تبليغاتX
ابر اردیبهشت
گفتم از آهنگ دل انگیز عشق

راک زد و جاز، نی و دف نداشت

پیش نرفت این قلم و نوک شکست

تاب فضاهای مسقف نداشت

گفت که شعر نو نیازی به تو

شاعرک جلف مزلف نداشت

بیشتر از بین چهارم نرفت

حوصله شعر مزخرف نداشت

"سارا لقایی"

پی نوشت: فردا روز اول دی ماه است. من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 22:23 |
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از دردر سر به دور باشیم

شایعات عشق را، با آن شیرینی، تکذیب می گنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم

احمقانه اعلام بی گناهی می کنم

نیازم را می کشم

بدل به کاهنی می شوم

عطر خود را می کشم و

از بهشت جاویدان چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی می کنم عشق من!

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند

و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را

(نزار قبانی، در بندر آبی چشمانت)

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 16:6 |
نشسته بودم توی تراس و غاده السمان می خوندم. خوابم نمی بره و وقتی هم که می خوابم با درد بیدار می شم. شب زنده داری من تا طلوع آفتاب با هم نوازی گنجشک ها و کلاغ ها حاصلش این شد:

بگذار که آسمان هواری بکند

یک گریه سیر نوبهاری بکند

حالا که قرار است به تو من نرسم

بگذار کلاغ قارقاری بکند

***

از قلب تو خوب پاسداری کردم

شب را که همیشه زنده داری کردم

هر وقت به طاووس تو چشمم افتاد

مانند کلاغ قارقاری کردم

***

دل گوشه سینه را کبابی کرده است

یک کاسبی توپ حسابی کرده است

این آمدن و رفتن بی هنگامت

آقا به خدا کار خرابی کرده است

***

از کل پسرهای محل سر هستی

تو از همه شان بلندقدتر هستی

یک گوشه چشمی به من خسته اگر

دنبال کشف دوست دختر هستی

***

در آمریکا رییس کیلینتون بود

او ساکن کاخ وایت واشینگتون بود

من اریکه قدرت عاشق شدنم

یک راکت معمولی بدمینتون بود 

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 14:15 |
همچنان که مقبره ای تنها

رهگذران را به خود می خواند

بگذار این مسافر آواره بیمار هم

اسیر نگاه مهربان تو شود

و اگر از پس سالها

آرزوی هماره پنهان و ناگفته شاعر را خواندی

و عاشق بودنش را به یاد آوردی

به این بیندیش که او دیگر نیست

و دلش را در اینجا به خاک سپرده است

«مرگ شاعر»، میخاییل لرمانتف

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 13:46 |
برای دوست دوست داشتنی و مهربانم آزاده با این امید که فراموشی ام را بر من ببخشد و بداند که همیشه به یادش هستم و اندیشه گری و پویایی و مبارزه اش را می ستایم.

آن که تو را با خویشتن برابر نهد

بسیار بر تو ستم روا داشته است

ترا چه گناه

که او شیدای تسلط است

و تو دلداده رهایی هستی

ترا چه گناه

که او شیدای مرگ است

و تو دلداده زیستنی

ترا چه گناه

که او سرگشته است و پریشان

در این پندار که:

آیا بهشتیان را بر چهره موی است یا نه!

و تو

در این پندار سرگشته که:

تهی دست بر دروازه تاریخ

چگونه به قرن بیست و یکم

گاه می نهی

«غاده السمان»

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 11:17 |
این دل که مثال روز مردم شده است

صرفا کمکی غرق تلاطم شده است

ع ع عشق کجاست؟ عا عا عاشق چیست؟

آقا به خدا سوء تفاهم شده است

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:19 |
برای خودم به خاطر شکستم در بازی نقش زن زنده

جمجمه ام را

تمثال پناه گرفته در مغاک جانم را

سرریز از شعر بالا می برم

جامی شراب

در نوشانوش جشن

سلام!

سلام بر شما

زنان

همه زنان که عاشق داشته اید

که عاشق دارید

 

گاه

می نشیند

بر دلم

یک سوال

چرا

به پایان نبرم

جمله هستی ام را

با نقطه یک گلوله

 

امروز

هر چه باداباد

غزل بدرودم را می سرایم

حافظه!

انبوه محبوبه هایم را

در صفهایی بی انتها

در تالار مغزم

به گرد آمدن فرما

از چشمی به چشمی

خنده را واریز

شب را بگو

آذین ببندد

با همه زفاف های پیشین

خنده را

از جسمی به جسمی واریز

شبی ساز کن

آن سان

که هیچ کس

هیچ گاه

از یادش نبرد

حالاست با مهره های پشتم

نی لبک بنوازم

«ولادیمیر ولادیمیروویچ مایاکوفسکی»

 

 پی نوشت: دوستتون ندارم. دردم می دهید.

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 11:22 |