حالا که خوب دقت می کنم، پرده نشین عزیز، می بینم باید تدابیری جدی بیندیشم. مثلا دوره دفاع شخصی ببینم و حتما حتما یه چاقوی تیز زیر بالشم قایم کنم. احتمال کتک خوردن ما بسیار است.
پی نوشت: یه روز در ملا عام ماچت می کنم ببینم چی کار می خوای بکنی!
حالا که خوب دقت می کنم، پرده نشین عزیز، می بینم باید تدابیری جدی بیندیشم. مثلا دوره دفاع شخصی ببینم و حتما حتما یه چاقوی تیز زیر بالشم قایم کنم. احتمال کتک خوردن ما بسیار است.
پی نوشت: یه روز در ملا عام ماچت می کنم ببینم چی کار می خوای بکنی!
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای اینکه از دردر سر به دور باشیم
شایعات عشق را، با آن شیرینی، تکذیب می گنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم
احمقانه اعلام بی گناهی می کنم
نیازم را می کشم
بدل به کاهنی می شوم
عطر خود را می کشم و
از بهشت جاویدان چشمان تو می گریزم
نقش دلقکی را بازی می کنم عشق من!
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم
زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند
و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را
(نزار قبانی، در بندر آبی چشمانت)
پسر رییس قبیله
پسر رییس قبیله
من در زندگی روزمره ام دغدغه ای دارم که مدام تکرار می شود. گاهی اوقات احساس می کنم آدم نیستم اما باز هم به همان منوال ادامه می دهم. شاید به خاطر اینکه به حرف ها و اعمالم اعتقاد دارم. می دانی؟ برای من مهم نیست کسی که دوستش دارم قرارهای کاری اش را به خاطر من کنسل نکند یا روزی هزارتا زن به موبایلش زنگ بزنند یا قبل از من پانصد هزار تا دوست دختر داشته باشد. برای من نامی مهم است که با آن در گوشی موبایلش سیو شده ام. هویت و شخصیتی که برایم قایل است. رفتارش موقعی که از دستم عصبانی می شود و لحنش در به نام خواندنم، وقتی که فکر می کند بیشتر از همیشه دوستم دارد.
عزیز دوست داشتنی ام
میان من و تو یک جای کار می لنگد. شاید من بیش از حد تند خو هستم و هر چه قدر هم بگویم پشت این ستاره حلبی قلبی از طلا نهفته تو باورت نشود. زبانم شاید، نیش کاری عقرب است اما در کجای جهان سیاهی مردمکی چون چشم من هست که اینقدر راست بگوید؟ بی دریغ تر از من در گفتن حقیقتی که پرونده عاشقی را زیر بغل زده سراغ داری؟ آیا تا به حال زنی را دیده ای که "دلی را به پیراهنش سنجاق کرده" باشد؟ قلب من کف دستم است. توی کیف و ته جیبم دنبالش نگرد. من قسم خورده ام، رسوا هم بشوم همیشه صادق باشم.
یک دانه من
چه می شود؟ تلخ نباشد برایت، حقیقت اینکه نخستین نیستی. بیست و دو سال در سفر عشق به سر برده ام. گاه پیروز شده ام و اغلب از پا افتاده ام. همیشه باور کرده ام و هزار سال دیگر هم بگذرد از اعتمادم چیزی کم نمی شود. عزیز من! از هر هزار زن، فقط یکی می تواند وقتی به او می گویی "شب به خاطر تو پلک روی هم نگذاشتم" زیر خنده نزند. و من با تمام قلبم جزو آن یک هزارمم.
عزیزکم
چند حقیقت هست که باید حتما به خاطر داشته باشی. اول اینکه هر از گاهی که تصمیم می گیری تنبیه ام کنی به تمام خصوصیاتم را به یاد بیاوری تا ببینی حتما ادب می شوم یا نه. دوم حکایت درهایی است که به رویم می بندی. هیچ روزنی نباشد اگر حتی، کلید خانه ات را عوض کنی، موبایلت را خاموش کنی، ای میلت را چک نکنی یا نامه هایت را باز نکرده توی سطل زباله بیندازی و در را به روی من استوار ببندی تا "موقع مناسب" فرا برسد، من از دریچه قلبت وارد می شوم. چون راستش را بخواهی در خودم این قدرت و میل را، با تمام وجود احساس می کنم.
بسیار دوست دارمت
بوسه
عشق کوچک شما، شیدا از خرابات
زندگی وقتی که عینک رنگین کمان به چشم می زنیم رنگی است و وقت پنهان شدن پشت عینک دودی، سیاه. من نمی ترسم. آخر و عاقبتش می خواهم به این نتیجه برسم که حد اکثر عمر آدمی باید سی و چهار سال باشد، فلووکسامین بخورم و پر های و هوی گریه کنم. چه در آغوش شما، چه چشم فرو کرده در بالشم، چه زل زده به چشم های ساقی، چه پای مانیتور...
از حرف زدن نمی ترسم و همین الآن می خواهم بگویم، برای زن زنده (که علی الظاهر من نیستم و زور می زنم که باشم) مهم نیست با کسی که بکارتش را (که تحفه ای نیست) به او باخته ازدواج نکند. قطعا این زن سخت از لب های معشوقش می کند اما به دندان های دیوار هم پناه نمی برد.
واقعیت ماجرا این است که به شکستن عادت کرده ام و این بار خیلی دلم می خواهد برای ایجاد تفاوت رگ دستم را با یک تیغ تیر قدیمی محک بزنم.
بی هیچ مقدمه ای باید بگم، با چیزی به اسم ازدواج مخالفم، طوری که در فرهنگ و قانون و شرع ماست: در برابر فلان و فلان و فلان، زوجه "دوشیزه" فلان خانم را "در اختیار شما" قرار می دهیم. اوج ترکوندن "دوشیزه" هم اینه که بار سوم بله می گه که هم ناز کرده باشه و هم زیر لفظی گرفته باشه.
از همین تریبون اعلام می کنم که از چنین معامله ای حالم به هم می خوره. همینجوری می شه که همسر رو هم مثل کالا "ابتیاع" می کنن.
واهمه ای ندارم از گفتن این جمله: زنده باد شراکت (partnership).یه واقعیتی وجود داره، می دونید؟ دو نفر به هم علاقه مند می شن، همدیگه رو تا حد مرگ دوست دارن، اما از هم دورن، نمی تونن با هم باشن چون احتمالا دو تا خانواده سنتی دارن، نمی تونن سفر برن چون گشت ارشاد دارن، نمی تونن خونه بگیرن چون ازشون عقد نامه می خوان، نمی تونن با خیال راحت تو خیابون راه برن چون هر لحظه ممکنه یه یارویی که سر تا پاش دو زار نمی ارزه بیاد بگه چه نسبتی با هم دارین. 10 سال با این بدبختی و فلاکت سر می کنن تا اینکه به این نتیجه برسن می تونن کنار هم آینده خوشبختی داشته باشن، به این نتیجه هم می رسن. ازدواج می کنن. اما ده سال گذشته و عشقشون سرد شده. سال یازدهم طلاق می گیرن.
ای بمیرید! خب اگه همون سال اول "به اصطلاح" ازدواج می کردید که دست کم می تونستید با هم باشید، سفر برید، حامی هم باشید و طعم با هم بودن رو بچشید. چرا فکر می کنید حتما باید تعقل کنید تا به جایی برسید که با هم "پیمان ابدی" ببندید. چیزی به این اسم وجود نداره داداش من! ابدیت لحظه عشقه. آدم مگه کف دستشو بو کرده؟
از چی می ترسید جماعت؟ از اینکه تو یکی از پنج کشوری زندگی می کنید که برای روابط جنسی (و حتی در کشور ما غیر جنسی) محدودیت و جرم تعیین می کنه؟ راه حلش ساده است. اسمش ازدواجه. قوانین رو خودتون تعیین کنید. چارچوبی به اسم ازدواج با قوانینی مشابه پارتنرشیپ. کسی مگه کاری بهتون داره؟ هر وقتم به عدم تفاهم رسیدید...
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
پی نوشت: وقتی شمالی اومد و ماه از شرق طلوع کرد و عطر شب بو مستتون کرد، بدونید که روزهای خوشی در انتظارتونه...
غم دنیا رو بی خیال، غصه فردا رو بی خیال
بزن بالا نوش جونت، امشبه رو بابا بی خیال
کلاس ملاسو بی خیال، فوق لیسانسو بی خیال
بیا وسط قرش بده، ما آس و پاسیم بی خیال
به قول قلندر "گلین باگیلیییییی، شیلین باقیلییییی....."
پی نوشت: مهم شاد و آزاد زندگی کردن باید باشد. چه یک روز، چه پانصد هزار روز.
پی پی نوشت: این یکی دیگه پسا پست روشنفکر جوادیسم شد!
دلهره دارم
خودت رو به من برسووووووون
پی نوشت: با لحن و صدای ماندگار "اسی" بخوانید لطفا.
- اجازه ازدواج مجدد زوج را به دادگاه می سپارد
- قوانین عدم ثبت نکاح دایم را آسان می کند
- مطابق آن ثبت نکاح دایم را آیین نامه دادگستری تعیین می کند
- مهریه های بالاتر از مقدار متعارف را مشمول مالیات می کند
- زن را موظف می کند بعد از طلاق رجعی در منزل همسر سابقش به سر ببرد
- اجبار حضور قضات زن در دادگاه خانواده را از بین می برد
جماعت عزیز
در این چند روزی که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد. به توصیه سعید عمل کردم، بیست و دو ساله شدم، قریب به یازده بار گریه کردم، یک دسته گل سرخ هدیه گرفتم، با کله رفتم توی پوز آقای حکایتی، رفتم کنسرت چکناواریان ردیف جلویی خاتمی و قالیباف نشستم، یکی دوبار فشارم در حد مرگ سقوط کرد، لایحه را از وسط جر دادم و کلا به این نتیجه رسیدم که نوشتن بهتر از ننوشتن است. چون بالاخره من بیماری نوشتن دارم و جان شاعر هم که به قول نیچه تماشاگر می خواهد حتی اگر (بلا نسبت شما) گاومیش باشد.
حالا دلم می خواهد بگویم به بخش کوچکی از مزخرفات جناب فروید مبنی بر اینکه ما خانواده محترم شهدا هستیم (همگی شهیدیم) ایمان آورده ام و سه روز مهلتی که فروید برای شوهر کردن به من داده بود بی هیچ تلاشی از دست دادم. پریروز پیر مغان گفت: "پاشو بریم عروسی، اونجا شاید بتونی یه افغانی برای خودت پیدا کنی" منم گفتم: "ای بابا پدر جان نه که تو منو رها کردی لباس استغفر اللهی بپوشم پاشم با جوانان رعنای افغانستان برقصم! من که می دونم از اولش منو می شونی پیش خودت تازه صحنه های غیر اخلاقی هم دیدی می خوای بگی روتو بکن این ور!" البته هیچ کدام اینها را نگفتم و صرفا به بیان اینکه "پدر جان! غصه نخور! از شنبه تا جمعه هر چه افغانی است، در طالع من است" با پی نوشت اینکه: "برید کنار بذارید شمال بیاد" اکتفا کردم.
از آنجا که همه کادوی تولد بهم پول دادند فهمیدم امیدها از بازگشایی هم میهن و حتی اینکه عطریان زیر پای حقوق لنگ در هوای مرا امضا کند قطع شده است. مغبچه (بسیجی دبیرستانی خرباتمان) که برایم مایو خرید داشتم از تعجب سکته می کردم. با این همه بیست و دو سالگی را که فوت کردم احساس کردم: شادم از اینکه باز سپیده دمیده است و برف های خوب دماوند...
گفتم دماوند، یاد تو افتادم که سایه بلند امنیتت یاد شب خوابی هایم در برف بن دشت لار می اندازدم، با چهره آن "شکیبا، دل در آتش، پای در بند" دماوند همیشه ماندگار. دوستت دارم و نمی فهمم چه کرده اند با من، که هنوز دستم را از تو پس می زنم. به قول "غاده السمان" می ترسم انگشت هایم را کش بروی وقتی که دستم را گرفته ای و وقت بوسه دندان هایم در دهانت جا بماند.