شاید در عمرم هرگز به این امیدواری که امروز هستم نبوده ام. روشنی می بینم و به قول جلایی پور در حد حماقت خوشبینم. خودم را قوی حس می کنم و آماده برای "نه" گفتنی که انتقام مادربزرگ هایم را هم بگیرد.
محبوبه هنوز در زندان است. شادی هم. تعجب نمی کنم از اینکه وکیلی که برای دفاع از موکلش به دادگاه رفته بود حین انجام وظیفه دستگیر شد. از این اتفاقات زیاد می افتد. از این که این دو نفر بیشتر در بند مانده اند هم شگفت زده نیستم. در محضر این دو بودن فرصتی نیست که به سادگی بتوان از دست داد. خاصه آنکه پیشتر بهانه ای برای اختلاط کردن با این دو نفر دست نداده بود. نگرانم اما می دانم که این دو هم سر بلند از بند آزاد می شوند. چه "هر آن کس عاشق است از جان نترسد، که عشق از بند و از زندان نترسد".
حالا بهتر است به حرف هایی بپردازم که در این چند روز مجالش نبود. مثلا به دوستی که به جنبش زنان خرده گرفته بود و غیر مستقیم آن را بیهوده شمرده بود و پیشنهاد کرده بود به جای این کار ها نیرویم را برای دموکراسی خواهی صرف کنم بگویم: آقای عزیز! به قول مرشد شاهراه دموکراسی خواهی در ایران از خانه ها گذر می کند. و بزرگترین سنگر زن ها (عجالتا) خانه هاست. جنبش زنان جنبشی اجتماعی است. جنبشی که به "کوی و برزن" می رود و "آگاهی" می پراکند. به ریشه ها می پردازد و برای اصلاح شالوده ها تلاش می کند. در نتیجه همه کسانی که جدا از شعار دادن به دست یافتن به دموکراسی فکر می کنند در برابر جنبش زنان سر تعظیم و احترام فرود می آورند. وانگهی باید بگویم من خودم را فعال امور زنان یا به زبان دیگر اکتیویست نمی دانم. با خواندن چند کتاب و شرکت در چند کارگاه و نوشتن چند مقاله و انتشار چند نشریه هیچ کس اکتیویست نمی شود.
به دوست عزیزی که گله کرده بود از اینکه خودم را و همبندانم را ستاره می دانم حال آن که آب به آسیاب دشمن می ریزم، می گویم که من ستاره نبودم و نیستم. آنها که سکوت مرا تحمل نکردند، فحش دادند، زدند و به بند کشیدند و اسمم را کنار اسم ستاره های پر فروغ گذاشتند ستاره ام کردند. همان ها هم به آسیاب به قول شما دشمنان آب ریختند. فروتنی هم نمی کنم. لحظه ای که احساس کردم اکتیویست یا ستاره هستم رسما اعلام می کنم.
از عزیزی که بازگشتمان را از هتل اوین خوش آمد گفته بود و به مصاحبه پرستو خرده گرفته بود تشکر می کنم. ان شا الله که از این هتل ها نصیب شما و دوستانتان بشود. البته در تعریف شما شکنجه یعنی ناخن کشیدن، در دیدگاه شما زندانی را باید کشت چه با لگد چه با مشت. شاید هم این کارها را می کنند و ما ندیدیم. شما بهتر می دانید. و البته به چیزی که ندیدیم نمی توانیم شهادت بدهیم. عدالت را رعایت می کنیم و خوبی ها را هم می گوییم. گرچه این خوبی ها لطف نیست و وظیفه است. اما در تمام دنیا چشم بند و بازجویی های نیمه شبانه یعنی شکنجه. حالا اگر همه دنیا اشتباه می کنند و شما درست می گویید، این بحث دیگری است.
متهم شده ام به عقده شهرت. به قول خانم نترس، عزیزان! لحظه ای که احساس کنم دلم غنج می رود برای شهرت می روم ترانه سرا می شوم، پاکسیما و مریم را هم می گذارم توی جیبم. استعداد خوبی دارم. تعارف هم ندارم.
برای علی عزیز هم فرق ابر اردیبهشت را پیش و پس بازداشت توضیح می دهم. جز جسارتی افزون چیزی اضافه ندارم. خودم هستم آنگونه که بودم. اگر منظورت به نوشته های فانتزی و مضحک و مفرح و بی بارم است باید بگویم آب از آب تکان نخورده. من تمام تلاشم این است که به موجودی تک بعدی تبدیل نشوم. رسالت ما این است که عاشق بمانیم. کسی که عشق نداشته باشد انسان نیست.
پی نوشت: از همه دوستانم – با تمام معنی ای که کلمه سپاس دارد – سپاسگزارم.
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت
12:31 |