من و پسر رییس قبیله دو تا دوستیم. دوست خیلی صمیمی. شایدم یه چیزی بیشتر. یه چیزی مثل دو تا شریک. دو تا عاشق. عشق اون بیشتره شاید. این طور ادعا می کنه. شاید چون زمانش بیشتر بوده. اما تفاوت ما با همه آدم های عاشق دنیا اینه که هر دومون وحشی هستیم. و البته هر کدوم فکر می کنیم اون یکی وحشی تره.
من و پسر رییس قبیله، هفته ای سه روز عاشق همدیگه ایم، سه روز می افتیم به جون هم، یک روز هم تعطیل. روزهای صلح خیلی خوبه. آخر زندگیه. روزهای جنگ... وای وای وای!
معمولا اینجوری شروع می شه که یکی یه حرفی می زنه که اون یکی رو به شدت ناراحت می کنه. اون یکی خیلی منطقی برخورد می کنه اما عصبانیه و هی خود خوری می کنه تا اینکه بالاخره منفجر می شه. و این وسط هم یه خورده سوء تفاهم کافیه تا... چشمتون روز بد نبینه. هزار بار آروزی مرگ می کنه آدم.
گاهی وسط کلام های محبت یک جمله از اون ساتع می شه: "من ماشین می خوام" و یک جمله از من "الهی هر چه حکومت دیکتاتوریه ور بیفته"
من دلم یه اتاق می خواد با دیوارای سبز و زرد، پر از گل و بلبل و شمع و یه لپ تاپ و یه چای ساز. اون دلش یه قصر می خواد با یه کره بزرگ زمین وسطش. دلش می خواد هر از گاهی بچرخونه اون کره رو، دست رو هر کجا که گذاشت به اونجا سفر کنه.
فرمون رو سفت می گیره تو دو تا دستش تا جلوبندی ماشینش نیاد پایین و می ره روی منبر: "خدا رو شکر که ما شبیه هم نیستیم. لازمه با هم موندن تفاوته." اینارو می گه که دل من خوش شه و یه دسته گل سرخ می خره برام، وقتیکه پشت ترافیک موندیم، به قیمت هزار تومن. چراغ که سبز می شه پرتش می کنه رو پام: "این مال شماست" و من خوشحال از اینکه اولین دسته گل زندگی ام رو گرفتم خشکش می کنم.
به نتایج تجربی جالبی می رسه: "من باید تو رو مینیمم یک هفته چهار روز، یک هفته پنج روز ببینم." و یه توضیح کوچیک منطقی می ده در جواب خنده بلند بی پروای من: "یه هفته در میون یه روز بهت تخفیف دادم!"
از بین شروط ضمن عقد با حق اموال مشترک، حضانت فرزند و انتخاب مسکن مخالفه. دلیل که میارم کم میاره می گه: "تو بیشتر تحقیق کن، یه روز مفصل با هم حرف می زنیم."
و پس هر چی روزمرگی و جنگ و دعواست دستت که می رسه به دستش... د برو که رفتی! صعود می کنی به یه دنیای دیگه. آرامش نگو. بگو نیروانا.
پی نوشت: نخجوان دا من ایشلرم، خنجریمی گومیشلرم، بی اپرم، بی دیشلرم.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت
13:36 |