تبليغاتX
ابر اردیبهشت
خانم ها! آقایان ها!

من متولد اردیبهشت نیستم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 16:28 |
دلم برایت تنگ شده لعنتی! سرم خیلی درد می کند. خسته شدم از لم دادن به راسل و فیلم نگاه کردن. سرم دلش برای شکمت تنگ شده موقع فیلم نگاه کردن...

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 1:23 |
ميون راهت نكنه

قلبتو دادي به كسي

اون كيه كه به جاي من

شبا براش دلواپسي

پي نوشت: چرا اينقد درپيت مي نويسم؟ چون دلم مي خواهد.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 19:25 |
نمی خواهم به نبودنت عادت کنم. برگرد.
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 1:53 |
عجیب است! امروز بدجوری احساس عشق می کنم! فکر می کنم جو گیر شده ام!

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 17:45 |
با بعضي از ترانه ها بدجور همزاد پنداري مي كند آدم. مثل اين كه:

تو اين روزاي بي كسي

اگه به دادم نرسي

يه روز مياي كه دير شده

نمونده از من نفسي

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 0:24 |
مثل کشاورزی که زمینش را، با گاوآهن بزرگت طول قلبم را طی می کنی. قلوه کن می کنی بافت ماهیچه ای اش را. می شکافی. می دری. و به آخر که می رسی دست نمی کشی. این بار در جهت مخالف تلاش می کنی. و پیش خودت می گویی: چه محصولی بدهد! جلوی واردات را می گیریم، صادر هم می کنیم!

پی نوشت: خوبی حس مرگ این است که زود می گذرد. چند دقیقه اگر دیرتر بپاید قطعا جدال تیغ می شود و رگ. در همان چند لحظه اما، خوب گوشت آدم را چرخ می کند.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 0:29 |
تنهایی پیر است.

تنهایی مرد است.

تنهایی خرفت است.

تنهایی هیز است.

تنهایی زشت است.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 23:16 |
چه بلاها که سر آدم نمی آورد تنهایی، این پیرمرد خرفت هیز زشت.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:31 |
گلایه آی گلایه آی گلایه

چه قدر دلگیرم از گوشه کنایه

شکایت آی شکایت آی شکایت

از اینجا شاکیم تا بی نهایت

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:55 |
عالیه اقدام دوست به عنوان اولین فعال زن برای تحمل محکومیت طولانی مدت و نه بازداشت موقت راهی زندان اوین شد.

لینک اصلی خبر در میدان

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:0 |
خیلی زور دارد بی پولی آنقدر به آدم فشار بیاورد و پول گذاشتن مامان یواشکی توی جیب آدم آنقدر به آدم فشار بیاورد که در به در بیفتد دنبال کار. هر کاری، کار کردن که عار نیست. غرور که ذاتا مالیده در این مملکت. لا اقل طوری با آدم رفتار کنید که کمتر احساس حقارت کند.

واقعا حاضر بودم چهار سال پیش پایم را در شعاع ۱۰۰ قدمی هفته نامه سلامت بگذارم؟ نه که بد باشد! اگر یک پزشک علاقه مند به روزنامه نگاری یا یک روزنامه نگار حرفه ای این حوزه بودم حتما. چرا که نه؟ اما خبرنگار اجتماعی را چه کار به ترجمه متون پزشکی؟ در ازای هر هزار کلمه سی تومان؟

آقای دکتر خوش خلقی برایم توضیح داد که چه کار باید بکنم. گفت مقاله های انگلیسی را خودش می فرستد برای ترجمه و ایتالیایی ها و ترکی ها را هم خودم باید پیدا کنم. گفت: می دانید؟ صفحه ما یک چیزی توی مایه های همشهری جوان است. همشهری جوان می خوانید؟ به نرمی گفتم: نه. من (از این مزخرفات) نمی خوانم.

گفتم: مطالب صفحه شما یعنی فان تر است؟ ایده آلتان هم میهن دو باید باشد. گفت: هم میهن؟ چی بود؟

برایش توضیح دادم هم میهن همانی بود که به عمرش قد نداد حرفه ای باشد و من آنجا کار می کردم. و من کلا در این چهار پنج سال خبرنگار بوده ام و فقط همان هفت ماه اولی که شروع کارم در ایسنا بود (و ماهی سی هزار تومان حقوق می گرفتم) مترجم بوده ام. گفت: خیلی خوب است. یعنی شما تنظیم خبر بلدید؟ (و شما چه می دانید این از صد تا فحش خواهر و مادر بدتر است)

به خنده گفتم: باشد. قبول می کنم. راستی شما پول هم می دهید؟ گفت: بله حتما! منتها دو ماه دیر تر و ... اگر مطلب از یک حدی طولانی تر باشد پولش کمتر می شود و اگر از یک میزان بیشتر مطلب بدهید فقط ۵۰ درصد آن را پول دریافت می کنید و هر شماره فقط یک مطلب از هر کس کار می شود و ...

رویش نشد بگوید ماهانه روی ۸۰ تا ۱۰۰ تومان حساب کنید.

عاقبت ما این باید باشد خداوکیلی؟ که با هزار زور و زحمت و صد جا سپردن و پیگیری های مدام خواهر مکرمه این شغل ایده آلی باشد که پیدا می کنیم؟ یا برویم منشی بشویم و آنگونه که بچه های تحریریه اعتماد بعد از بسته شدن آریا به باد مسخره مان گرفتند برای چشم تنگ ها چایی بریزیم؟ برای چشم تنگ ها چایی بریزیم ۳۰۰ تومان بگیریم یا روزنامه نگار دون پایه به حساب بیاییم و ۱۰۰ تومان بگیریم یا نگیریم؟ برای ایرانی ها چایی بریزیم چه طور است که نه احترام ژاپنی ها را به آدم می گذارند نه پولشان را به ما می دهند؟ راستی چرا ما مهندس نشدیم؟ بهتر نبود ریرا؟ این سرمایه دارهای دستکش به دست که من باشان سر و کار دارم بدتر نیستند؟

یعنی آن روزها که خوابیده تا ظهر، دبیر سرویس های اجتماعی بهترین روزنامه های ایران آن همه از ما تعریف می کرد و می گفت اگر یک نفر از این جمع به جایی برسد شما هستید، و وقتی که نوشته هایمان را می خواند به قول خودش روزش خوش می شد، همه اش تعارف های خشک و خالی و بچه گول زنک بود؟ یعنی آن لحظه هایی که نسرین بغلمان می کرد و ماچمان می کرد - از بس که زیبا و با احساس نوشته بودیم- تعارف بود؟

چه زندگی ای است این کریم نیکو نظر؟ کثافت! کثافت!

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 20:28 |
معصومه قلعه چهی اعدام شد. معصومه صرع داشت و همسرش را وقتی که او را محکم از پشت چسبیده بود و داشتند کتک کاری می کردند با سنگ آشپزخانه کشت. خودش هم از حال رفت و افتاد.

دارند دق می کنند آقایان، از فدراسیون گرفته تا مجلس شورای اسلامی، سر اینکه در بازی نوجوانان دختر و پسر استقلال شاید سبزه نو دمیده پسری احوالات دختری را دگرگون کرده یا بوی عرق ۱۴ ساله بتی قد عشق ۱۵ سانتی پسری را بلند کرده باشد. 

چشم این آقایان و خانم آقایان، بس که قد فکرشان کوتاه است از بند تنبان زن ها بالاتر نمی رود. آن وقت زنی که بیماری روانی ش را پزشکی قانونی ثابت کرده قصاص می شود. بشود! یک زن کم!

ای کاش دل و دماغی می ماند برایم بیشتر و بهتر می نوشتم.  غم هیچ چیز برای آدم نمی گذارد.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 2:3 |
بخش مهمی از آرزویم این است: یک مداد بگیرم توی دستم، یک شال ببندم به کمرم و نفس تبعیض را مچاله کنم. کار بدی است این؟ چرا از من می ترسید آقایان؟ خانم آقایان؟
+ نوشته شده توسط سارا در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 19:15 |
درست شنیدم خدایا؟ دقیقا همین را گفت؟

...

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 23:17 |
در میان مواد مذاب شنا می کنم. این زندگی یادم داده چه طور قوی پا بزنم و تصعید شوم.
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 23:9 |
بعضی از آدما تمام عمرشان در حال گریزند: از تنهایی، به تنهایی... گاه گاه آن را نمی جویند و تحمل نمی کنند.

خدایا! واقعا چی شد که من اینقدر ترسو شدم؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 1:3 |
یک تصادف ساده نیست این. مثل این است که با یک کامیون ۱۸ چرخ از رویم رد بشوی، دنده عقب بگیری دوباره رد بشوی، دنده عقب بگیری دوباره رد بشوی...
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 23:30 |
در خانه من به یکی از دو جنس یا دوجنسیتی ها، یا قومیت ها و نژادها، یا پیروان مذاهب و لا مذهب ها توهین نکنید.
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 21:27 |
...

داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد

...

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 1:50 |
حق ندارم بنویسم.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 0:43 |
اول خداوند بزرگ را شاکرم که تلویزیون بی بی سی فارسی شروع به کار کرد و ما لا اقل برای چند ساعت از دست برنامه های آبکی صدای آمریکای فارسی راحت شدیم. نه به برنامه مضحک زن روز که از اول تا آخرش می گذرد به "آبجی خواب چی دیدی؟" و در نهایت یک دو خبر از مدرسه فمینیستی، نه به برنامه های به معنی واقعی زنده و پرشور و با تکنیک بی بی سی وقتی با تلفن و وب کم و دوربین تلویزیونی با همکاری مردم برنامه اجرا می کنند. حالا شاید بی بی سی اینقدر هم تعریف ندارد و ما ندید پدیدیم و تا به حال برنامه درست و حسابی فارسی ندیده ایم.

دوم می خواهم از میشل اوباما بنویسم. زنی که یک وکیل است اما همه به عنوان یک مدگرای خوش لباس می شناسندش. زنی که فار التحصیل رشته حقوق از دانشگاه هاروارد است اما خود را به عنوان یک زن (wife) معرفی می کند که عاشق شوهر و بچه هایش است و به مردم آمریکا اطمینان می دهد شوهرش رییس جمهور خوبی می شود. خودش آیا رسما تن نمی دهد به بانوی اول بودن؟ واقعا بهش بر نمی خورد به جای اینکه بگویند شریک سیاسی خوبی است، مشاور خوبی برای اوباما بوده و وکیل زبردستی است، بگویند ببین دامنش چه قدر قشنگ است، بلوزش چه قدر خوش رنگ است!!!!

اصلا این بانوی اول یعنی چه؟ یعنی زنی که از نردبان شوهرش بالا می رود و زیر پرچم موفقیت او قرار می گیرد و به جایی می رسد؟

سوم دلم می خواهد حالا که چنین روز بزرگی در آمریکا فرارسیده که کسی که اگر ۱۰۰ سال پیش زاده می شد باید بردگی می کرد، رییس جمهور شده است برای کشورم آرزویی بکنم. دوست دارم آن روزی را به چشم ببینم که دموکراسی به خاک ایران هم پا گذاشته. مثلا یک زن کرد بهایی رییس جمهور ایران بشود. خدایا به عمر ما قد می دهد؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 0:7 |
یادم می آید شب ۲۲ مهر ۸۲ که قرار بود شیرین عبادی که برنده صلح نوبل شده بود برگردد ایران تمام اتوبوس های فرودگاه را جمع کرده بودند. دیشب که به همه گفتم ایرانسل هایتان را هم فعال کنید. می خواهیم منفجر کنیم، ته دلم پیش بینی می کردم که قرار است خرابکاری شود.

خاک بر سر دله بیچاره تان کنم که انقدر بدبختید که مجبور می شوید نوعی سنگ اندازی کنید که همه بفهمند کار شماست. وقتی اتوبوس های فرودگاه را جمع کردند همه مردم نمی دانستند دلیلش چیست اما وقتی اس ام اس های برنامه نود را قطع می کنند همه می دانند زیر سر کیست. و همه می دانند عادل فردوسی پور برای فوتبالی ها عزت شیرین عبادی را دارد برای فمینیست ها.

تو که از ما حمایت نکردی آقای فردوسی پور. اشکالی ندارد. مراممان نمی گذارد پشتت را خالی کنیم. هر جور که بتوانیم: عادل فردوسی پور! حمایتت می کنیم!

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 13:57 |
از میان آدم های اندکی که دوستم داشتند بسیاری دیگر دوستم ندارند. ملالی نیست. گله از توست آدم گنده که مثل یک جوجه تازه سر از تخم برآورده امشب استخوان هایم را زیر پایت خاکشیر کردی. عجب رویی دارم من که قلبم هنوز می تپد و سخت هم که شده نفس می کشم. عجب رویی دارم که نمی میرم. عجب رویی دارم که چاقوی دسته آبی تیز مادر را چهار بار تا پای مچ می برم و باز دست می کشم.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 0:42 |