تبليغاتX
ابر اردیبهشت

که اسمشون رو گذاشتن فرشته. خیلی عادیه سارا جان. راستی چرا نمی گن حوری. حوری که بهتر بود. چیزی که در اثر گذشتن از نگاه و تماس حرام بهشون وعده داده شده حوریه. حوری موجودیه خوشگل، خوش اندام، قد بلند (اونقدر قد بلند که باید اگه خواستی ببوسی اش باید یه تاکسی بگیری تا پای لبش)...

 

انقدر عصبانی ام که کلامم رو گم می کنم.

 

عمری گفتن مردها می رن جنگ کشته می شن، قحطی شون میاد، زن ها هم اگه شوهر نداشته باشن از گشنگی می میرن، به خاطر همین لطف می کنن دست چندتا زن رو می گیرن. حالا که پیش رفته شدن می گن مردها از نظر روانی نمی تونن فقط با یک زن بمونن. واقعا براشون سخته. ای ول. این تحلیل درستیه. من باهاش مشکل ندارم.

 

بی خیال نشید بهزاد عزیز. بی خیال نشید و بگید. دم شما گرم که اومدید با شجاعت و بی اینکه ترس داشته باشید کسی وبلاگتون رو بخونه و براتون بد بشه نوشتید در فلان تاریخ و فلان مکان زنی در ماشین منو باز کرد و نرخ گفت. اما من اون روز که سوار تاکسی شدم و اون آقای محترم با فاصله چند ده سانتی متری نشست کنارم و به وضعیتی تحریک شده بود که مردم از بیرون ماشین هم می تونستن ببینن، این موضوع رو ننوشتم، چون شرم داشتم. می ترسیدم از اینکه خودم متهم بشم یا اینکه یه آشنایی بخونه و دیگه نذاره من تنها برم تو خیابون چون بالاخره عامل تحریک من بودم. روزی هم که یک بیمار روانی جنسی چند متر پایین تر از مسجد النبی امیر آباد با کت و شلوار و کیف سامسونت آلت جنسی شو بیرون گذاشته بود و راه می رفت و وقتی دوستم این صحنه رو دید خودش رو پرت کرد توی بغلم و تا ساعت ها بی وقفه می لرزید ننوشتم. چون ترسیدم از اینکه بگن دختره دهنش چفت و بست نداره. ذهنش خرابه. آخه می دونید، ما تو مملکتی زندگی می کنیم که شوهر زنش رو به خاطر اینکه بهش تجاوز شده طلاق می ده. آخه در هر صورت همیشه تقصیر زنه. چون زن عامل تحریکه.

می دونید، یه روز شیطون اومد به خواب یه عالم. واقعا موجود خوب و نازنینی بود. عالمه بهش گفت: تو که اینقدر خوبی، چرا می گن بدی؟ شیطون گفت: آخه قلم در دست دشمن است. نعوذ بالله بلا تشبیه نفس مقدس زن به شیطان، همیشه قلم در دست مردها بوده، به خاطر همین زن همیشه مکاره ای بوده که با عشوه گری زندگی خراب می کرده و مرد بدبخت بیچاره رو از خواب و خوراک می انداخته.

 

به من جواب بدید، از شما می پرسم، تک تک مردها! آهای آقایی که گفتی من تحلیل گر مسائل سکث شدم. تو هم جواب بده. روسپی کیه؟ زنی که به خاطر پول یا هر چیز دیگه ای، تنش رو (صرفا تنش رو) در اختیار مردی که دوسش نداره قرار می ده، یا مردی که اختیار یک تن رو (صرفا تن رو) به دست می گیره بی توجه به اینکه این تن زنیه که عاشقشه یا یه فاحشه اس.

 

یکی به من جواب بده، چند تا زن خیابانی داریم؟ چند صد تا مرد خیابانی؟

 

پی نوشت: فکر می کنم این ماه بیش از دفعات پیش وقت دکتر فروید عزیز رو بگیرم و جیب پیر مغان رو خالی کنم. 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:22 |

از کنار صاحبان این تنها با احترام گذر کنین. البته اگر می خواین واقعا گذر کنین و نه اینکه وارد یک معامله بشین. چون این زن ها فداکارترین آدم های روی زمینن.

 

من می گم تن فروشی – اگر بنا باشه که کارها تقسیم بندی زنانه مردانه داشته باشن – یه کار مردانه است. اگر که سکث فقط سکثه و اندام فقط اندام، این یعنی که زن از زن بودن گذشته و روح و جسمش رو به دیدی که کاملا مردانه است تفکیک کرده. کار هر کسی نیست، می دونید؟

 

فطرتا اینجورین مردها. اما زن ها برای رسیدن به چنین خلق و خویی باید که بیش از حد فداکار باشن و تمرین زیادی لازم دارن. تمرین سخت گذشتن از روح.

 

اشاره:... از بهزاد

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 17:53 |
نیست دولت شرمنده به اندازه کافی با دخالت و اظهار نظر در سایز مانتو و بلندی پاچه و خشتک شلوار و مدل مو و ... مردم اقتدار خودشون رو به اندازه کافی نشون نمی دن!!! یکی رو هم تو هر مکان سر پوشیده ای بپا گذاشتن. یارو پا شده از اون ور کافی شاپ عنر عنر اومده این ور می گه: ببخشید برای رعایت شئونات اسلامی می شه شما پاشید این ور بشینید؟

هنوز به خاطر اینکه چرا یارو رو از وسط جرش ندادم دارم حرص می خورم. ولی واقعا چرا لا اقل ازش نپرسیدم آقا شما از کجا حدس زدین ممکنه شئونات اسلامی به خطر بیفته؟

مرتکیه خر! 

من از دست اینا کجا فرار کنم؟

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 19:50 |

از خون می ترسم.

از گلوله و انفجار می ترسم.

از زخم و درد و مرگ می ترسم.

از آدم ها که می دون این سو و اون سو، از پرنده ها که با بال های زخمی پر می کشن، از موش ها و سوسک ها که بعد از هر آژیر سفید همراه آدم ها از سوراخ ها میان بیرون، از آمبولانس و نفر بر و نعش کش می ترسم.

از لباس سربازی و کلاه خود و تفنگ و تانک می ترسم. از صدای گریه و جیغ و عربده می ترسم. از نارنجک و موشک و بمب خوشه ای می ترسم.

از خون می ترسم.

از درد می ترسم.

از مرگ می ترسم.

از آسمون نارنجی و شهاب های ناگهانی شب های کودکی ام، که تو یک لحظه صدها نفر رو می کشتن و ترکش هاشون هنوز تو تن نسل بدبخت من هست می ترسم.

بچه های خونین و مالین، زخمی جنگ و تجاوز و وحشت و بی مادری، عاجز و درمونده از سرنوشتی که مالیخولیایی نسلی سوخته براشون رقم زده...

من می ترسم.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 21:32 |

بی هیچ مقدمه ای باید بگم، با چیزی به اسم ازدواج مخالفم، طوری که در فرهنگ و قانون و شرع ماست: در برابر فلان و فلان و فلان، زوجه "دوشیزه" فلان خانم را "در اختیار شما" قرار می دهیم. اوج ترکوندن "دوشیزه" هم اینه که بار سوم بله می گه که هم ناز کرده باشه و هم زیر لفظی گرفته باشه.

از همین تریبون اعلام می کنم که از چنین معامله ای حالم به هم می خوره. همینجوری می شه که همسر رو هم مثل کالا "ابتیاع" می کنن.

واهمه ای ندارم از گفتن این جمله: زنده باد شراکت (partnership).

یه واقعیتی وجود داره، می دونید؟ دو نفر به هم علاقه مند می شن، همدیگه رو تا حد مرگ دوست دارن، اما از هم دورن، نمی تونن با هم باشن چون احتمالا دو تا خانواده سنتی دارن، نمی تونن سفر برن چون گشت ارشاد دارن، نمی تونن خونه بگیرن چون ازشون عقد نامه می خوان، نمی تونن با خیال راحت تو خیابون راه برن چون هر لحظه ممکنه یه یارویی که سر تا پاش دو زار نمی ارزه بیاد بگه چه نسبتی با هم دارین. 10 سال با این بدبختی و فلاکت سر می کنن تا اینکه به این نتیجه برسن می تونن کنار هم آینده خوشبختی داشته باشن، به این نتیجه هم می رسن. ازدواج می کنن. اما ده سال گذشته و عشقشون سرد شده. سال یازدهم طلاق می گیرن.

ای بمیرید! خب اگه همون سال اول "به اصطلاح" ازدواج می کردید که دست کم می تونستید با هم باشید، سفر برید، حامی هم باشید و طعم با هم بودن رو بچشید. چرا فکر می کنید حتما باید تعقل کنید تا به جایی برسید که با هم "پیمان ابدی" ببندید. چیزی به این اسم وجود نداره داداش من! ابدیت لحظه عشقه. آدم مگه کف دستشو بو کرده؟

از چی می ترسید جماعت؟ از اینکه تو یکی از پنج کشوری زندگی می کنید که برای روابط جنسی (و حتی در کشور ما غیر جنسی) محدودیت و جرم تعیین می کنه؟ راه حلش ساده است. اسمش ازدواجه. قوانین رو خودتون تعیین کنید. چارچوبی به اسم ازدواج با قوانینی مشابه پارتنرشیپ. کسی مگه کاری بهتون داره؟ هر وقتم به عدم تفاهم رسیدید...

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

پی نوشت: وقتی شمالی اومد و ماه از شرق طلوع کرد و عطر شب بو مستتون کرد، بدونید که روزهای خوشی در انتظارتونه...

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 22:28 |
به یاد آنان که در برابر تندر می ایستند، خانه را روشن می کنند و می میرند

۱۴ مرداد اسم همه وبلاگ ها "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" است.

برای پیوستن به این حرکت، در قسمت نظرخواهی 14 مرداد نام وبلاگ خود را وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com ميل بزنيد تا به ليست وبلاگ ها اضافه شوید.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 21:15 |
رنجنامه افشا گرانه خانواده هاي مجيد توكلي،احمد قصابان واحسان منصوري به رياست قوه قضاييه:جزييات شكنجه دانشجويان دربند پلي تكنيكي

ضرب و شتم شديد دانشجويان با زدن ضربات مداوم و وحشيانه كابل و شلاق به كمر و پشت آنان، ضربات شديد مشت و لگد به سر و صورت دانشجويان به نحوي كه منجر به شكستگي سر و بيهوشي آنان و انتقال به بهداري اوين شد، ايستادن 7 نفر از بازجويان بر روي بدن(كمر،سر و صورت) دانشجويان توام با زدن لگدهاي مداوم به بدن آنان، سرپا نگه داشتن اجباري و مداوم به مدت چند شبانه روز همراه با ضرب وشتم، تهديد به قتل اعضاي خانواده و خود دانشجويان،نگهداري در سلول هاي 1×1 به صورت طولاني مدت ،گرسنگي دادن چند روزه،ضرب وشتم شديد در هنگام دستگيري به نحوي كه مسول بند 209 از تحويل گرفتن دانشجويان خودداري مي كند، فحاشي و تحقير مداوم با كلمات ركيك و توهين آميز،ممانعت از ويزيت دانشجويان توسط پزشك بند،پخش صداهاي زجرآور در سلول انفرادي دانشجويان و بسياري موارد ديگر بخش هايي از شكنجه هاي قرون وسطايي انجام شده بر روي دانشجويان مظلوم پلي تكنيك طي 80 روز گذشته براي اخذ اعترافات دروغين بوده است.

 

دانشجویان بازداشت شده مورد انواع و اقسام آزارهای جنسی قرار گرفته اند. بازجوهای وزارت اطلاعات در طول مدت بازجویی، دانشجویان را به شیوه های مختلف مورد اذیت و آزارهای جنسی قرار می دادند. به عنوان نمونه دانشجویان را به پشت روی زمین می خواباندند و لباس هایشان را از تنشان خارج کرده و به شیوه های مختلف مانند بطری نوشابه، تخم مرغ داغ و… آن ها را مورد تهدید قرار می دادند. شدت ضرب و شتم و شکنجه های روحی روانی دانشجویان به حدی بوده که صدای گریه و ناله های ایشان از اتاق های بازجویی و سلول های انفرادی به گوش دوستانشان که در اتاق های بازجویی یا سلول های مجاور قرار داشتند می رسیده است. در اثر آزار و اذیت دانشجویان توسط تیم بازجویی و برخی از نگهبان های بند 209 زندان اوین چند نفر دانشجویان در طول مدت بازداشت دست به خودکشی زده اند که آثار این عمل هنوز روی بدن آن ها قرار دارد.

جزئیات تکان دهنده دیگری از شکنجه دانشجویان بازداشت شده فاش شد

دانشجویان بازداشت شده مورد انواع و اقسام آزارهای جنسی قرار گرفته اند. بازجوهای وزارت اطلاعات در طول مدت بازجویی، دانشجویان را به شیوه های مختلف مورد اذیت و آزارهای جنسی قرار می دادند. به عنوان نمونه دانشجویان را به پشت روی زمین می خواباندند و لباس هایشان را از تنشان خارج کرده و به شیوه های مختلف مانند بطری نوشابه، تخم مرغ داغ و… آن ها را مورد تهدید قرار می دادند. شدت ضرب و شتم و شکنجه های روحی روانی دانشجویان به حدی بوده که صدای گریه و ناله های ایشان از اتاق های بازجویی و سلول های انفرادی به گوش دوستانشان که در اتاق های بازجویی یا سلول های مجاور قرار داشتند می رسیده است. در اثر آزار و اذیت دانشجویان توسط تیم بازجویی و برخی از نگهبان های بند 209 زندان اوین چند نفر دانشجویان در طول مدت بازداشت دست به خودکشی زده اند که آثار این عمل هنوز روی بدن آن ها قرار دارد.

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 16:23 |
آنکه در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

تحکیمی ها مقابل در دانشگاه امیر کبیر

نیروهای انتظامی و لباس شخصی صبح امروز (۱۸تیرماه) با حمله به تحصن اعضای شورای دفتر تحکیم وحدت در برابر درب ولی عصر دانشگاه پلی تکنیک اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت را بازداشت کردند. اسامی بازداشت شدگان: محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی

اصل خبر

متن بیانیه دفتر تحکیم وحدت به مناسبت ۱۸ تیر:

به نام خدا برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم

بیانیه اعلام تحصن شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در پاسداشت ۱۸ تیر در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.

هرچند دنیای دانشگاه و حدیث رفته بر آن در چند صباح گذشته از این، و در این کنونِ پر سئوالِ بی جواب، به رنگِ سیاه ظلم و ستم آغشته است. ما که خاطر از دشنه ی سبزوار داریم و یادمان با زندان و تعلیق و تعطیل و ستاره رنگین است؛ در انتظار آزادی دوستان دربندمان ننشسته ایم؛ که ایستاده و استوار چون آنان برای رهایی شان رها از خویش گشته ایم.شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در شرایطی اقدام به تحصن در راستای استیفای حقوقی از دست رفته می کند که انفعال و مصلحت سنجی پاره ای از روشنفکران و سیاستمداران بر جای حقیقت گرائی و حق محوری نشسته است. در نتیجه غبار یأس و ناامیدی دامن جامعه را آلوده است. ما فریاد نسلی هستیم تاوان پرداز نخواسته ها و نکرده ها. مگرنه اینکه نسل ما نسل بی انتخاب است؟ نسلی که پرسشهایش بی پاسخ و کنشش واکنش تعبیر می شود. رسالت روشنفکر دمیدن در شیپور آگاهی است. آگاهی از رهگذر شنیدنِ پاسخِ پرسش حاصل می شود حال آنکه روشنفکران زمانه ی ما را یارای برآمدن از پس پرسشهای ما نیست.

نگاه به قدرت به مثابه ابزار سلطه بر مردمانی که در شناسائی و خواست حقوق شهروندی خویش درمانده اند مشخصه ی کنش سیاستمداران و حاکمانی است که در پس نقاب عدالت و آزادی و دینداری دروغینشان پنهان شده اند، و در این میان نسل ماست که مسرور از نقاب برافکندن از چهره ی دروغین مدعیان، منادی عدالت و آزادی است. دانشگاه زنده است پس نسل ما زنده است، و فریاد آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر از کنه وجود آن سربرمی آورد.امروز هیجدهم تیرماه، هشت سال پس از تیرماه جاودان یکهزار و سیصد و هفتاد و هشت ـ روز تبلور روح اعتراض دانشگاه بر استبدادزائی و استبدادخوئی ـ بود. پس امروز که کوله بار پرسشمان از علل استبداد رفته بر وجودمان، پاسخی از صدائی نمی شنود به بست سرور حیات منحصر به فرد خویش نشسته ایم تا به مردمان و نسلمان و روشنفکران و اساتیدمان و سیاستمداران و حاکمانمان، بود وجود پرسشهایمان را در این زمانه ی سراسر نیاز که کویر تشنه ی عطشناک جستجوگر ذهنمان لطافت بارش بارانی را احساس نمی کند، یادآور شویم. از این رو بدانید که هم اینک به بست غم ننشسته ایم. که آرمانهایمان بساط بستمان است.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت

۱۸ تیرماه ۱۳۸۶

مرتبط

همه حاضران در دفتر ادوار تحکیم وحدت بازداشت شدند

نیروی انتظامی نمی داند بازداشت شدگان کجا هستند

بیانیه تحکیمی ها در اعتراض به بازداشت های امروز

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:33 |

تهران - خبرگزاری آزاد بی زبان:

ما از نوشتن و ننوشتن حذر شدیم

توقیف کرده اند قلم را و فکر را

تصریح می کنیم که ما در به در شدیم

آگاه نیستند منابع ز حال ما

تیراژ خوب بود، بله حتما نظر شدیم

حالا به بند بند اوین می برندمان

نوبت به ما رسید، خدایا! خبر شدیم!

وارونه شد کنون حرم سرنوشتمان

از دست روزگار دگر جان به سر شدیم

خودکارهایمان ننوشتند در خلاء

با «خون خود نویس» نوشتیم، «شر» شدیم

تشویش ذهن و نشر اکاذیب باز هم؟

این اتهام های شما را ز بر شدیم

با چند بازداشت که از رو نمی رویم

ما بر بلای مردم ایران سپر شدیم

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 23:6 |
چه کلیشه مزخرفی است این که آدم حتما باید چیزی از دست بدهد که قدرش را بداند و چه قدر به واقعیت نزدیک.

سیل متحرکم من. هر وقت دلم می خواهد می بارم. دیروز که گریه می کردم کسی نبود، امروز که گریه می کنم جایی نیست.

امروز دلم می خواهد بنشینم پشت میز، روزنامه ها اطرافم پخش باشند و بنویسم. دلم می خواهد روی کاغذ بنویسم، روی سربرگ هم میهن. احساس تعلق می کنم به این چهار خانه کاهی. مثل همیشه از دیدن احمد زید آبادی قند آب می شود توی دلم. عشق می ورزم از کودکی به خودش و به آرامش گندمی اش و کنایه هایی که لا به لای صحبت آرامش به کار می برد دلم را خنک می کند. او حرف می زند و من می بارم. می گوید "تظلم خواهی" و من میان گریه می خندم. دلم می خواهد محمد رهبر - این تازه داماد عجیب ضد زن دوست داشتنی-  بیاید کنارمان بایستد. روزهای چنین و بدتر از این بود حتی، بیست و هفتم خرداد و سوم تیر. توی تحریریه میراث نشسته بودیم و احساس مرگ داشتیم و ناچار باید از گل و بلبل می نوشتیم. محمد رهبر خاموش است. مرد مثل خیلی کارهای دیگری که نباید بکند گریه هم نمی کند اما من به برکت زن بودنم به جای تمام بیچاره هایی که نمی توانند گریه می کنم. در کمال آرامش. انگار که دارم رباعی از دل برآمده می سرایم.

باور نمی کنم این پشت خطی که با عطریانفر صحبت می کند و صدایش دارد از روی اسپیکر موبایل عطریان برای همه مان پخش می شود خاتمی باشد. رای اولی که بودم، وقتی دیدمش گریه کردم. - چه قدر در زندگی ام گریه کرده ام، جایش کار مفید می کردم الآن اینجا نبودم- عصبانی نیستم از دستش. متنفر هم. هنوز هم حس خوبی بهم می دهد.

چلیک چلیک عکس گرفتن های جواد منتظری حس "خبر شدن" بر می انگیزد در من. حس پزشکی را دارم که خودش مریض است و همکارانش برایش نسخه می پیچند.

تکرار می کنم: نه فکر کنی ترسیده باشم، باز هم عاشق می شوم. باز هم می نویسم. بیماری روانی دارد خودکار بیکم. بگذارید هر چه قدر می خواهد آبی باشد.

پی نوشت: عادت کردن آسان نیست، هزار بار هم که تکرار شود، وقتی که قلمت را به زور از دستت بگیرند و نگذارند بنویسی، حال آنکه تو بیماری نوشتن داری. گو صد هزار بار، عادت نمی شود.

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 13:14 |
روزنامه  توقیف شد. عادت نمی کنم. عادت نمی کنم. احساس مرگ دارم.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 19:27 |

 

 

پی نوشت: بگذارید در این کشتزار گریه کنم

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 21:42 |
شهاب حسینی نقش یه روشنفکر آزادیخواه فیلسوف رو بازی می کنه. قراره عاشق یه سارای یهودی بشه (که احتمالا اواخر فیلم به اسلام خواهد گرایید) و برای عشق همکلاسی هاش شعر می خونه. این صدا و سیمای جمهوری اسلامیه که دختر و پسر رو در حالی که دست هم رو به سختی می فشارن نشون می ده، وقتی که حبیب پارسا خوندن شعر عاشقانه اش رو خطاب به اونها تموم می کنه.

اگه بگم چرا عشق یه دختر بی حجاب و یه پسر اتو کشیده رو تقدیس می کنید اما عشق و ظاهر من رو گناه می دونید و به خاطرش کتکم می زنید و می اندازیدم زندان، می گن چون اون مسلمون نیست ولی تو هستی. هیچ راه در رویی هم نیست. مسلمون به دنیا اومدی و مسلمون باید از دنیا بری. در نتیجه تا آخر عمرت باید حجابت رو سفت رعایت کنی و دور عشق رو خط بکشی.

آیا من اشتباه می کنم یا این برادران و خواهران کج اندیش ما مدام خودشون رو نقض می کنن؟

پی نوشت: آقای پلیس! دوستتان ندارم. چون وقتی می بینمتان از ترس دست و پایم می لرزد.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 0:38 |
به یاد معلمان، کارگران، روزنامه نگاران، دانشجویان، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و دگر اندیشان دینی در بند و پیشکش به عباس امیر انتظام، پدر زندانیان سیاسی ایران

بنفشه پشت میله ها دوباره در ۲۰۹

درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹

طنین «زنده ام هنوز»، صدای «من نمرده ام»

شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹

گلوله های آتشین برای مرگ تیرگی

نهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹

هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزار

دو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹

به دست پرتوان زن، به نام تو به نام من

کشیده شد هزار و یک نگاره در ۲۰۹

خروششان خروش رود، صدایشان یکی سرود

خزان شکست، نغمه بهاره در ۲۰۹

دو آفتاب پر فروغ نهان به زیر چشم بند

سقوط شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹

«سارا لقایی»

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:6 |
من موندم این هیفوز چه قدر پول داره که هم به کمپین یک میلیون امضا پول می ده، هم کل جنبش زنان رو ساپورت می کنه، هم جنبش دانشجویی رو و احتمالا اینطور که پیش می ره معلم ها و کارگرها رو! پس دولت هلند چرا جلوی این مرکز رو نمی گیره که داره کل ارز مملکت هلند رو خارج می کنه؟

راستی! ور ندارن اسم پلی تکنیک رو تغییر بدن به گل محمدی!!!

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:20 |
چشم هامو باز کردم به روی دنیای نکبت. الحمد الله نه معده درد سه روز پیش رو داشتم، نه گردن درد دو روز پیش رو و نه دل درد دیروز رو. اما چند ثانیه بیشتر نگذشت که درد بزرگتری به سراغم اومد.

خونده بودم که بچه های پلی تکنیک چه بلایی سرشون اومده. دزدیدن لوگوی نشریات منتقد و توهین به مقدسات و مقامات کشور. و می دونستم که بچه ها رو کتک زدن. اما اینکه در ادامه سناریو حکم ارتداد سه تا از بچه ها رو صادر کردن...

باشه تند نمی نویسم. ذاتا آدم رادیکالی هم نیستم. تحت تاثیر شرایط روحی ام بوده همه چیزهایی که گفتم. اما چنین کاری که بسیج یا نیروهای موسوم به بسیج دانشگاه امیر کبیر در اثر دق دلی رسوا شدن رییس جمهور تو روز دانشجو انجام دادن جز "عدم وجود شرافت" نشانگر چیه؟ حکم ارتداد یعنی خون اون سه نفر مباهه. یعنی هیچ کس مسوول جون اونها نیست. چنین چیزی واقعیت هم نداشته باشه شایعه خطرناکیه که امنیت جانی رو از اون سه نفر سلب می کنه.

بازم همون پلاکاردها. باز هم همون سیاه بازی های سیاه پوشی "مرگ اسلام در دانشگاه" و این بار موکت پهن کردن زیر پل حافظ و اقامه نماز ظهر. باز هم نیروهای لباس شخصی سر هر کوچه تو ولیعصر و حافظ و انقلاب. با جای مهر های گنده و قیافه های تابلو. و این بار سختگیری بیشتر تو ورود به دانشگاه. کنترل کارت زیر ذره بین و گشتن کیف. و این بار نتونستم برم تو و کنار دوستانم باشم.

باز هم سرکوب کارگران و اخراج معلمان. باز هم توسری برای روسری. حالا من می گم به دستی که شلاق مرگه بگو نه... شما حرف خودتون رو بزنید.

پی نوشت ۱: بچه های امیر کبیر خواستن آزادی زنده بمونه

پی نوشت ۲: بابک زمانیان رو آزاد کنید!

پی نوشت ۳: تنها سکوت و سکوت. سکوت بی امید.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56 |
آقای رییس

مبادا مبادا راه انداخته اید. چیزی شبیه فریادهای وا مصیبتا که بارها از همفکران شما شنیده ام. احساس می کنید ارتش ۷۰ میلیونی دارید و چندصد هزار نفری سنگ انداز که در مقابل بمب های کروزتان انتفاضه می کنند. انکار نمی کنم که انتخاب شما لکه ننگی تاریخی است که از دامن ملت ایران پاک نمی شود. اما به یادتان می آورم که شما تنها چهار میلیون رای داشتید. از «احترام به رای و انتخاب ملت» که حرف می زنید ناخودآگاه خنده ام می گیرد.

به شما گوشزد می کنم. همه تریبون ها را از ما گرفته اید. انجمن های دانشگاهی مان را. شوراهای صنفی مان را. سایت ها و وبلاگ هایمان را. راحت نباشید و نیاسایید که یک حنجره برای ما کافی است. خوب می دانم. همین که من طور دیگری فکر می کنم شما و همفکرانتان شب خوابتان نمی برد.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:31 |
من در مملکتی زندگی می کنم که اگر بروم در پیاده رو دادگاه انقلاب بنشینم می روم اوین، اما اگر به در و دیوار سفارت انگلیس سنگ بزنم بزرگم می دارند. اگر فراخوان هشت مارس را امضا کنم باید بازجویی پس بدهم اما اگر به فراخوان انصار حزب الله لبیک بگویم و در راهپیمایی بزرگ بعد از نماز جمعه در اعتراض به حضور مانکن در خیابان شرکت کنم تقدیس می شوم. همچنین در مملکتی که من زندگی می کنم راجع به سایز مانتو و قد شلوارم حکومت باید تصمیم گیری کند.

خوب است اتفاقا. اگر طرح ضربتی مبارزه با بدحجابی نبود خیلی ها فکر می کردند مملکت آزادی دارند. چون خیلی ها کارشان به کتاب قانون یا دادگاه انقلاب نمی افتد اما همه کارشان به خیابان می افتد.

آهای آقای رییس جمهور که قبل از آمدنت گفتی «مگر کار مملکت خلاصه شده به مانتوی خانم ها» می دانم که کاره ای نیستی. اما این بار که کارت به کاره ها افتاد بهشان بگو هنوز آدم هایی در این مملکت هستند که قصد مردن ندارند. در ثانی. جلوی انقلاب مخملی را می توانید بگیرید، با انقلاب ریملی چه می کنید؟

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:39 |
این شعرک را به خبرنگاران آزادی خواه ایران و استاد بزرگ روزنامه نگاری و زندگی ام ساقی لقایی تقدیم می کنم:

تهران - خبرگزاری آزاد بی زبان:

ما از نوشتن و ننوشتن حذر شدیم

توقیف کرده اند قلم را و فکر را

تصریح می کنیم که ما در به در شدیم

پاسخ نداد کس که چرا این چنین سریع

از «فکر» تا به «کیس» همه زیر و زبر شدیم

آگاه نیستند منابع ز حال ما

تیراژ خوب بود، بله حتما نظر شدیم

حالا به بند بند اوین می برندمان

نوبت به ما رسید، خدایا! خبر شدیم!

وارونه شد کنون حرم سرنوشتمان

از دست روزگار دگر جان به سر شدیم

خودکارهایمان ننوشتند در خلاء

با «خون خود نویس» نوشتیم، «شر» شدیم

«ثبت است بر جریده عالم دوام ما»

حافظ در این زمینه گفته که ما هم اثر شدیم

تشویش ذهن و نشر اکاذیب باز هم؟

این اتهام های شما را ز بر شدیم

با چند بازداشت که از رو نمی رویم

ما بر بلای مردم ایران سپر شدیم

«سارا لقایی»

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:20 |

از اونجایی که تصمیم گرفتم طی یک اقدام ساختار شکنانه ماشین پیر مغان رو خلاص کنم و از خرابات جیم بزنم رفتم ثبت نام کردم آموزشگاه رانندگی. آقا (یا خانم)! از برخورد اول چه اتفاقاتی که تو این آموزشگاه نیفتاد! خانم منشی به ادامه فامیلی من گیر داد: این یعنی چی؟ گفتم: اسم دهمونه. فکش افتاد! خب بگم اسم یکی از ایالت های آمریکاست؟ خب اسم دهمونه دیگه! این همه آدم اسم دهشونو گذاشتن ته فامیلیشون. اونم والا به خدا ما نذاشتیم، پیر مغان گذاشته. لابد انتظار داشت بگم اسم یه منطقه ایه، یه ناحیه ایه، اما من اطلاعات دقیق بهش دادم و اون تعجب کرد.

 

شش ساعت تئوری آیین نامه داشتیم و چهار ساعت فنی. آیین نامه عوض شده. یه کتاب 210 صفحه ای با مضمون سخت تر. هر دو کلاس هم امتحان دارن. اگه پاس نشی معرفی ات نمی کنن برای دوره شهر. البته تو ایران که کار نشد نداره! تو دوره ما یه 10 تایی دختر بودن و یه خرده کمتر هم پسر. کوچکترین یه پسر 18 ساله بود و بزرگترین یه خانم 40 ساله. این خانمه کنار من می نشست هفت بار کتاب آیین نامه رو خونده بود و شوهرش هم بهش وعده داده بود اگه مقدماتی قبول شه بهش جایزه بده و از این جور صحبت ها. موقع امتحان یه آقای اسدی نامی که پنج بار آیین نامه مقدماتی رو رد شده بود اومده بود دوباره امتحان بده. منم مثل گاو نشسته بودم، فقط یه بار کتابو خونده بودم و هیچ استرس نداشتم. اما خدایی اش اینا رو که دیدم ترسیدم. گفتم لابد جدیه من جدی نگرفتم. خدایی اش خیلی ها هم رد شدن اما خدا رو شکر من قبول شدم. با کسایی که از دوره های قبل اومده بودن 40 نفر می شدیم. 80 درصد دخترا قبول شدن اما پسرا 60 درصد رد شدن. تحلیل من قانون گریز بودن مردهاست.

 

سر امتحان فنی استاد اول از پسرا پرسید بعد بیرونشون کرد. همون خانمه گفت: وای! خدا رو شکر! آبرومون می رفت! این یکی چون امتحانش شفاهی بود هم پسرا و هم دخترا خراب کردن. اما دخترا خیلی بیشتر! انقدر هول می شدن که نگو و من تازه فهمیدم تفکیک جنسیتی آقای استاد به نفع دخترا شده. خدایی اش درس جواب دادن ترس داره اما اونا نمی دونین چی بودن! من تعجب می کردم. بابا پسره جوون بود، سن و سالی نداشت. اصلا هم ابهت نداشت. فقط امیدوارم سر امتحانای اصلی این بلا سرم نیاد و خودم خرابکاری نکنم از بس که به جونشون غر زدم!

 

کلاس شهرم امروز شروع شد. به دلیل این قانون مضحک همراه (اونم همراه محرم بالای 15 سال) ساقی بیچاره مجبور شد 8 صبح با من از خرابات بزنه بیرون. چه قدر ذهن این قانون گذارا فاسده! مگه تو دو ساعت تو ماشین چه اتفاقی قراره بیفته؟ حالا نمی شد این حفظ ناموس شیعه رو اختیاری کنن؟ بلکه یکی همه کس و کارش کار و زندگی داشتن! مربی زن هم که خیلی کمه! مربی ام صداش خیلی گیراست اما خودش شکل اسیه!

 

-         خانم خراباتی تا حالا پشت فرمون نشستین؟

-         نه

-         اصلا؟

 

ای بابا! پیر مغان تا حالا نشده بعد یه سفر بیاد دنبال من بدبخت، با ماشینش منو ببره تمرین رانندگی؟

 

خلاصه. استاد نشست پشت فرمون و من کنارش. نیم ساعت همینجوری می روند و من نظارت می کردم. خدایی اش عین عمو پورنگ رانندگی می کرد. اونم عمو پورنگی که حرفای فمینیستی جلوش بزنی. نگه داشت و یه یک ساعتی از نحوه سوار شدن و پیاده شدن و کلاج گرفتن و گاز دادن و دنده جا زدن و اینا حرف زد. تازه یه چوب گرفته بود دستش که اگه خواست به دست من اشاره کنه یه وقت دستش نخوره که اسلام به خطر بیفته. بعد نوبت کنترل پدال ها با پا شد و اینجا اوج داستان بود:

 

- پای چپ که کلاج رو می گیره پای پدره. پای راست که مخصوص گاز و ترمزه پای مادره. پای چپ خشن و پای راست نرم و لطیف کار می کنه. درست مثل پدر و مادر... چرا اونجوری نگاه می کنین؟

-         چیزی نیست. سیستم مردسالارانه حاکم بر قوانین رانندگی متعجبم کرد.

-         آها!

 

حالا نمی دونم این آها که گفت یعنی فهمید یا نه. اما چه نکته ای. با خودم فکر کردم تو این مملکت مامانتم شیرین عبادی باشه، باباتم یکی مثل شیرین عبادی باشه، امکان نداره بتونی سالم و بدون تربیت مردسالارانه بار بیای. اون از رسانه ملی اش که یک سره تعدد زوجین رو تبلیغ می کنه، اون از قوانین ضد بشری اش که ور می داره به قانون مضحک مهریه که خودش زیر سواله تبصره مضحک تر عندالاستطاعه اضافه می کنه، اینم از آموزش رانندگی اش. این تفکر و تربیت تو فرهنگ ما ریشه دوونده.

 

نتیجه گیری: وقتی بچه تون به دنیا اومد 24 ساعت فرصت دارید از مملکت خارج شید.

 

پی نوشت: دعا کنید من بار اول آیین نامه و شهر رو قبول شم. یه شیرینی اینترنتی به همتون می دم. اگه قبول نشم همین اندک اعتماد به نفس کاذب که تنها دارایی منه مورد مخاطره قرار می گیره. 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 12:10 |

امید عزیز پستی نوشته بود در تحلیل اینکه شرکت زن ها در تجمع 8 مارس بدون حجاب استراتژی درستی داره یا نه. امید سعی کرده قضیه حجاب رو ریشه یابی کنه. جالب تر از این پست کامنت آبتین و جواب امید به اون کامنته.

 

کامنت آبتین: «امید به نظر تو فرهنگ فعلی مردای ما از اعراب 1400 سال پیش بالاتره؟ فکر میکنی اگه حجاب آزاد باشه مردای این مملکت وسط بازار آمپر نمی ترکونن؟
بگذریم از این که شاید کم نباشن دخترا و زنایی که جنبه آزادی زیادی، رو نداشته باشن.
این که از اون اول حجاب اجباری شده اشتباه بوده. اون اوایل که پشت سد آب کمی جمع شده بود باید سد خراب میشده نه الان که اگه سد خراب بشه همگی غرق میشیم. منم با حجاب مخالفم ولی به نظرم مساله برداشتن حجاب یک پروسه خیلی طولانیه. قبلش باید خیلی کارا بشه، خیلی فرهنگ سازیا لازمه. شاید برای 8 مارس 2020!»

 

جواب امید: «باهات موافقم آبتین! چون هم این رو به چشم دیدم هم از کسانی که من و تو خوب میشناسیمشون شنیدم: که چرا این دخترا رو جمع نمی کنن، ما بیرون میبینیم حالمون بد میشه!!!! حالا تصور کن یهو پوشش آزاد بشه! اما مساله از دید اون کسی که سالها تو مدرسه، دانشگاه و جامعه مجبور به سر کردن مقنعه سیاه بوده یخورده فرق می کنه! اون دنبال حقشه! در ضمن فکر کنم اینجوری هم نباشه که همه غرق بشیم، فوقش نفری 7 یا 8 قلپ آب بخوریم. یادت باشه حضوری ایندفه راجع به این مساله با هم حرف بزنیم!»

 

از امید ممنونم که به این مسایل فکر می کنه و می پردازه. از آبتین هم ممنونم که تو انتقاد از مردها (فروتنانه یا واقع گرایانه)خودش رو هم شریک می کنه و دست کم تو این تحلیل کوتاه نگاه از بالا به پایین نداره و احتمال انحراف رو متوجه هر بنی بشری می دونه. حالا با تاکید بر اینکه یک فمینیست هستم، هیچ مشکلی با مردا ندارم، در جمع های ضد مرد همیشه از حق دفاع کردم و نصف دوستام و دوستای بسیار خوبم مرد هستن می خوام نه تحلیل که یکی از دغدغه های شخصی ام رو بازگو کنم. امیدوارم بیان درستی داشته باشم تا سوء تفاهمی پیش نیاد.

 

12 سالم بود. داشتم تو خیابون راه می رفتم که پسری از پشت سر روسری منو بلند کرد که موهامو اندازه بزنه. مات و مبهوت نگاش کردم. هیچ وقت نفهمیدم منظورش چی بود اما این صحنه برام اونقدر چندش آور بود که ساعت ها بی اختیار گریه می کردم.

 

16 سالم بود. عروسی خواهرم. احساس کردم یکی از فامیلای خیلی نزدیک که 10 سال از من بزرگتره (و همیشه منو به نسب فامیلی صدا می زد اما من به اسم کوچیک صداش می زدم) داره به شدت به سمت من نگاه می کنه اما گیج گیجه. خط نگاهش رو دنبال کردم و متوجه شدم دامنم بیش از حد بالا رفته. واکنشی نشون ندادم اما در خودم میل شدیدی حس می کردم به کتک زدنی از روی غریزه.

 

سنم که بالاتر رفت تجربه ها در حد غیر قابل بازگو بودن پیچیده و پیچیده تر شد. فهمیدم مردها قدرت و تخیل با چشم عریان کردن دارن. عریان می کنن، پستی ها و بلندی ها رو به دقت ترسیم می کنن و ... . و در این کار اونقدر بی دغدغه و آسوده عمل می کنن که هر زنی که قوی حس کنه می فهمه. شما که زن هستید، تا حالا نشده احساس کنید توی عمومی ترین گذرگاه ها یا ماشین ها نگاه آدمی «دست در جیب» لباس های شما رو سراپا می دره؟ امید می گه «خوب بهترین راه هم برای مردان hot عرب پوشوندن زن در بقچه ای است که کمترین منفذ را به بیرون داشته و حداقل مردان در وسط بازار آمپر نترکونن» اما به نظر من اگر قانونگذار چنین تحلیلی داشته تئوری اش کاملا شکست خورده. و از شما می پرسم، این نگاه قادر نیست چادر و ابا و پوشیه و حتی آجرهای خونه شما رو بدره؟

 

همیشه این آدم ها به اصطلاح عمله و ارازل و اوباش نیستن. گاهی اهل فکر و منطق و دانشن. اهل موسیقی، کتاب، شعر. و البته به اندازه گروه بالا (بدجنسانه بگم) ناشی نیستن.

 

این شاید همون یا شبیه همون چیزیه که محمد رهبر اسمش رو می ذاره سرگیجه مردهای ایرانی که تو سفرهای خارجی بهش دچار می شن، وقتی که چرخ های هواپیما بسته می شه و گره روسری ها باز. این همون نگاهیه که «زن» رو در نهایت در نظر تبدیل به حفره می کنه.

 

من معتقدم این چیزی غیر انسانی نیست. صرفا یک ضعفه. یک غریزه مریضه حاصل یک تربیت غلط. و در جهان واقعی و حقیقی هیچ کس قدیس نیست که ذاتش از چنین مریضی هایی مبری باشه. این در مورد خود من هم صدق می کنه.

 

می ترسیدم و می ترسم از اینکه غریزه من هم مثل خیلی ها (که در تجربه های من بیشتر مرد بودن تا زن) درست تربیت نشده باشه. متاسفانه عفت و شرم و حیایی که بر خانواده من هم مثل خیلی از خانواده های دیگه ایرانی حاکم بود باعث شد مجبور بشم بخشی از شخصیتم رو که سفید سفید بود خودم بسازم و برای اصلاح بخشی که به اشتباه نوشته شده بود سختی های زیادی رو تحمل کنم. سختی زیاد کشیدم و اشتباهاتی کردم که گاه گذشتم و گاه به خاطرشون هرگز خودم رو نبخشیدم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 0:14 |
به روایتی ۱۳ نفر و به روایتی ۲۰ دانشجوی دیگه به کمیته انضباطی احضار شدن. از این بین ۶ نفر از بچه های دانشکده علوم اجتماعی ان که اکثرا بیشترین هزینه رو می دن. برای علی بیاره (دانشکده مدیریت) بی اینکه احضار بشه حکم اومده. از دانشکده ما هم احمد موسوی احضار شده.

چه قدر ستاره باید به این شب طولانی اضافه بشه؟ چرا تن شب نمی سوزه؟ چرا صبح نمی شه؟

پی نوشت: اینک ضربان قلب ما را بشمار

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 17:36 |
با پست آخر پرده نشین عزیزم تشویق شدم به نوشتن اینکه:

از اون تریپ هاییه که به راحتی با هر جماعتی جور نمی شه. من یه جورایی پوپولیستم. هر نوع دوستی دارم. در نهایت تسامح و تساهل سعی می کنم تفاوت و اختلاف نظر رو بپذیرم و با آدم های مختلف در صلح و صفا زندگی کنم. اما اون این طوری نیست. به فلسفه و منطق خیلی اهمیت می ده. به صادق هدایت و خیام هم خیلی فکر می کنه. اصلا از نامزدش به خاطر این جدا شد که وقتی حرف می زد نمی فهمیدش. تو صومعه تنهاست. گاهی پیش ما می آد، خیلی کم حرف می زنه و می ره. نهایت حرفش برای تحقیر یک آدم «مضحک»ه.

اون شب که آل سعود با صدای غش غش خنده وارد اتاق شد هرگز فکر نمی کردم ماجرا این باشه. «اون» به آل سعود مراجعه کرده بود و گفته بود حالم بده باید با یه پسر حرف بزنم. و آل سعود که ید طولایی در چت کردن داره نشسته بود براش چت کرده بود و چند تا شماره گرفته بود. حین چت سنش رو ۲۲ نوشته بود و «اون» با جدیت گفته بود: نه! من ۲۲ سالم نیست! خلاصه... رشته تحصیلی طرف مرغداری بود.

اون شب به طرز وحشتناکی سرد بود. «اون» تو این سرمای وحشتناک توی حیاط صومعه پای تلفن ایستاده بود و داشت حرف می زد. حرف می زد و کاغذی که شماره رو توش نوشته بود پاره می کرد.

- خب کی همو ببینیم؟

- همو ببینیم؟ برای چی؟

- مثل اینکه خیلی ناشی هستی!

- ناشی خودتی مضحک!

 اومد اتاق ما. همه یک صدا گفتن: قدقدقد! و بعد خندیدن. گفتیم: چه طور بود؟ با چندش گفت: خیلی مضحک بود! و بعد نشست، چای خورد و گریه کرد.

هر نسخه ای که بلد بودم براش پیچیدم: غاده السمان، آخماتوا، قبانی... اون آخماتوا رو انتخاب کرد. حالش خیلی بد بود. کتاب رو برداشت و رفت.

بارها به صورت خیلی ناگهانی یه فریاد تکان دهنده شنیدم: من دوست پسر می خوام! بارها آرزوهای دلخراش شنیدم: کاش یه مزاحم زنگ بزنه یه کم باهاش حرف بزنم! و آه هایی که میخکوبم کرده: ای خدا! کپک زدیم! هیچ ... ای هم نیست!

...

هیچ اظهار نظری نمی کنم. و به پیشنهاد پرده نشین در پایان این نوشته می میرم. شما بگید چرا.

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 0:22 |
دانشگاه امیر کبیر (که فکر کنم بیچاره الآن تو گور تنش بلرزه که اسمش رو رو همچین جایی گذاشتن) یکی از پر خفقان ترین دانشگاه هاست. انتظاماتش به غایت خفنه. تو گیر دادن صد رحمت به دانشگاه تهران. تو زور گفتن هم همینطور. روز یک شنبه که قرار بود احمدی نژاد بیاد امیر کبیر و نیومد، انجمن اسلامی ملغی با همکاری دفتر تحکیم یه برنامه ترتیب داده بود. ما هم که از قبل می دونستیم ساعت ۱۲ دم در حافظ جمع شدیم تا بریم تو. اما چه تو رفتنی؟ گارد امنیتی در حافظ رو گرفته بودن و اجازه ورود حتی به کارمندای دانشگاه هم نمی دادن. این دست خیابون (دست دانشگاه) پر بود از پلیس و نیروهای ضد شورش و اون ور پر از اطلاعاتی. نمکی های بیسیم به دست که با پلیس ها پچ پچ می کردن. دیدن "اکتیویست" خیلی خوشحالم کرد. با بچه های علامه ایستاده بودیم بیرون. یه پلیس دنبالمون افتاده بود و خیلی محترمانه می گفت تا برخورد جدی پیش نیومده بریم. ما هم راه افتادیم و تمام سوراخ سمبه هارو گشتیم. دبیرستان البرز، خوابگاه پسرا و دانشکده هنر هیچ در رویی نداشت. دوستای تخمه فروش از توی دانشگاه برامون کارت آوردن و من بعد کلی تردید در آخرین لحظه که می خواستم کارتا رو بدم و برگردم وارد شدم. آروم و اخمو کارتو نشون انتظامات دادم و وارد شدم. تخمه فروش که پشت سرم می اومد لرزش همه وجودم رو می دید و می گفت: این تابو باید می شکست. از این به بعد دیگه نمی ترسی.

برنامه داشت تموم می شد اما من به آخرین سخنرانی ها و قفل و زنجیر انجمن اسلامی منتصب (درست نوشتم؟) رسیدم. بچه های انجمن ملغی که دفترشون رو نصفه شب با بلدوزر خراب کردن تو روز روشن به پایگاه انجمن جدید قفل و زنجیر زدن. زنجیرش اند مهندسی بود. انقدر کلفت بود که از قلاب رد نمی شد. فقط حلقه اولش رو رد کردن و بعد قفل زدن.

سخنران (که بعد آشنا در اومد) داشت ابراز تاسف می کرد که به دلیل تدابیر شدید امنیتی دانشجوهای بقیه دانشگاهها نتونستن بیان که من فریاد زدم: ولی ما اومدیم! و بعد سوت، کف و لبخند. و من چه قدر حال کردم که رفتم. با اینکه اعتراف می کنم که خیلی ترسیدم.

احمدی نژاد هشت صبح امروز با کلاغ ها به دانشگاه امیر کبیر رفت. می دونید از چه راهی؟ از در ورودی به سالن تربیت بدنی، از اونجا به سلف و بعد آمفی تئاتر. یعنی از یه فضای کاملا مسقف و حفاظت شده که حتی چشم یه دانشجوی عادی هم بهش نخوره و بره یه راست توی آمفی تئاتر برای بسیجی ها سخنرانی کنه. پلمپ چند تا در که از اونا استفاده نمی شده به همین خاطر شکستن.

بعد تجمع با پا درد و سر درد و قلب درد راهی نشر ثالث شدم و حرف هایی زدم که تخمه فروش یک کلمه اش رو هم نفهمید. مدعی شد تنها کسی هستم که هر از گاهی یه لگد محکم به پهلوش می زنم اما من براش توضیح دادم لابد مثل قضیه زهرا کاظمی برخورد پهلوی تو با کف کفش منه چون که هرگز تلاشی برای ضربه زدن نکردم. بعد هم تو کلاس عکاسی یه اکستریم کلوز آپ از آی لول قطرین گرفتم و داشتم به ظرف های شکستنی فکر می کردم و اینکه چرا همیشه یه عنوان به کوزه گر از کوزه شکسته آب خوردم و اینکه این زندگی با عشق بدون معشوق چه قدر داره بهم خوش می گذره!

پی نوشت: واقعیتش رو بخوای، نفهمیدم چرا و چه طور، وسط دعوا و فحش و شعار، تو جوی که هرگز هیچ کس فکر عاشقی هم به سرش می زنه، وقتی که دیدمت، دستم بی اختیار زیر بازوی تو رفت. چند دقیقه ای طول کشید تا به خودم بیام و بتونم گمت کنم. تعمد منو فهمیدی که هیچ برای پیدا کردنم تلاش نکردی؟

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 14:25 |
تقدیم به دانشجوهای ستاره دار:

اینک ضربان قلب ما را بشمار

تا حکم دهند لحظه ها را بشمار

گفتند: سخن نگو، نیندیش، بمان!

تعداد زبان بریده ها را بشمار

پرونده عاشقان آزادی را

تک تک بگشا ستاره ها را بشمار

تعلیق، هزار ترم! تهدید! اخراج!

صفحه پس صفحه ناروا را بشمار

تک واحد آزادی را بیست شدیم

بر جرگه عشق نام ما را بشمار

وآنک که تن سیاه شب می سوزد

معکوس، پسین شماره ها را بشمار

پی نوشت: چون تازه از تنور در اومده امکان تغییرش هست. اما عجالتا چون به دلایل عدیده خوابم نمی بره گفتم پستش کنم.

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 4:17 |

 

مدتیه که حالم خیلی خوبه. در عین حال پریشونم. اضطراب دارم. همه غم های عالم رو توی دلم دارم و باز شادم. درسته. اینا همه علامت عشقه. و من دیشب در حالی که داشتم از تب می سوختم به این نتیجه رسیدم که عاشق شدم. اما هر چی فکر کردم و آدمای دور و برم رو زیر و رو کردم نفهمیدم طرف کیه!

 

اول مردد بودم با «تخمه فروش» برم تجمع. چون ما (من و تو رو می گم) معمولا اینجور مواقع که عشقمون سرشار می شه یه ظرف پیدا می کنیم و به قول بهنود لوه! عشقمونو می ریزیم توش و بعد اون ظرفو هی می پرستیم، هی می پرستیم... گفتم همین مونده که تو این گیر و دار عاشق «تخمه فروش» هم بشم! به قول خودش به! به! اما هر چی فکر کردم در وجود و ظاهر این آدم چیزی (برای دوست داشتن چرا) اما برای عاشق شدن پیدا نکردم. و بعد که مطمئن شدم اتفاقی نمی افته با هم قرار گذاشتیم و رفتیم که فنی رو بترکونیم!

 

اتفاقا چه قدر خوب شد که با هم رفتیم. چون من شعورم به معنی پلاکارد قرمز نمی رسید. اما «تخمه فروش» تا پلاکاردا رو دید گفت: به! به! کمونیستا! کردها رو من زودتر از تخمه فروش پیدا کردم. و تازه کلی هم حال کردم که دیدمشون. اما ترسیدم که این تکثر واسه جماعت ایرانی تکرو دردسر ساز بشه. و درست هم حدس زدم. لنین ببخشه! اما با این بر و بچشون! اولا که از اول برنامه ساز خودشون رو می زدن و هی راه می افتادن می رفتن سردر حقوق و شعار های خودشونو می دادن. بعد هم که پیام ابراهیم یزدی داشت خونده می شد برگه رو از دست طرف گرفتن پاره کردن و بعد بزن بزن. بعد هم هی شعار تحریم انتخابات می دادن در حالی که تحکیم (که مجری برنامه بود) اساسا قصد داشت همه مخالفایی رو که به اصلاح اعتقاد دارن یه جا جمع کنه. بچه های تحکیم هم که خدای آی کیو بودن. جای اینکه شعار قاطی کنن و بلندتر داد بزنن هی به اینا می گفتن هیس! کردها هم از یه ور شعار کردی می دادن که ما اصلا نمی فهمیدیم یعنی چی.

 

با این حال خوشحالم که بعد قرن ها تصمیم گرفتیم تمرین دموکراسی کنیم. با عقاید مختلف جمع شیم یکجا و برای هدف مشترک تلاش کنیم. اما تمرین اول افتضاح بود.

من داد می زدم و «تخمه فروش» سیگار دود می کرد. یکی یه دور با همه هم صدا شدم. سر «درود بر مصدق» با چپ ها و سر «آزادی کردستان» با کردها. اما هی می پریدم وسط دعوا و می گفتم «دانشجو دانشجو اتحاد اتحاد» و دوباره چپ ها می پریدن وسط و می گفتن «کارگر دانشجو اتحاد اتحاد». و یه لحظه «تخمه فروش» رو دیدم که تو اون خر تو خر داد می زد «محمود احمقی نژاد عامل تبعیض و فساد» و قاه قاه خندیدم و همه بر گشتن منو نگاه کردن. آهنگ یار دبستانی همیشه منو دیوونه می کنه. آرزو به دلم موند که یه بار از اول تا آخر همه با هم بخونیمش.

 

خدای من! این همه دیوانه اما هر کدوم یه جور. اگه این دیوونه ها متحد بشن مگه اصلا احمدی نژادی میاد که بعد روز دانشجو به ما یه کیف بده که توش بنویسه اهدایی دکتر احمدی نژاد، یه جوری که انگار از جیب باباش داده! حیف شد که کیف سوزون اجرا نشد. امیدوارم فردا تو پلی تکنیک این اتفاق بیافته!

 

من متوجه شدم یه آدم اجتماعی پر آشنایی هستم. باورم نمی شد اینقدر آشنا ببینم! و جالب اینجا که هر کدوم از یه شاخه ای! حسن سربخشیان عکاس، نسرین و نسیم فمینیست، مهدی ضد نظم مستقر از بچه های اکوتورلیدری، بچه های شریف که تو کمپین یک میلیون امضا باشون آشنا شدم، مهدی که باهاش تو نیمه شب می نوشتیم، قادری میراث... .

 

نتیجه تجمع این شد که... فکر نمی کنم نتیجه ای در بر داشت. اما من ازش نتیجه شخصی گرفتم. یکی اش اینکه عجب خری بودم چهار سال سکوت کردم و تو این دانشگاه درندشت تهران عضو هیچ گروهی نشدم، هیچ غلطی نکردم و مزه دانشجو بودن رو در نیاوردم. واقعا انگار 18 سالگی واسه دانشگاه رفتن زوده چون آدم انقدر جو گیره که هم تو انتخاب رشته گند می زنه و هم تو انتخاب هدف و راه رسیدن بهش. خاصه که مثل من تو ماه اول ورود به دانشگاه عاشق هم بشه، از اون عشقای تریپ ظرفی! اگه سفر اصفهان (باز هم سفر که هر چی دارم از سفر دارم) نبود و تخمه فروش و ماداگاسکاری رو نمی شناختم، در واقع اونا منو نمی شناختن، پام به نوشتن تو نشریه های دانشگاه هم باز نمی شد، این آشناهای اندک رو هم نداشتم و منزوی تر از الآن بودم. دانشگاه واقعا پایگاهه. اگه دانشگاه نبود این تجمع هم به سرنوشت تجمع هفت تیر دچار می شد. برای مبارزه به دانشجو بودن احتیاج دارم. پس همه با هم به من یه رشته پیشنهاد کنید که بشینم فوقش رو بخونم. بدویید تا پشیمون نشدم!

 

پی نوشت: امروز پر شدم از روزمرگی. حالم داره بد می شه. چه قدر دلم می خواد با یه دوست حرف بزنم!

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 18:45 |
به این فکر کن که زن هستی. و ایرانی. و سنی. و کرد. خداحافظ آرامش! داشتن یکی از اینها یه دلیل محکم برای مبارزه مادام العمره.

دیشب مهمون برنامه میزگردی با شما رویا طلوعی بود. جالب تر از بحث های میزگرد تلفن هایی بود که به برنامه می شد. یه زن از سوئد تماس گرفت و گفت: بیست سال پیش به سوئد اومدم. اینجا با زبون مادری با بچه هام حرف می زنم و به مدرسه می فرستمشون بی اینکه خودم و خانواده ام اعدام یا شکنجه می بشیم. با بغض ادامه داد: من که از ایران خاطره ای جز شکنجه و عذاب و اعدام ندارم، شما به من بگید، چرا باید احساس ایرانی بودن بکنم؟

من به کردها حق می دم تجزیه طلب باشن. همون طور که در مورد خیلی مسایل به یهودی ها حق می دم. این دو رو مقایسه نمی کنم. اما یه وجه اشتراک دارن: ظلم تاریخی. یهودی های خراسان ۶۰۰ سال تقیه کردن. در ظاهر مسلمون بودن، رو بچه هاشون اسم حسن و حسین می ذاشتن، مکه می رفتن و ولیمه می دادن. اما اسراییل که تاسیس شد همه کوچ کردن. کردها هم قومی هستن که چند صد ساله از همه طرف داره بهشون ظلم می شه: ایران، ترکیه، سوریه، عراق. اونهایی که تجزیه طلب نیستن و فرا مرزی فکر می کنن لطف دارن. اما نباید از همه انتظار داشت اینقدر لطف داشته باشن. 

بی پرده و ساده بگم: از نظر من انسان یه homo sapience ه که خوبی رو می شناسه و خوبی می کنه. من تفکیک قومی، مذهبی، جنسیتی رو نمی فهمم. دعوا سر چیه؟ این مردم کوکی چی می گن؟ اگه شما می فهمید به من هم حالی کنید.

توضیح: اسم این پست یه جمله از کتاب نامه بچه ها به خداست

پی نوشت: به روحت صلوات گابریل گارسیا مارکز! «گاوها از هم جدا شوید که زندگی کوتاه است.»

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 12:17 |

مطلب این هفته ام هم آماده شده بود. چیز خوبی از آب درآمده بود. یه پیشنهاد سفر سه روزه به شمال غرب. کم ایراد بود. خودم راضی بودم. فقط مونده بود ستون آب و هوا. صبح زود زنگ زدم به سازمان هواشناسی و سراغ آقای شاملو رو گرفتم. همکارش گفت بازنشسته شده. به ده نفر صحبت کردم تا بالاخره موافقت کردن پیش بینی هوای هفتگی رو برام بفرستن اما شرط کردن که هر چه سریعتر نامه درخواست رو به معاونت فنی بنویسم. به «اگر» زنگ زدم تا ازش بخوام ترتیب نامه رو بده اما اون قبل از اینکه من حرفمو بزنم با صدای لرزون در یک جمله گفت: «روزنامه تعطیل شد.» مثل «محتسب» که وقتی خبر کور شدن برادر دوستش رو شنیده ناخودآگاه خندید قهقهه ای زدم و گفتم: «خب! الآن من باید به تو بگم غصه نخور؟»

 

فقط یک شماره از صفحه ام منتشر شد. پا قدمم نحس بود؟ پس می رم تو کیهان می نویسم تا اونم ببندن. خدای من! گزارش لرستانم! همین الآن سازمان هواشناسی پیش بینی وضع هوا رو برای آخر هفته فرستاد. کی به کیه؟ چی به چیه؟ من که جزء نویسی بیش نبودم، اون یکیا الآن چه احساسی دارن؟ میشا