تبليغاتX
ابر اردیبهشت
گفتم از آهنگ دل انگیز عشق

راک زد و جاز، نی و دف نداشت

پیش نرفت این قلم و نوک شکست

تاب فضاهای مسقف نداشت

گفت که شعر نو نیازی به تو

شاعرک جلف مزلف نداشت

بیشتر از بین چهارم نرفت

حوصله شعر مزخرف نداشت

"سارا لقایی"

پی نوشت: فردا روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 22:23 |
دیروز دادگاه. امروز دادگاه. فردا دادگاه. دادگاه، دادگاه، دادگاه...

به تحقیق که عدل حسن در قضاوت، از عدل تو بیشتره، پسر رییس قبیله، و تحمل دادگاه انقلاب از دادگاههای گاه به گاه صحرایی تو آسون تر. وجه شبه تون، محاکمه سخت منه، به گناه ناکرده. عاشق بودن و زن بودن. و کاش که هر دو می فهمیدید، که آدم ها دو دسته ان، اونهایی که "زن" ان و اونهایی که "زن" نیستن. اینطور حل خیلی از مسایل آسون تر بود.

روزی چند صد هزار با باید آرزوی مرگ کنم به خاطر این شکست شش وجهی منحوس؟ به کجا فرار کنم؟ به کدوم خانه امن؟ به کدوم تحت نظر گاه؟ از دست زندان قزل حصار تو چند بار آرزوی بند ۲۰۹ کنم؟

به مسند تک جمله آخرین دفاعم نگاه کن: من زنم. زنی که روزی عاشق یک بت بود و روز دیگه اون بت رو برای همیشه شکست. به چند ضربه شلاق محکومم؟ چند سال حبس؟ چند سنگ؟

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 19:6 |
خیلی ساده می میره آدم. خیلی ساده.

من وقتی تو هستی و نیستی، منو از خودت می رونی، نمی ذاری ببوسمت یا بغلت کنم، جواب سر بالا بهم می دی، تیکه می اندازی و متلک بارم می کنی، وقتی دست محبتت رو کوتاه می کنی و پای غرورت رو دراز...

می میرم. می میرم. می میرم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 22:34 |
من ، مانند تمام زنان ابدي و ازلي ، مانند تمام دختران گذشته و آينده ، مانند تمام زنان و دختران ساكن در تمام كهكشانها و تمام ابعاد ناپيداي زندگي ، اينجا ايستاده ام و تاوان آگاهيم را پس مي دهم .

من مانند تمام باكره گاني كه از 10 سالگي به صومعه رفتند و در 80 سالگي ، بر بسترمرگ ، ناگهان متوجه شدند زندگيشان را از دست داده اند ؛ مانند روسپياني كه از 14 سالگي خيابان ها را در نورديدند و مردان اجتماعشان را آزمودند و در 50 سالگي ، دريافتند زندگيشان را باخته اند ؛ ذرات وجود تمامشان را احساس مي كنم .

من مانند زنان آمازوني ، كه در بچگي سينه راستشان را مي بريدند تا به مهارتشان در تيراندازي با تيروكمان بيفزايند ؛ مانند زنان عربي كه ختنه مي شدند تا بخشي از وجودشان را انكار كنند ؛ دردها را تحمل مي كنم .

مثل روسپي زاده اي كه ناگهان در مي يابد پدر ناشناسش ، مفتي شهر است ؛ مثل شاهزاده خانم خوشبختي كه روزي ناگهان پي مي برد فرزند مشهورترين فاحشه شهر است ، در خود مي پيچم .

مثل هلنها ، فروغها ، مادام كوريها ، اورياناها ، كلوئوپاتراها ؛ مثل مريم مقدس و مريم مجدليه ؛ سعي مي كنم زندگي را تاب بياورم .

سعي مي كنم بفهمم يك تفاوت كوچك كروموزومي ، وقتي 46 تبديل به 47 مي شود ؛ همانطور كه وقتي X   ، Y  مي شود ؛ دنيا را چگونه عوض مي كند .

من به جاي تمام دختركاني كه آغوش پدر را تجربه نكرده اند و به جاي آناني كه مهر مادر را نگرفته اند ؛ تمام كساني كه عقده اوديپ يا الكترا دارند ؛ زجر مي كشم .

مثل تمام زناني كه در طول تاريخ سوزانده شدند ، كشته شدند ، سنگسار شدند ، به زندان افتادند ، مورد تجاوز قرار گرفتند ؛ خود را تكه پاره مي بينم .

من ، مانند آن شيشه ضد گلوله ، هزاران تكه مي شوم ، اما هنوز خود را سر پا حفظ مي كنم . سرپا هستم تا بشنوم دكترين فلسفه ، منتقدان اجتماعي ، روانشناسان تحليلي گرا ، محققان علوم رفتاري ، در مقالات و تجربيات و تحقيقات و آمارهايشان به چه نتايجي مي رسند و صبورانه آنها را گوش كنم و سر تكان دهم و سعي كنم ذره اي از آنها را به فرزندانم ، به خصوص به پسرم ؛ منتقل نكنم .

من ، حليمه – سارا – سائكو – بئاتريس – ناتاشا – نازي – گزل – خورشيد – ژوليت – لوپه ، بايد سعي كنم به زن بودنم افتخار كنم .

 

اینا رو نازی نوشته. مخاطبای خودش درکش نکردن. شما درکش می کنین؟

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 16:59 |

منو پس می زنه. به دلیل ساده بی حوصلگی. اگه تو بودی حتما ازش دفاع می کردی اما، در منطق من چنین استدلالی جا نداره. آیا چیزی به اسم گذشت صرفا مختص منه؟

 

عاشق بیچاره گردن از مو باریک تر ندیدم اینقدر زورگو باشه. آیا با این همه باید باور کنم که در اختیار نیستم؟ آیا نترسم از پتک همیشگی پیش از این عاشق بودن؟ چه قدر باید قرامت بدم؟ حساب کن که نقدا بپردازم.

 

جان پناه، مگر می شه اینقدر خسته، اینقدر بی حوصله، اینقدر خودخواه؟ پس از برف و بارون کجا پناه ببرم تو شبای تاریک سرد زمستون؟

 

عاشق بیچاره گردن از مو باریک تر

 

آیا این حق متقابل رو برای من قایل نیستی که از همه مهمتر فقط خودم باشم؟ بی ترس از اینکه همه در مورد تو یا خودم چی فکر می کنن برم که سرسپرده نباشم؟

 

از اتهام شیرین بچگی که بهم زدی ساده نمی گذرم. راستی راستی که این آدم بزرگ ها چه قدر عجیبن! چه قدر!

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 7:33 |
مایکروسافت عزیزم

تو هفته ای که گذشت تقریبا یک ساعت و نیم شد که یادت نبودم. یا بودم و غمگین نبودم. تا نیمه خم شده بودم رو به زمین و گرم خنده بودم. خنده ای که از روی هوشیاری نبود.

مایکروسافت عزیزم

داشتم می خندیدم. دقیقا نمی دونم به چی می خندیدم. آقای مخالف گریه می کرد و من می خندیدم. سرمو بالا می کردم. اشکاشو می دیدم و باز می خندیدم.

مایکروسافت عزیزم

امروز نشست انجمن صنفی بود. حتما می دونی چرا. من در طول روز سه بار خوابیدم. حتما می دونی چرا. امشب می خوام برم پیش دکتر فروید و قرار داد خوردن این مخدرهای الکی رو به صورت یک طرفه فسخ کنم.

مایکروسافت عزیزم

اونجا چه خبر؟ زن ها شب ها گریه نمی کنن؟ سیگار و کراک واقعا آرومشون می کنه؟ خنده به لبم می خشکه وقتی که یادت می افتم عزیزم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 19:23 |
مایکروسافت عزیزم

دلم انقدر برات تنگ شده که نگو. همه اش یاد روزایی می افتم تو میکده، که تو کارو و من دوستامو (اغلب ماداگاسکاری رو) دودر می کردیم می رفتیم با همدیگه شام می خوردیم و حرفای خاله زنکی می زدیم. من اصلا دلم برای حرفای فمینیستی تنگ نمی شه که. دلم واسه موبیدیک و هفت آسمون و قهوه خونه سنتی طالقانی که توش افطار می کردیم تنگ می شه. واسه اون لحظه ای که تو اومدی نعش متحرک منو که ضجه می زد از وسط خیابون ویلا جمع کردی و دوستیمون شروع شد. درست از کنار اون پل عابر تو خیابون مفتح بود که از رازهای مگو گفتی و من شدم سارای خالی تو. تو شدی مریم خالی من. یادته یه بار التماست می کردم بیا بریم خونه پرده نشین و تو نمی اومدی. اون موقع ها آقا کوچولو دوست من بود و پرده نشین شوهر تو نبود و تو... یادته موهامو رنگ کرده بودم تریپ جعد نوین تو خیابون داشتی کسایی رو که بهم متلک می گفتن می زدی؟ یادته دست تو دست رفتیم جیگرکی رو به روی سینما عصر جدید؟ یادته تو چه قدر خوردی و من نخوردم؟ یادته دست تو دست مکس رو دیدیم و چه قدر خندیدیم؟ اون روز که رفتیم تو اتاق پورو من برای اولین بار موهای تو رو دیدم. یادته فر شده بود رفته بود بالا چه قدر خندیدیم؟

اینا رو ول کن. رفتم یه کاپشن قرمز خریدم خدا. با یه شال بافتنی چهار تومن از همه جا ارزون تر. می دونی پرده نشین چی گفت؟ گفت سارای سرخ یه عکس به جان کوچولو بده مجبور نشه اینقدر مارکسو بچسبونه به در و دیوار.

بیا دیگه. چه قدر طولش دادی! اه! لعنت به این جناح و اون جناح که عمق دوستی مارو کم کرد. دارم دیوونه می شم از دوری ات. بیا تا شوهر نکردم. بیا دیگه!

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 21:35 |
دلم می خواهد به آنها که خیابان را جارو می کنند، عینکم را بدهم، برگهای خشکشان را بگیرم، دوباره روی زمین بریزم و راه بروم. خش خش، خش خش، صدای شکستن خودم را بشنوم.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 22:12 |

جلوه جواهری مریم حسین خواه

رییس جمهور عزیز! آهای کسی که عزم کرده ای برای سومین بار بعد از انقلاب زندان های ایران را تبدیل به جواهر دان روشنفکران و آزادگان ایرانی کنی، باید از همین تریبون به عنوان یک بزغاله نسبت به مملکتی که تو و آقایان پشت پرده ساخته اید اعلام انزجار کنم و گرنه می میرم.

آهای آدم هایی که قلبتان برای وطن و نام زن می تپد، بیایید کاری بکنیم!

مرتبط: جلوه جواهری

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 22:15 |
می شه خواهش کنم دستمو بگیری؟ این روزها تنها راه رفتن برام سخت شده. عین زنهای پا به ماه.

من نمی ترسم. تو چی؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 22:11 |

 

خنده مریم

قربان آن خنده همیشگی ات. بُعد زندان هر که وسیعتر، اندوهش بیشتر. یادت هست بیرون که بودی چه قدر گریه می کردی؟ جور گریه های تو را امروز دوستانت می کشند. من هم گوشه ای را برای خودم انتخاب کرده ام به اقتضای توانم. سعی می کنم به چیزهای خوب فکر کنم. چشم می گردانم و باران باران اشک می ریزم. چرا؟ نمی دانم.

پی نوشت: هزار امضا برای آزادی مریم

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 16:33 |