تبليغاتX
ابر اردیبهشت
خداوکیلی آقای مرد! خدا وکیلی، انصافا، بالا غیرتا، وقتی دارم با شما از آسمان اردیبهشت حرف می زنم به کجا فکر می کنید؟ جایی از من است آیا که چشم سومتان که من نمی بینم و فقط حس می کنم، بین سینه و کمرگاه من می چرخد؟ خدا وکیلی آقای مرد! گوز به شقیقه چه ربطی دارد، آسمان اردیبهشت به همخوابگی؟

بشکند دستم. بشکند. همان دستی که تویش آنژیو کت بود بشکند. بشکند به غریبه زنگ نزند.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 1:12 |
غیر از تو به چیزهای دیگر هم فکر می کنم قطعا. اما جز تو از هیچ چیز نمی خواهم بنویسم. اینجا خانه من و توست. غریبه ها را راه نمی دهم.

سردت است عزیزم؟ ۱۱ درجه زیر صفر و پسری خو کرده به گرمای خوزستان! "باز کن در را و تمام پنجره ها و دکمه ها و دلت را"* می خواهم گرم بگیرمت. دلم تنگ تنگ تنگ است. نمی دانم این دوری و دلتنگی چرا لاغرم نمی کند!

چیزی نمی خواهم اکنون جز بازگشتنت. البته دروغ چرا. آن پالتوی قهوه رنگ ۱۸۰ تومانی فکر کنم بهم بیاید!


* نقل قولی بود از گراناز موسوی
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 2:8 |
تحقیر من اینقدر لذت بخش است؟ تو رو خدا؟! جان من؟!
+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 22:47 |
دلتنگی -خیلی ببخشید، عذر می خواهم- ک.ون آدم را پاره می کند و تلفن های راه دور نمک روی زخمند. قدر این نمک ها را هم ندانی نمکدان می شکند.

سه روز است به کلامی هم شادم نکرده ای و ناگزیریم. نگویم که اعصبات خرد نشود؟ پس اعصاب من تنهایی خرد بشود؟ انصاف است؟

فرت فرت می ریزد اشکم. فرت فرت. موهایم نمی دانی چه قدر سفید است. چه قدر.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 22:51 |
عاشق اینم که از من به زور التماس یا کتک چیزی بخواهند و بگویم نه! وقتی که نه می گویم احساس می کنم هنوز هستم.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 20:17 |
افتخارم در زندگی ام این است که نشده دوست داشته باشم و نگویم. لحظه ی نابی است اینی که در آنم. به وسعت تمام دوستت دارم های گذشته، حال، آینده، احساس می کنم بهترینی و دوستت دارم.

نمی دانم ناخودآگاه است این کارت یا بسیار خودآگاه. بوسیدن دست هایم را می گویم، دست هایی که زن است و می نویسد: تمام آنچه دارم و به آن افتخار می کنم.

کسی مثل تو نبود

کسی مثل تو نشد

همه ش از خدا می خوام

... (بنا به خواسته ات این مصراع را حذف می کنم)

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 2:0 |
پدرم مسلمان است. هر شب قران را به فارسی می خواند و می گوید قرآن را به عربی خواندن کار مزخرفی است و صواب و ثواب نیست. می گوید از قدیم به ما گفته اند قرآن را به عربی بخوانید که مردم نفهمند قرآن چه می گوید و بتوانند حکومت کنند. می گوید: خدا به محمد گفته تو تذکر دهنده هستی پس تذکرت را بده و ابلاغ کن و اینقدر حرص نزن. نگفته مردم را به زور مسلمان کن! بعد رو می کند به تلویزیون می گوید: اصلا من دلم می خواد برم جهنم به شما چه؟

می پرسم: بابا توی قرآن هم نوشته مردان سرپرست زنان اند چون خداوند به برخی از ایشان برتری داده... با دختران کنیزانتان اگر به مادرشان دخول نکرده اید فلان کنید... ( راستش من از دیه و ارث نابرابر آنقدر نمی سوزم که از حرف هایی می سوزم که از تحت تکفل بودن و ناموس بودن زن می زنند یا اینکه دایما درباره دخول به او و کیفیت آن بحث می کنند)اینها هم حرف اینهاست؟ می گوید: چرا گیر داده ای؟ تو که مجبور نیستی همه جای قرآن را قبول داشته باشی؟ این حرف ها مال هزار سال پیش است. می گویم: اما می گویند آنچه در قرآن آمده قابل تجدید نظر... می گوید: حرف مفت می زنند! می گویم: بابا اگر خودت بودی با این قوانین خوشگل حاضر بودی به عقد نکاح کسی در بیایی؟ می گوید: اگر جای شما بودم روز بعد از ازدواجم طلاق می گرفتم تا با آزادی وارد زندگی مشترک شوم. می گویم: اجازه می دهی من هم این کار را بکنم؟ سکوت می کند. چه بگوید بنده خدا! بیشتر روشنفکر ها همین طورند. به خصوص روشنفکران دینی. روشن فکر می کنند برای بقیه. نه برای خود و نزدیکانشان یا به قول معروف نوامیسشان.

پدرم سریال یوزارسیف را دوست دارد. می گوید معبد آمون نمونه کامل قدرتمندان اسلامی است. می گوید: خودشان نمی فهمند دارند چی نشان نمی دهند. می گویم: بابا اونا که این چیزا رو به خودشون نمی گیرن! اونا می گن آمون پرست ها پهلوی ها بودند و ما یوزارسیفیم.

امشب که یوزارسیف لباس مبدل پوشید و بین فقرا رفت و گفت: حالا باید از اغنیا بگیریم و به فقرا بدهیم گفتم: دیدی بابا؟ وقتی یوزارسیف دستور داد ۱۵ درصا مالیات از اغنیا بگیرند اما فقرا معافند گفتم: دیدی بابا؟ و وقتی در پایان این قسمت سریال یوزارسیف گفت از فردا سفرهای استانی اش را به سراسر مصر آغاز می کند گفتم: دیدی بابا؟

بابا دید و مثل همیشه خنیدید: چای می خواهم! چای استکانی!

پی نوشت: نزار قبانی گفته یک هنرمند عشق خصوصی ندارد ریرا ! حالا ما هنرمند نیستیم، ادایش را که می توانیم در بیاوریم! در نتیجه نوشته های ما مخاطب خاص ندارد. من متعلق به همه تونم! تازه مگر وقتي مطالب شما مخاطب خاص دارد ما مي رويم گم مي شويم؟

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 0:47 |
چه قدر خواندن نوشته های مصیبت بار ملت حال آدم را بد می کند! چه طور می خوانیدم بیچاره ها!

علایم حیاتی ام یکی پس از دیگری از بین می رود و من انگار که به معجزه اعتقاد داشته باشم دایم به خود دلداری می دهم: بزک نمیر بهار میاد!

احساس می کنم اینقدر که حال من بد است حال هیچ کس بد نیست. اما شما جدی نگیرید آقا. آرام باشید و با عصبیت من عصبانی نشوید. شادم که می گذرد این روزها و بر نمی گردد. باور کنید حالم خوب است. به قول آن شاعر قد بلند خوش صدا:

ملالی نیست اینجا طبق آمار   به جز دوری تو آن هم نه بسیار

اما دلم می خواهد آن آهنگ شب های خوابگاه را که وقتی خسته از هم میهن برمی گشتم برایتان بخوانم:

من و انتظار و کابوس تنهاییییییییی

من و فکر اینکه هر لحظه اینجاییییییییی

دارم آینه ها رو گم می کنم کم کممممممم

تو رو هر طرف رو می کنم می بینمممممم

نگو از تو چشمام (از توی وب کم) چیزی نمی خونیییییییییی

تو که لحظه لحظه حالم رو می دونیییییییی

اگه این بهارم بر نگردی خونههههههههههههه

دیگه چیزی از من یادت نمی مونههههههههه

منو رها کن از این حس تنهایی

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 23:46 |
دیگر اشکی ندارم بریزم. اجازه بده با نوشیدن کمی آب تجدید قوا کنم. آن وقت حرف هایی که امروز به من زدی را می زنم تنگ خاطرات زیبای گذشته و از خجالتت در می آیم.

چه جنسی دارد دلت؟ به چه زوری نرم می شود؟ همین است که هست؟ باشد اما اگر تصمیم گرفتی بمانی ای میلی که قولش را دادی یادت نرود.

خوش به حالتان که وقتی از دست ما حرص می خورید پیمانه ای نصیبتان می شود برای فرونشاندن آتش، ما که اینجا کوفت هم گیرمان نمی آید.

پی نوشت: چون است حال بستان ای باد نو بهاری، کز بلبلان برآید فریاد بی قراری...

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 0:25 |
خدایا! اگر قرار است من تمام مایعاتی که می خورم گریه کنم، لطف کن راحتم کن. جدی می گم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 1:32 |
خدایا! روحم را به کیفیت پیش از ماه رمضان ۸۵ برگردان! هر چه دارم می دهم! خواهش می کنم!
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 14:28 |
به خرمالوی بسیار رسیده می ماند قلبم. به اشاره انگشتی له می شود. و چشم هایم برای راه انداختن یک سیل، تنها به دو ثانیه تمرکز احتیاج دارند.
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 23:47 |
رسمی باید باشد، رسمی محکم، قانونی همه پذیر، چیزی شبیه ختنه پسران، که پرده ب.کارت هر دختر ـاگر ضرر نداردـ در بدو تولد، یا ـاگر ضرر داردـ در پانزده سالگی، یا هر سنی پیش از آنکه از نظر جنسی فعال شود، توسط پزشکان حاذق از بیخ کنده شود.

آن وقت هیچ مردی به این افتخار نمی کند که: دیدید؟ فاتح اول من بودم! هیچ زنی هم دستمال خونین شب زفاف را پرچم افتخاراتش نمی کند. اصلا هیچ شب زفافی شکل نمی گیرد با مصیبت های قبل و بعدش.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم دی 1387 و ساعت 18:55 |
می پرسی امروز چه کار کردی؟ می گویم: آشپزی. می پرسی: چی؟ عشق بازی؟

هه. می خندانیم. عشق بازی با کی وقتی تو نیستی؟ با دیوار زرد اتاقم؟ با روتختی؟ شاید هم راسل! آره این یکی محتمل است. اما تو که نیستی راسل را هم دلم نمی خواهد بغل کنم. عشق بازی که کشک نیست. آنچه آسان است بازی بدون عشق است. کافی است یک بار که ماشین جلوی پایت ایستاد سوار شوی. از همان ماشین هایی که راننده شان زورش می آید پول فا.حشه بدهد، چشم می دوزد به ناموس مردم. راستی خوش به حالت! آنجا که تو هستی هیچ کس ناموس هیچ کس نیست! من اینجا ناموس سی چهل نفری هستم. ناموس دار اصلی هم که تو هستی!

آقای ناموس دار عزیز

امروز دستفروش سر کوچه گفت: عجب ... یی! برگشتم نگاهم را دوختم بهش با فریاد گفتم: مرتیکه خر! حیوون کثیف! شانس آوردیم صاحبنان ناموس نبودند و گرنه خون به پا می شد. یک روز آقای امین گفت: "آدم وقتی به زنش متلک می گویند باید یا خودش را به آن راه بزند یا برای یک کتک کاری حسابی آماده شود. چون وقتی می شنوی مجبوری بزنی." به این می گویند جبر عرفی!

خلاصه که نه. عشق بازی نمی کنم. فعلا به جایگاه اصلی ام در آشپزخانه برگشته ام. تو چه می کنی؟ خانه های ویلایی، هوای شمال، ساختمان بزرگ سی ان ان، آکشن، فروشگاه های بزرگ، مشروب فروشی که تا سقفش پر است، خوش می گذرد؟ من اینجا بس دلم تنگ است عزیز دلم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 0:17 |
بالاخره کار خودت را کردی؟ تا دیشب فکر می کردم شوخی می کنی. مرا گذاشتن و رفتن، ۱۲۰ صبح و شب تلخ سیاه، مثل قهوه بدون شکر... فکرش آدم را دیوانه می کند. چه طور توانستی؟ به قول آنا آخماتوا به همه خواهم گفت که ظالم بودی!

بی چیزم تقریبا. نه پول دارم نه تو را. یک مادر دارم که یواشکی پول توی جیبم می گذارد که پول موبایلم را بدهم و یک اروند که قول داده پسر خاله سارا هم باشد. با اشک می نویسم عزیزم اما تو گریه نکن:

با هم سه تاییم

من، تو، بوسه

بی هم چهار تا

تو و تنهایی، من و رنج


شعر از "عاشقانه های شعر کرد"ی که برایم خریدی، ترجمه آرش سنجابی 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 20:35 |