این دست کم منصفانه تر از دستمزد تا کنون پرداخت نشده ۶ صفحه ای است که به مجله ای به نام هندوانه دادم و درست هم نمی دانم از که طلب دارم. هاشمی که مطالبم را دو سال پیش به او دادم می گوید طرف حسابم شیخ است. همان شیخ اصول گرای مستقل که زمانی برنداز اگر نبود، حتما اصلاح طلب بود. ما که از بازی بزرگان سر در نمی آوریم و می ترسیم. به توصیه شهاب از حقم دست کشیده ام.
می گویند اگر به عطریانفر زنگ بزنی حقوق پرداخت نشده ات را در هم میهن فقید می دهد. من که چشمم آب نمی خورد خودم را سبک نمی کنم.
یادم نمی آید دقیقا چند مطلب از اعتماد ملی و اعتماد و شرق فقید طلب دارم. آنکه مرام داشت کارگزاران ورشکسته بود که هر چند دیر تا قران آخر پولم را داد.
امروز در پایان ماه کاری ام حقوق کاملم را آقایان چشم تنگ توی پاکت تقدیمم کردند. بی آنکه سراغش را بگیرم یا حتی یادم باشد امروز موعد پرداخت حقوق است. عادت کرده ام یادم برود. عادت کرده ام سه چهار ماهی یا حتی سه سالی بگذرد.
به خاطر دلتنگی برای حال و هوای تحریریه هر روز بغض می کنم. از شغلی که دارم بیزارم و شغلی که داشتم دوست می داشتم. دیوانه ام. نه؟

