تبليغاتX
ابر اردیبهشت

زنده باد زن! زنده باد آزادی!

اقدام علیه امنیت ملی! نشر اکاذیب! اکاذیب است از نیمه گم شده ای به اسم "زن" سخن گفتن که زبانش به تیغ حقیقت شما بریده شده؟ هه! اکاذیب شما هستید! اکاذیب چیزی به نام امنیت ملی است که شما ایجادش کرده اید. اکاذیب حقیقت تلخی است به اسم اوین. به رمز 209. اکاذیب طرز علی گونه و علی وار شماست و هر تکبیری که سر می دهید. اکاذیب پیشانی مهر نشان شماست که به سجاده شیطان فرود می آید. اکاذیب نام شماست، کلام شماست، مرام شماست. اکاذیب طریقت و شریعت و پندار شماست.

 

از جان ما چه می خواهید؟ جسممان را تکه تکه کرده اید و به نیم بها فروخته اید، روحمان را می خواهید چه کنید؟

 

از "زن" چه می خواهید؟ این که به فرموده به کودکش بگوید زن بودن یعنی اطاعت از نیمه ای برتر؟ پنهان شدن به زیر یوغی که ارزنده ترین زینت است؟ بگوید که زن گوهر است و جواهری که باید در صدفی که شما می گویید و می سازید پنهان شود؟

 

هرگز! هرگز! به کودکم خواهم گفت که مادرش، مادرانش، جوانی شان را به اشک و خون و جنگ سپران کردند. در برابر تندر ایستادند و خانه را روشن کردند که تن بمیرد و "زن" نه.  

 

پی نوشت: مریم حسین خواه بازداشت شد

جزییات بازداشت از زبان سایت تغییر برای برابری

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 21:35 |
به خدا احسنت می گم، به خاطر آفریدن گل ها.

پی نوشت: حیرانم از این شباهت

و متاسفم که زنستان توقیف شد

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 20:58 |
پله پله بر می شد ایگناسیو

همه مرگش بر دوش

سپیده دمان را می جست

و سپیده دمان نبود

چهره واقعی خود را می جست

و مجازش یکسر سرگردان کرد

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 10:29 |
اتفاق عاشقی خیلی قشنگه. خیلی. اولین روزی که عاشق شدین به خاطر بیارین. اضطراب شیرین اون روز اول رو. حس خوب اولین باری که دست کسی که دوسش دارین گرفتین...

اما می دونید؟ اگه من شیدای خراباتی ام، همین جا اعلام انصراف می کنم. من به اندازه کافی عاشقی کردم. دیگه بسه.

نمی دونم این چه رسمیه که برای من مدام تکرار می شه. همیشه ده برابر خوشی ای که دیدم از دماغم اومده. عادت هم نمی کنم بدبختی. هر بار، انگار که یک بمب خوشه ای قورت داده باشم، تا ابد درون خودم صد هزار تیکه می شم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 19:5 |
اینکه هرگز به نبودن من عادت نمی کنی؟ باشه عزیزم. باور می کنم. اما تو هم بنشین و ببین که چه طور عادت خواهی کرد، طوری که انگار از ابتدا وجود نداشتم.

تو اینو به حساب بی اعتمادی نذار. این حاصل تجربه ایه که من از تو بیشتر دارم. شاید من زن فوق العاده ای باشم. اما زن های دیگه دوست داشتنی ترن.

عصبانی نشو عزیزم. سرخ نشو. قدم نزن. سیگار نکش. درو پشت سرت نکوب. داد نزن. حرفی که می زنم بفهم. وقتی تو نباشی مردن مثل آب خوردنه برای من.

نمی گم نرو. نمی گم بمون. اونجا بدون من می تونی زندگی کنی. اینجا با من، معلوم نیست. حرفی نمی زنم. از من نپرس چه ام شده. تا روز رفتنت درد می کشم. وقتی که رفتی مرگم رو آغاز می کنم. به من نگو آروم باشم. نمی تونم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 16:32 |
این روزا حالم خوش نیست. دلیلی نداره باشه. و میون این همه گرفتاری فکر رفتن توه که نمی دونم به خاطرش باید بخندم یا گریه کنم. نبودن و نبودن چیز تازه ای نیست برای من اما، نبودن و نبودن... نمی دونم چه شکلیه. واقعا می خوای بری؟

خب باید اعتراف کنم که حس بدی دارم. چیزی شبیه اینکه زندگی ام داره از هم می پاشه. داره می پاشه، واقعا می پاشه. مثل حس یه بچه که پدر و مادرش از هم طلاق می گیرن. مقصری هم پیدا نمی کنم بدبختی. نمی دونم به کی باید فحش بدم.

حالا اینو ولش کن. تو بگو ببینم، بزرگترین بشر تاریخ من، تمام من، کمر به قتل من بستی؟ زنده شو! وگرنه بگو که منم بمیرم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 17:2 |
قربانی بیست و دو خرداده این دختر. با یه دست شکسته و عکسی که تو خاطرات موند. درست مثل احمد باطبی.

دلارام علی

دلارام عزیزمان را زندانی نکنید

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 18:44 |
همون چند تا "الو"ی کوتاه تا چند روز نگه می داره منو پیر مرد. تو نگران نباش. به کارت برس.

می بوسمت. شیدا.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 22:0 |

که اسمشون رو گذاشتن فرشته. خیلی عادیه سارا جان. راستی چرا نمی گن حوری. حوری که بهتر بود. چیزی که در اثر گذشتن از نگاه و تماس حرام بهشون وعده داده شده حوریه. حوری موجودیه خوشگل، خوش اندام، قد بلند (اونقدر قد بلند که باید اگه خواستی ببوسی اش باید یه تاکسی بگیری تا پای لبش)...

 

انقدر عصبانی ام که کلامم رو گم می کنم.

 

عمری گفتن مردها می رن جنگ کشته می شن، قحطی شون میاد، زن ها هم اگه شوهر نداشته باشن از گشنگی می میرن، به خاطر همین لطف می کنن دست چندتا زن رو می گیرن. حالا که پیش رفته شدن می گن مردها از نظر روانی نمی تونن فقط با یک زن بمونن. واقعا براشون سخته. ای ول. این تحلیل درستیه. من باهاش مشکل ندارم.

 

بی خیال نشید بهزاد عزیز. بی خیال نشید و بگید. دم شما گرم که اومدید با شجاعت و بی اینکه ترس داشته باشید کسی وبلاگتون رو بخونه و براتون بد بشه نوشتید در فلان تاریخ و فلان مکان زنی در ماشین منو باز کرد و نرخ گفت. اما من اون روز که سوار تاکسی شدم و اون آقای محترم با فاصله چند ده سانتی متری نشست کنارم و به وضعیتی تحریک شده بود که مردم از بیرون ماشین هم می تونستن ببینن، این موضوع رو ننوشتم، چون شرم داشتم. می ترسیدم از اینکه خودم متهم بشم یا اینکه یه آشنایی بخونه و دیگه نذاره من تنها برم تو خیابون چون بالاخره عامل تحریک من بودم. روزی هم که یک بیمار روانی جنسی چند متر پایین تر از مسجد النبی امیر آباد با کت و شلوار و کیف سامسونت آلت جنسی شو بیرون گذاشته بود و راه می رفت و وقتی دوستم این صحنه رو دید خودش رو پرت کرد توی بغلم و تا ساعت ها بی وقفه می لرزید ننوشتم. چون ترسیدم از اینکه بگن دختره دهنش چفت و بست نداره. ذهنش خرابه. آخه می دونید، ما تو مملکتی زندگی می کنیم که شوهر زنش رو به خاطر اینکه بهش تجاوز شده طلاق می ده. آخه در هر صورت همیشه تقصیر زنه. چون زن عامل تحریکه.

می دونید، یه روز شیطون اومد به خواب یه عالم. واقعا موجود خوب و نازنینی بود. عالمه بهش گفت: تو که اینقدر خوبی، چرا می گن بدی؟ شیطون گفت: آخه قلم در دست دشمن است. نعوذ بالله بلا تشبیه نفس مقدس زن به شیطان، همیشه قلم در دست مردها بوده، به خاطر همین زن همیشه مکاره ای بوده که با عشوه گری زندگی خراب می کرده و مرد بدبخت بیچاره رو از خواب و خوراک می انداخته.

 

به من جواب بدید، از شما می پرسم، تک تک مردها! آهای آقایی که گفتی من تحلیل گر مسائل سکث شدم. تو هم جواب بده. روسپی کیه؟ زنی که به خاطر پول یا هر چیز دیگه ای، تنش رو (صرفا تنش رو) در اختیار مردی که دوسش نداره قرار می ده، یا مردی که اختیار یک تن رو (صرفا تن رو) به دست می گیره بی توجه به اینکه این تن زنیه که عاشقشه یا یه فاحشه اس.

 

یکی به من جواب بده، چند تا زن خیابانی داریم؟ چند صد تا مرد خیابانی؟

 

پی نوشت: فکر می کنم این ماه بیش از دفعات پیش وقت دکتر فروید عزیز رو بگیرم و جیب پیر مغان رو خالی کنم. 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:22 |
احضار شدم 

پی نوشت: نمی دونم چرا مدام یاد ترانه یکی از این خواننده های جدید روییده می افتم: "دیدی سوزوندمت؟ شاخ نشی!"  

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 17:25 |

از کنار صاحبان این تنها با احترام گذر کنین. البته اگر می خواین واقعا گذر کنین و نه اینکه وارد یک معامله بشین. چون این زن ها فداکارترین آدم های روی زمینن.

 

من می گم تن فروشی – اگر بنا باشه که کارها تقسیم بندی زنانه مردانه داشته باشن – یه کار مردانه است. اگر که سکث فقط سکثه و اندام فقط اندام، این یعنی که زن از زن بودن گذشته و روح و جسمش رو به دیدی که کاملا مردانه است تفکیک کرده. کار هر کسی نیست، می دونید؟

 

فطرتا اینجورین مردها. اما زن ها برای رسیدن به چنین خلق و خویی باید که بیش از حد فداکار باشن و تمرین زیادی لازم دارن. تمرین سخت گذشتن از روح.

 

اشاره:... از بهزاد

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 17:53 |
نمی دونید چه قدر دلم می خواست اون راننده احمق رو بکشم، وقتی که اول سوارم کرد، بعد گفت: آبجی پیاده شو. یه نفری صرف نمی کنه.

دلم می خواست انگشترمو با اون نگین سفت و سختش بندازم تو دست راستم و یه مشت - فقط یه مشت - حواله دماغش کنم. چند ثانیه نشستم، سه بار حرفش رو تکرار کرد و من پیاده شدم. پیاده شدم، نزدیک بود ده بار برم زیر ماشین و موتور که دیدم قلبم دوباره اونجوری شد.

"اونجوری" خیلی حالت عجیبیه. احساس می کنی قلبت به طرف مغزت می تپه و تو یک لحظه کنترلت رو از دست می دی. گیج می شی و از حرکت می مونی.

رفتم اون ور خیابون تا به جای دانشکده برم کلینیک. دکتر نیم ساعت با همکاراش سلام و احوال پرسی کرد و بعد نگاهم کرد: بگو دخترم. من چیزی نگفتم. دستمو گرفت و برد اورژانس. سه چهار تایی اومدن بالا سرم. یه سرم رو زود آوردن اما واسه آدم بی رگ چه فرقی می کنه. همه رگ هامو سوراخ کرد. آخر سر از آنژیو استفاده کرد. درد داشت. یه قرص و چند تا آمپول و ... "می تونی راه بری؟"

می تونستم که رفتم. بازم تو سخت ترین شرایط تنها. به دربون گفتم: من حالم خوب نیست. نمی تونم با شما دعوا کنم. اگه ایرادی داره با روسری وارد دانشکده شم همین جا مقنعه سر کنم. وگرنه برم تو دسشویی. گفت: برو.

تا خونه دانا، پسر رییس قبیله ۱۳ تومن جریمه شد که منو برسونه و رفت. دانا هم رفت. خوابیدم. بیدار که شدم همه چیز بدتر شد. به مامان گل ناز زنگ زدم. و چند ساعت بعد بیمارستان بودم. از اسم اتاق سی پی آر وحشت دارم. نوار قلبی سالم بود. دکتر کشیک گفت: نمی دونم چته. نیم ساعت زیر اکسیژن موندم. به گل ناز گفته بود: اسم آمپولش رو نگو. از این به بعد هر جا بره می خواد بگه از اینا بزنید. "اسکازینا". یا یه چیزی شبیه این. اما تاثیری نداشت. شب، واقعا مرگبار بود.

ماه پیش فقط یک روز گریه کردم. این ماه جز یک روز هر روز گریه کردم.

حالم خوبه. همه چیز تحت کنترله. اما الان چه وقت نبودنه پسر رییس قبیله؟

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:48 |
بیچاره خواهرم صراحی، امروز رفت اتاق عمل، یه پلاتین گذاشتن تو پاش و حالا هم تا چند روز بستری می مونه تو بیمارستان.

قابل توجه نیما و روزبه که دیروز دو ساعت حس خواهرانه منو مسخره کردن و گفتن بیخود نگرانی. یه خراباتی هیچ وقت حسش بهش دروغ نمی گه.

پی نوشت: آهای بربط کجایی!!! بدون صراحی چه طوری صفحه می بندی؟ 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 20:36 |

من و پسر رییس قبیله دو تا دوستیم. دوست خیلی صمیمی. شایدم یه چیزی بیشتر. یه چیزی مثل دو تا شریک. دو تا عاشق. عشق اون بیشتره شاید. این طور ادعا می کنه. شاید چون زمانش بیشتر بوده. اما تفاوت ما با همه آدم های عاشق دنیا اینه که هر دومون وحشی هستیم. و البته هر کدوم فکر می کنیم اون یکی وحشی تره.

 

من و پسر رییس قبیله، هفته ای سه روز عاشق همدیگه ایم، سه روز می افتیم به جون هم، یک روز هم تعطیل. روزهای صلح خیلی خوبه. آخر زندگیه. روزهای جنگ... وای وای وای!

 

معمولا اینجوری شروع می شه که یکی یه حرفی می زنه که اون یکی رو به شدت ناراحت می کنه. اون یکی خیلی منطقی برخورد می کنه اما عصبانیه و هی خود خوری می کنه تا اینکه بالاخره منفجر می شه. و این وسط هم یه خورده سوء تفاهم کافیه تا... چشمتون روز بد نبینه. هزار بار آروزی مرگ می کنه آدم.

 

گاهی وسط کلام های محبت یک جمله از اون ساتع می شه: "من ماشین می خوام" و یک جمله از من "الهی هر چه حکومت دیکتاتوریه ور بیفته"

 

من دلم یه اتاق می خواد با دیوارای سبز و زرد، پر از گل و بلبل و شمع و یه لپ تاپ و یه چای ساز. اون دلش یه قصر می خواد با یه کره بزرگ زمین وسطش. دلش می خواد هر از گاهی بچرخونه اون کره رو، دست رو هر کجا که گذاشت به اونجا سفر کنه.

 

فرمون رو سفت می گیره تو دو تا دستش تا جلوبندی ماشینش نیاد پایین و می ره روی منبر: "خدا رو شکر که ما شبیه هم نیستیم. لازمه با هم موندن تفاوته." اینارو می گه که دل من خوش شه و یه دسته گل سرخ می خره برام، وقتیکه پشت ترافیک موندیم، به قیمت هزار تومن. چراغ که سبز می شه پرتش می کنه رو پام: "این مال شماست" و من خوشحال از اینکه اولین دسته گل زندگی ام رو گرفتم خشکش می کنم.

 

به نتایج تجربی جالبی می رسه: "من باید تو رو مینیمم یک هفته چهار روز، یک هفته پنج روز ببینم." و یه توضیح کوچیک منطقی می ده در جواب خنده بلند بی پروای من: "یه هفته در میون یه روز بهت تخفیف دادم!"

 

از بین شروط ضمن عقد با حق اموال مشترک، حضانت فرزند و انتخاب مسکن مخالفه. دلیل که میارم کم میاره می گه: "تو بیشتر تحقیق کن، یه روز مفصل با هم حرف می زنیم."

 

و پس هر چی روزمرگی و جنگ و دعواست دستت که می رسه به دستش... د برو که رفتی! صعود می کنی به یه دنیای دیگه. آرامش نگو. بگو نیروانا.

 

پی نوشت: نخجوان دا من ایشلرم، خنجریمی گومیشلرم، بی اپرم، بی دیشلرم.

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 13:36 |
دلم می خواد یه خونه داشته باشم، با یه عالمه گل، چند تا شمع، یه آکواریوم، دستگاه پخش موسیقی، چای ساز و تو.
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 22:27 |
از زمانی که یادم میاد عصر جمعه نکبت ترین زمان هفته بوده. خاصه اینکه هیچ چیز بر وفق مرادت نباشه. اه اه!

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 17:41 |
نمی دونم مردم از چی چشم خمار خوششون میاد اما...

اما، اما، اما...

من از صدای مستت اصلا خوشم نیومد.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 23:57 |
نیست دولت شرمنده به اندازه کافی با دخالت و اظهار نظر در سایز مانتو و بلندی پاچه و خشتک شلوار و مدل مو و ... مردم اقتدار خودشون رو به اندازه کافی نشون نمی دن!!! یکی رو هم تو هر مکان سر پوشیده ای بپا گذاشتن. یارو پا شده از اون ور کافی شاپ عنر عنر اومده این ور می گه: ببخشید برای رعایت شئونات اسلامی می شه شما پاشید این ور بشینید؟

هنوز به خاطر اینکه چرا یارو رو از وسط جرش ندادم دارم حرص می خورم. ولی واقعا چرا لا اقل ازش نپرسیدم آقا شما از کجا حدس زدین ممکنه شئونات اسلامی به خطر بیفته؟

مرتکیه خر! 

من از دست اینا کجا فرار کنم؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 19:50 |