تبليغاتX
ابر اردیبهشت
دلم می خواد حداقل به مدت یک سال کلمه "ثکص" رو نشنوم.

بیماری روانیه اینم؟

پی نوشت: از پیکان سبز متنفر بودم. به مدت دو سال روزی نشد که دست کم یک پیکان سبز نبینم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 13:57 |

I'm loving living every single day but sometimes I feel so....

I hope to find a little peace of mind and I just want to know.

 

And who can heal those tiny broken hearts, and what are we to be.

Where is home on the milky way of stars, I dry my eyes again.

 

In my dreams I'm not so far away from home,

What am I in a world so far away from home,

All my life all the time so far away from home,

Without you I'll be so far away from home.

 

If we could make it trough the darkest Night we'd have a brighter day.

the world I see beyond your pretty eyes, makes me want to stay.

 

And who can heal those tiny broken hearts, and what are we to be.

Where is home on the milky way of stars, I dry my eyes again.

 

In my dreams I'm not so far away from home,

What am I in a world so far away from home,

All my life all the time so far away from home,

Without you I'll be so far away from home.

 

I count on you, no matter what they say, cause love can find it's time.

I hope to be a part of you again, baby let us shine.

 

And who can heal those tiny broken hearts, and what are we to be.

Where is home on the milky way of stars, I dry my eyes again.

 

In my dreams I'm not so far away from home,

What am I in a world so far away from home,

All my life all the time so far away from home,

Without you I'll be so far away from home

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 22:1 |
چرا اینقدر حالم بده؟ دلم گرفته، اعصابم خرده، دلشوره دارم، می ترسم...

نمیرم من امشب؟ با قلبی که اینقدر با قاطعیت می زنه و وقتی بلند می شم همچین خون می پاشونه که فکر می کنم الان خونم می پاشه رو دیوار رو به رو...

انگار یه لخته بزرگ این توه. دلم می خواد یه چاقو بزنم بیاد بیرون.

نه! نه! به آسمون بگو نباره. مردنی می شه هوا.

چرا اینقدر حالم بده؟

نمیرم من امشب؟

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 21:50 |

آدم ها وقتی کنار کسی هستن که عاشقشونن به چی فکر می کنن؟ یا قبل تر، وقتی هنوز پیششون نیستن؟ به اینکه چی بپوشن یا چه ادکلنی بزنن؟ اینکه گردنشون رو کدوم سمت کج کنن یا با موهاشون چه کنن؟ واقعا زن ها چی هستن؟ آیا یک زن می تونه کسی رو که دوسش نداره ببوسه؟ امتحان بزرگه یا زجر ابدی، این تیکه تیکه فروختن تن؟ آدم ها وقتی در آغوش کسی هستن که عاشقشن به چی فکر می کنن؟ به اینکه هر لحظه صدایی مهیب - مثل یک انفجار ویرانگر - می تونه از جا بپروندشون یا به خواب ابد فرو ببردشون؟ اونایی که تو جنگ عاشق می شن چه می کنن؟

از این دست در ناب ترین لحظه های عمرم به خاطر همه بدبختی های بشر ساعت ها بدون صدا گریه می کنم. به حال اونکه تن می فروشه، زار. به حال اونکه تنی نداره که بفروشه، زار زار.

آی! بیچاره! چه می کنی؟ با یک زن وحشی دیوانه که وقتی رام می شه و مست، کاری جز گریه نداره.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 20:22 |
ساعت ها پشت فرمان نشسته بود و برگه ها را زير و رو مي کرد. يک جاي کار مي لنگيد انگار. مطمئن نبود. با صداي مهيب ترمز يک ماشين به خود آمد. پياده شد و پله هاي دفتر وکالت را آرام آرام بالا رفت.

- چاي مي خوري؟
- نه چيزي ميل ندارم.

وکيل که دوست قديمي اش بود آرام روبه رويش نشست:

- چه مرگت شده؟ مي دوني اگه يک سال بگذره چه قدر مي ره رو قيمت خونه باغ؟ داري مفت مي فروشي اش!

مرد دستي به موهايش کشيد: دارم سعي مي کنم براي اولين بار تو عمرم با شرف باشم. تو منصرفم نکن. مي خوام مهرش رو بدم. نقد. درست 94 ميليون.

وکيل خنده اي تمسخر آميز سر داد: به به! چه مرد باشرفي! خب چرا رک و پوست کنده بهش نمي گي؟ چرا کارآگاه بازي در مياري؟ تو خيال مي کني اون واقعا باور مي کنه زني حاضر شه به خاطر تو 94 ميليون پول بده؟

- نمي تونم. اين همه سال رومون تو روي هم باز نشده.
- همين حجب و حياته که زن ها رو کشته! مرتيکه! روت مي شه بگي يکي مي خواد تو رو از اون بخره، اما روت نمي شه بگي مي خواي بري رسما زن دوم بگيري؟
- تو يکي ديگه دست از سرم بر دار! مي دوني که من زنمو دوست دارم! اگه اين يکي حامله نشده بود عمرا دست به همچين کاري نمي زدم!

مرد دفتر را ترک کرد. تا خانه راهي نبود. در را باز کرد. کسي نبود و چيزي، جز يک نامه:

ادامه

پی نوشت: اگه می خواید معنی عکس فجیع رو بفهمید برید این عکسی رو ببینید که شادی از من گذاشته!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 22:44 |
من کتک خور خوبی نیستم. یه چیزی ام تو مایه های بازیگرای فیلمای هندی. یهو از وسط آوار خونین و مالین تنم چاقو می کشم به روی ضاربم و می کشمش.

تا حالا به این واقعیت برخورد کردی؟

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 23:37 |
از امید رسیدم به اینجا. فضولی هم گاهی خوب چیزیه. ببینید چی پیدا کردم:

"خانومها !!

نظرت در مورد اونها چیه ؟ کی خلقشون کرده !!
خدا باید یه نابغه بوده باشه.

موهاشون ... بعضی ها میگن مو همه چیزه . میدونستی ؟
تا به حال بینیت رو در اعماق موهاشون بردی ؟ و اینکه بخوای همونجا تا ابد خوابت بگیره .

یا لباشون ... وقتی با لبهات تماس پیدا میکنن مثل اون اولین جرعه از آب گواراست که پس از گذار از یک صحرا مینوشی

سینه ها !!!! بزرگشون ، کوچیکشون . نوک سینه ها بهت خیره شدن ...

و پاهاشون . برای من مهم نیست که اونها ستونهای قصرهای یونانی باشن یا چوب اسکی های دست دوم . گذرنامه بهشته."

دارم فکر می کنم اگه یه زن لب شکری با سینه های تخت باشی که موهاشو از ته می زنه و پاهاش کج و کوله اس ...  بقیه اشو دیگه نمی گم!

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 20:25 |

بیست و دو مهر است امروز.

 

هزار و چهارصد و شصت روز سوزانده ام برای رسیدن به این احساس که سر سپردن به عشق بدون جواب، حکایت بزرگتر تن سپردن به سکس بدون کلام است.

 

با نیمی از وجودم دوستت دارم هنوز. با هر دو نیمه اما – با تمامم- دیگر نمی خواهمت.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 19:40 |
دل می خواد پر بکشه ز غصه آزاد بشه

عمریه تنها بوده وقتشه دوماد بشه

وای دلم وای وای وای دلم وای دلم

پی نوشت: فقط من مهمم و چند نفر دیگه. دلیلی نمی بینم راجع به چیزی توضیح بدم. این روزها حتی صفحه کامنت هامو به زور می خونم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 1:2 |
وقتایی که به هم می زنم خوشحالم. چون احساس می کنم آزاد شدم. و حالا هر وقت و هر جور که دلم بخواد می تونم عاشقی کنم.

تو خیابون ولی عصر دوون دوون، می تونم زیر بارون چرخ بزنم. داد بزنم. ابرا رو بغل کنم. از بوی گرده درختا مست بشم تو بهار. به توپ بچه ها شوت محکم بزنم. برم تجمع با غریبه ها شعار بدم. برم مهمونی با غریبه ها برقصم. تو تاکسی کنار غریبه ها بشینم و به دولت فحش بدم. تو خیابون از غریبه ها شماره تلفن بگیرم.

تنهایی مرگ قشنگیه. اما همسفر شدن با مسافری که پاش می لنگه زندگی قشنگی نیست.

تو مثل اونا نباش. خواهش می کنم.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 22:31 |
اولین باران پاییزی در حالی باریدن گرفت که من پتو پیچ خوابیده بودم و ساقی هر از گاهی آب میوه ای، سوپی، پونه ای چیزی می آورد که مثل یه تن لش واقعی که مامان روزه اش تو ماه مبارک رمضون جلوش غذا می ذاره کوفت کنم. بدجور سرما خوردم. از همین هایی که می گن ویروسش از کربلا اومده. شنیدین می گن: چی می شه ما هم بشیم کرببلایی؟ ما هم بالاخره کربلایی شدیم. اولین بارون پاییزی می اومد و من که ویروس رسیده بود به روده هام بین توالت و تخت در رفت و آمد بودم و ... چشمتون روز بد نبینه. میون هذیون و تب می گفتم: آی! بمیرم برات سعیدی سیرجانی! و تصور می کردم سرودی رو که با صدای ریزش سهمگین پاره آهن قطع بشه، و صدای تیرهای خلاص که گاهی شب ها (شاید یکی اش بیست و هشت مرداد ۶۴ بود) به ۸۰۰ تا می رسه. چه شب مطلقی! ۸۰۰ تن! ۸۰۰ من! ۸۰۰ زن!

دارم تصور می کنم چی شده کوچه های امیر آباد! با ابرای آسمونی و برگهای زمینی مهر ماهیش. بوی نم و سرما می دن خیابون های شهر. و پاتوق ما - که باشه آخر امیر آباد- پر از برگهای خیس چناره و بوی بارون. یاس هاش به رسم نو شدن غنچه باز کردن و بوی گل میاد توی هواش.

...

این روزها که می گذرد

شادم

چرا که یک سطر در میان

آزادم

و هر کجا و هر طور که دلم بخواهد جولان می دهم

- در میان این دو خط-

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 19:21 |

از خون می ترسم.

از گلوله و انفجار می ترسم.

از زخم و درد و مرگ می ترسم.

از آدم ها که می دون این سو و اون سو، از پرنده ها که با بال های زخمی پر می کشن، از موش ها و سوسک ها که بعد از هر آژیر سفید همراه آدم ها از سوراخ ها میان بیرون، از آمبولانس و نفر بر و نعش کش می ترسم.

از لباس سربازی و کلاه خود و تفنگ و تانک می ترسم. از صدای گریه و جیغ و عربده می ترسم. از نارنجک و موشک و بمب خوشه ای می ترسم.

از خون می ترسم.

از درد می ترسم.

از مرگ می ترسم.

از آسمون نارنجی و شهاب های ناگهانی شب های کودکی ام، که تو یک لحظه صدها نفر رو می کشتن و ترکش هاشون هنوز تو تن نسل بدبخت من هست می ترسم.

بچه های خونین و مالین، زخمی جنگ و تجاوز و وحشت و بی مادری، عاجز و درمونده از سرنوشتی که مالیخولیایی نسلی سوخته براشون رقم زده...

من می ترسم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 21:32 |

به ستاره پر نور می ماند درست، سیاه کوچک چشمانت در تاریکی شب، که بی تابانه می تابد در شب بی مهتاب که صدای خورشید را به یاد گندم خفته در خاک آورد. از لغت نامه گشوده آغوش تو مفهوم انسان را باز می یابم: دمت مثل خواب "آدم" عمیق است، بازدمت مثل پایش لرزان. قسم جلاله اگر باشد، هم برای بوییدن و بوسیدن گندم، مثل چینی نازک تنهایی سهراب می شکنی.

 

در امتداد دستانت، کشتی پر تلاطم روزمرگی هایم لنگر می اندازد و به خواب اصحاب کهف فرو می رود. در کنار سپیدار تنت، تاک وحشی روحم، قدری آرام است که تمام انگورهایش را شراب می کند. آتشت روی دست آب می زند و کویر زخمی تنت، عطش جاودانه خزرم را فرو می نشاند. گندم زار رقصان موی و تنور تفتان رویت، برای سفره درویشی لب هایم، نان شب می پزد. و با پاییز دیوانه چشم هایت، بهار مردمکانم بد مست می شود.

 

زنهار! در آغوشم که می گیری دست هایت را قفل نکن. در وجود من دیوانه زنی هست که عشقش شکستن دیوار است و زندان به فکر فرارش می اندازد. نه فکر دربند کردن رنگین کمان از سرت بگذرد، نه فکر گذر از آن. نمی شود که زن بشوی.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 22:9 |