیکه خب بپرس تا حالا رابطه جنسی داشتی یا نه!

- به چیز خاصی وسواس نداری؟

- نه

- به تکرار کاری عادت نداری؟

- چرا. به نوشتن معتادم.

لبخندش پهن تر شد. گفت: مثلا اگه ننویسی چی می شه؟ گفتم تا حالا امتحان نکردم ببینم چی می شه.

گفت پای چپم کجه و باید از داروخانه دکتر شول (که من شنیدم اتوشویی) باید کفی طبی بخرم. چند تا نرمش انجام بدم و دمپایی طبی بپوشم. قلنجم رو شکست. از گردن تا کمر، بعد دست راست و دست چپ. له و لورده ام کرد. و باز لبخند زد.

گفتم: من از شب متنفرم آقای دکتر. تا صبح تکه تکه می شم. خندید. شاید از نظر اون شب فقط یعنی بک چیز!

از فاصله دو متری می دیدم که داره گنده گنده یه چیزایی می نویسه: اولش اس و آخرش ام. گفتم: سیتالوپرام؟ گفت: آره روزی یکی و نصفی. گفتم: چرا؟ گفت: چون تو وسواس داری. گفتم: به چی؟ گفت: به جسمت.

خوب شد از شیدایی ام باهاش حرف نزدم و رازهای مگو رو نگفتم. وگرنه چهار قلم دارویی که نوشته بود می شد چهارده قلم. و وسواس روح هم به کالکشن بیماری هام اضافه می شد.

پی نوشت: روانپزشک آدم ها نمی تونه به شیداها کمکی بکنه. اشتباه از من بود. برای من نوشتن و حرف زدن مفیدتر از سیتالوپرام خوردنه. اونم روزی یکی و نصفی!

روانپزشک آدم ها بود نه شیداها.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 18:5 |

نه خجالت دارد، نه مهم است اصلا، گریه کردن و راه رفتن میان مردم لایعقل بی تفاوت. برای من چه اهمیت دارد، اصلا حسابشان نمی کنم. به درک! گور پدر تمام پتیاره هایی که برایم بوق می زنند. راه می روم و می بارم. با این همه از اشک ریختن در محضر مجسمه های پشت موزه هنرهای معاصر احساس بهتری بهم دست می دهد تا در میان مردمی که هنوز به صف طویل پمپ بنزین نرسیده اند.

 

اصلا نمی فهمم این بغض چند صد هزار ساله چرا حالا ترکیده؟ امروز چندم ماه است؟ مگر نخشکیده بود این چشمه؟ چرا دو سه روز است چنین سیل آسا می جوشد و بند نمی آید؟ بی اغراق می گویم: صد سال بود اینقدر گریه نکرده بودم.

 

نکند آن سال ها که به دنیا می آمدیم  آنقدر ما را کشته اند که حالا هر چه می کنیم نمی توانیم زندگی کنیم؟

 

دنبال خاطرات خوب می گردم: دریغ از یکی! دارم از غصه می میرم.

 

پی نوشت: عشقم عادت داشت به جای دلجویی بازپرسی سیاسی ام بکند. مثل شلاق بود این کارش. فقط چند تای اولش درد داشت، بعد بی حس می شدم و هیچ نمی فهمیدم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 23:26 |
علی رغم اینکه زندگی به روال عادی گند خودش برگشته من هنوز حالم خوبه. اثر افیون تو خون آدم می مونه انگار برای یه مدتی. اما کم کم ضربان قلبم داره تندتر می شه و ساعت خوابم هر شب کشیده می شه عقب تر تا اینکه کی دوباره به صبح برسه.

اتفاق جالبی افتاد. امروز بعد از مدت ها اشک تو چشمام جمع شد. این یه موفقیت بزرگه. یعنی دوباره دارم فلرتیشیا می شم!

زنده باد!

پی نوشت: تماس دنیای خارج با من امروز خلاصه شد به یک اس.ام.اس از بانک صادرات ایران

پی پی نوشت: عجیبه دلم نمیاد به زندگی تف بفرستم!

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 17:8 |

به سلامت پسر ملوس دوست داشتني. فكر مي كنم الآن بايد شرايط جالبي داشته باشي، جالبي كه لابد براي خودت تلخ است. احساس مي كني يك عاشق دردمندي؟ نه عزيزم! فقط دماغت سوخته و در كتاب ما سوختگي دماغ درجه يك است و يك درصد و سوختگي دل و جگر درجه سوم است و 70 درصد. وضعيت خيلي خوب است، اصلا ناراحت نباش پسر ملوس دوست داشتني.

 

حالا دوباره مثل هميشه يكي مي رود و سارا مي ماند و حوضش. ديشب زودتر از هميشه خوابيدي، اخمو و غمگين، من اما تا صبح هزار پاره شدم و تكه تكه شدن، عزيز دوست داشتني ام، قربان قدت بروم،  تو چه مي داني چيست؟ سه چهار سال ديگر مي فهمي كه با دور كردنت از خودم چه لطف بزرگي به تو كردم. ناراحت نباش اصلا. عشق اول فقط يه خاطره است، عشق بعدي هماره فاجعه است، عشق هميشه در مراجعه است. فقط عشق اول من است گويا كه هم خاطره است، هم فاجعه و هم هميشه در مراجعه.

 

روده درازي بس است. هر چه بگويم نمي توانم احساس بزرگ دردم را توضيح بدهم. تنها شبانه اي كه سروده ام...

 

حساب عشق تو مثل ذخيره ارزي

كتاب ما ته يك جيب پاره سكه شدن

از آن تو دو سه پيك و صداي خنده و خواب

از آن ما همه شب صد هزار تكه شدن

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 13:38 |
تا حالا تو عمرتون، از همه چیز متنفر بودین؟ اگه نه پس منو درک نمی کنین. اگه آره شاید بتونین به حس من نزدیک شین.

به کوروش قول دادم محبوبه جان. نگران عاشق شدنم نباش. تا آخرش هستم. تا دور کردن آخرین سنگ. تا بریدن آخرین بند.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 13:2 |