تبليغاتX
ابر اردیبهشت

نمی دانم چرا این روزها مدام یاد آن دیوارهای سبز می افتم با پنجره هایی از فلز سرد. یاد ساقی و ناهید که دیدن ماه از پشت توری های فلزی چه قدر خوشحالشان کرده بود. یاد قیافه آرام و درهم الناز که پتوی زمخت و بدبوی توسی رنگ را می کشید سرش و راحت به خواب می رفت و وقتی دهنم را می بردم طرف گوشش و آرام می گفتم: "نوبت بازجویی توه، بیدار شو" چند دقیقه ای دور خودش گیج می زد و بعد بلند می شد. آرام می رفت و آرام می آمد: "بشکنو بالا بنداز! اوین صاحاب نداره!"

ناهید را از رضوان جدا کردند و آوردند توی سلول ما. رضوان زونا داشت و ناهید می ترسید حامله باشد. با کلماتی نیمی بوشهری، نیمی فرانسوی حرف می زد و نوبت تلفن ها که شد به بهانه توالت و پر کردن پارچ آب و هر چه که می شد در می زد تا در را باز کنند و او نوشین یا پروین یا مریم یا جلوه یا بچه های دیگر مرکز فرهنگی را ببیند و جانی تازه کند.

ما هفت نفر بودیم. من و ساقی و دو تا ناهید و الناز و آزاده و خانم گوارایی. خانم گوارایی همه اش خواب بود. قرآن را پتو پیچ می کرد و می گذاشت زیر سرش و می خوابید. بیدار که می شد وضو می گرفت و قرآن زیر سرش را می خواند. خاطراتش از چهار سال زندان دهه شصت که یک سال و نیمش انفرادی بوده شگفتمان می کرد. می گفت اولین بار موقع بازداشتش چه قدر خوشحال شده چون وقت برای استراحت داشته و یکی دو روزی فقط خوابیده. می گفت هم بندی هایش فکر می کرده اند معتاد است که بیدار نمی شود. می گفت توی سلول انفرادی در بند مردان نگه داشته می شده و همه هم بندی هایش رویش تعصب داشته اند. می گفت آن موقع ها چند نفر را توی یک سلول انفرادی نگه می داشته اند با یک توالت که همه مجبور بودند از همان استفاده کنند. بچه ها نایلون هایی که هر بار برای غذا یا چیز دیگری بهشان می داده اند به هم می دوختند و برای توالت پرده درست می کردند و هر وقت یکی به توالت می رفته با هر چیزی که دستشان می آمده صدای خش خش تولید می کرده اند که طرف معذب نشود.

می گفت بند عمومی که بوده همه چه قدر به او احترام می گذاشته اند. جلویش حرف های بدبد نمی زدند و هوایش را داشته اند و نمی گذاشته اند ظرف بشورد. می گفت زن های بند عمومی چه طور بزک می کرده اند و تن لختشان را با مانتویی که یکی دو دکمه اش "سهوا" باز می مانده می رفته اند بهداری تا تنها مردهای ممکن را ببینند و دکترها هم چه طور دست رد به سینه شان نمی زدند و چه سوء استفاده هایی که نمی کرده اند. و چه قصه هایی، از بازجویی و بازداشت و روزهای سخت...

نگران حال مریم بودم. می دانستم موقع بازجویی اصلا فروتنی به خرج نمی دهد و یک قدم کوتاه نمی آید و می گوید "خوب کردم" و حالش را می گیرند. چه سخت فشرده بودم دستش را توی سلول های سرد و لخت وزرا. از حال خودم گفته بودم و از حالش نگفته بود. از ازدواج قریب الوقوعش با شهاب چیزی نگفته بود، چرا نمی دانم.

آنجا، خانم مقدم سفت بغلم کرده بود:"چند سالته؟" گفته بودم:"بیست و یک" گفته بود اولین بار هم سن من بوده که بازداشت شده و یک سال بعد شوهرش را کشته اند. و چه خاطراتی که مو به تن آدم سیخ می کرد. "یکی از بچه ها را آنقدر شکنجه کرده بودند که مدفوع خودش را می خورد و نمی فهمید." "یکی از بچه ها را چون با خودش مداد آورده بود توی سلول اعدام کردند" " بعضی ها از زمان بازداشتشان تا اعدام چند ساعت بیشتر طول نمی کشید"

وقتی چشم هایمان را می بستند و از بند می بردندمان بیرون، سعی می کردم پله ها را بشمارم و مسیر را به خاطر بسپارم. اضطراب نمی گذاشت یادم بماند. اگر همراهمان زن بود دستمان را می گرفت، اگر مرد بود روسری مان را یا آستینمان را مثل افسار. با آن دمپایی های پلاستیکی شان. اه اه. حالم را به هم می زدند. قرار بود چیزی بهم بر نخورد و انرژی ام را نگه دارم برای وقتی که بیرون می آیم. سعی می کردم خوب ببینم و وقتی مجبورمان می کردند پشت به دیوار بایستیم دیوارها را دید می زدم. تابلوهای زیبایی بود. منظره های قشنگی از دماوند و دشت های پر از گل و بلبل. توی اتاقی که برای تفهیم اتهام رفته بودیم چشم بندمان را برداشتند. رییس بند نشسته بود توی اتاق و آواز می خواند. کسی که پشت میز نشسته بود نگفت چه کاره است. متاسف شد که ساقی دو تا بچه شیر خواره دارد و وعده (دروغ) داد که زودتر آزادش کند. روی میزش چند بشقاب میوه خوری بود و چند چاقو. یکی دو مجله خارجی داشت با عکس بزرگ لاریجانی. کتابخانه داشت و چند عکس از تندیس های شکنجه شده موزه عبرت که زیر چند کاغذ پنهانشان کرده بود. وقتی تعریف کردم ناهید گفت: "لابد از دیدنشان لذت می برند"

چشم هایم رنگ تاریخ گرفته می دانید؟ بزرگ که شدم فهمیدم سه ساله که بوده ام، درست در زمانی که دامن کوتاه قرمز می پوشیده ام و شیرین زبان بوده ام و با عروسک هایم خلوت می کرده ام، در یک تابستان گرم خونین چهار هزار نفر را پشت همان میله ها که هجده سال بعد دیدم کشته اند.

پی نوشت: موزه عبرت یادت هست عزیزکم؟ برای دیدن تو همه موزه های تهران را با ساعت بازدید و آدرس و اطلاعات دیگر کشف می کردم. به موزه عبرت که رسیدیم گریه کردم و گفتم نمی خواهم ببینم. تو گفتی "سرت را مثل کبک توی برف فرو نکن. اینها پدران منند." من تمام طول مسیر را گریه کردم. از موزه آبگینه و دروازه تهران گذشتیم. خیس شدیم از باران و باز راه رفتیم. من سردم بود و "یک شکلات داغ می تواند گرمت کند" تو... هیچ وقت گرمم نکردی فراری بزرگ تاریخ از من! چه قدر دلم می خواست تو زری بودی و من یوسف. تو گل ها را آب می دادی و من می جنگیدم. نگران کشته شدنم بودی و باز اظهار نظر نمی کردی. به فکر این بودی که محصول خوب باشد و صدای اسب من توی حیاط خانه بپیچد و دوقلوها شیر برنجشان را تا ته بخورند و اصلا برایت مهم نبود عباس عبدی فلان سال و بهمان روز چه غلطی کرده که حالا نمی تواند جبران کند و به همین خاطر تو چشم دیدنش را نداری. برایت فرقی نمی کرد فلانی چپ است یا راست یا وسط و شکری که اول انقلاب خورده دامنش را تا ابد آلوده کرده یا نه. تو استعدادش را داشتی. نه فقط صدایت مثل مخمل نرم است، چشم هایت آتش جاودانه است و موهایت پرهای چلچله... تو که حکمش را داری و خنجر نمی کشی و نمی جنگی و نمی میری. ای کاش لا اقل زندگی کردن بلد بودی. ای کاش می فهمیدی که زندگی به "مبارزه" و "شرافت" خلاصه نمی شود. قبولت نداشتم و عاشقت بودم. درست مثل مردهای اصیل احمق ایرانی. از تو هم رزم در نمی آید. راست گفتی آخرین بار. من تو را برای گل و بلبل می خواستم. من، هم رزم، به اندازه کافی دارم.

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 20:22 |

اضطراب داشتم و سر درد و ضعف و یه عالم چیز دیگه که هیچ وقتش نبود بهشون فکر کنم. حتی حال نداشتم از «صومعه» تا چهار راه پیاده برم و تاکسی گرفتم. توی تاکسی یه خانم فحش رو کشیده بود به جون نیروی انتظامی که نمی ذاره ماشینش رو بیاره تو محدوده طرح زوج و فرد و اون مجبوره با سختی سوار تاکسی شه. پیاده شدم و منتظر موندم پشت چراغ قرمز طولانی چهار راه و اونجا «تیبا» رو دیدم. پیشتر که برگه کمپین رو براش برده بودم گفته بود: خیال می کنید این امضاها تاثیر داره؟ و حالا که ازم می پرسید صبح به این زودی سیاه پوش کجا می ری جاش نبود که براش توضیح بدم. حوصله سرکوفت نداشتم و زود خداحافظی کردم. به «شب خوش» اس.ام.اس زدم که کجاست، میاد یا نه، به این امید که با هم بریم. اما نگفتم بهش. فقط گفتم: نگرانم و اون هم مثل همه آدمای دیگه که بهشون گفته بودم نگرانم گفت: نگران نباش! چیزی نمی شه!

 

زودتر از قرار به خیابون معلم رسیدم. ده دقیقه زودتر و چهره آشنایی ندیدم. نموندم یه جا. خیابون رو متر می کردم و با دقت نگاه می کردم. به «مرشد» زنگ زدم. هنوز تو راه بود. بعد یک ربع چهره «محبوب حبیب» رو دیدم که یا چند نفر می اومد. حسابی ماچ بارونش کردم. معلوم بود که از اومدنمون خوشحاله. ده نفری می شدیم و من از اون جمع فقط «محبوب حبیب» رو می شناختم. خانم «پیشرو» رو هم دیدم و حالم خیلی بهتر شد. بس که این زن مادره و سیگنال های آرامش دهنده اش توی هوا پخشه. کم کم سربازا اومدن و گفتن تجمع نکنیم و اگر منتظر دوستامونیم بریم اون ور خیابون. و مونده بودن اینا دیگه چه مجرمایی هستن که این همه فک و فامیل دوست و پیگیر دارن. اون ور خیابون که رفتیم کم کم جمعیت بیشتر شد و من چهره های آشنا دیدم. «مایکروسافت» دست «خوشه» رو گرفته بود و می اومد. «سه استان» هم سر و کله اش پیدا شد و بعد «پری خان خانم» (که اصلا منو ندید) و «مستند ساز» و بقیه بچه های «تره بار». «مشدی» و «بلاکش» و ... خلاصه آشنا بارون شد و من داشتم ذوق مرگ می شدم. به خط شدیم و «مسلط به اعصاب» پلاکاردها رو داد دستمون. رو همه اش از اصل بیست و هفت قانون نوشته بود و اینکه تجمع ساکت نیازی به مجوز نداره. ده دقیقه همین طور ایستادیم و مردم گذری نگاهی می کردن و می رفتن. «شب خوش» همون موقع ها پیداش شد و بلافاصله (از پا قدم این شب خوش) نیروهای انتظامی شروع کردن به بر هم زدن نظم عمومی. پلاکاردها رو پاره کردن و فریاد زدن. یه مرد لباس شخصی با موی سر و ریش سفید و قد متوسط، زیاد داد و قال کرد و پلاکارد پاره کرد و بعد هم یه مامور (که پلیس نبود) آوردن که تا آخرش با اخلاق خوش و چشم ها نگران می گفت: «میان می برنتون. خوبیت نداره خانم ها. پاشید برید خونه هاتون.» گفتند نایستید تو خیابون. و ما رفتیم تو پیاده رو. گفتن سد معبر نکنین و ما کنار دیوار به خط نشستیم.

 

تهدید پشت تهدید و گاهی داد و بیداد و فحش و فحش کاری. یک ساعت تموم همین جمله تکرار می شد: «اگه تا ده دقیقه دیگه جمعتون نکردن هر چی خواستین بگین. الآن مینی بوس میاد». یکی از بچه ها می گفت: «اینا «سرمایه» رو می خوان. بدیم کتکش بزنن دیگه با ما کاری ندارن» و صدای خنده بود که می پیچید. تو دو مرحله (یک بار تو خیابون و یک بار تو پیاده رو) بچه ها رو با داد و بیداد و هل دادن و اینا تارونده بودن. دو طرف خیابون رو بسته بودن و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی دادن. به بچه هایی هم که پراکنده شون کرده بودن و می خواستن دوباره برگردن همین طور. من مضطرب نشسته بودم. مطمئن بودم که دستگیر می شیم. هر کس می خواست می تونست بره اما تصمیم کلی بر موندن بود (با دلایل و تحلیل های موجهی که بعدا مفصل درباره اش خواهم گفت و اینجا مجالش نیست) و ما مونیدم. صدای «مایکروسافت» رو می شنیدم که می گفت: «دوستامونن! نمی تونیم بریم که! نگرانشونیم... ببینید دست براشون تکون می دیم چه قدر خوشحال می شن!» بچه ها توی دادگاه بودن و از پنجره برای ما دست تکون می دادن و ما جواب می دادیم. ضربان قلبم تند شده و بود و گریه ام گرفته بود. از ترس نبود به هیچ وجه. بر عکس از زمانی که مطمئن شدم می گیرنمون دیگه نمی ترسیدم. یک لحظه تصور کنید دوستی رو که در رنجه و تنها دلگرمی اش اینه که تنها نیست. و شما هستید که این تنها نبودن رو بهش می دید. منقلب بودم و یادم می اومد به خوبی که «محبوب حبیب» چه طور ماچ بارونم کرده بود و «خوشه» که برای اولین بار بود می دیدمش با محبت سلامم کرده بود.

 

«مرشد» از من دور بود. در عوض خانم «پیشرو» کنارم بود. ازش پرسیدم وقتی اومدن ببرنمون باید مقاومت کنیم یا سوار شیم؟ لبخند مهربونی زد و گفت: اونا حق ندارن مارو بازداشت کنن. پس باید به سادگی زیر بار نریم. حدودای ساعت ده (یعنی بعد از یک ساعت و نیم) یه هایس اومد و یه مینی بوس. همه چیز خوب بود تا راننده هایس دنده عقب گرفت و ایستاد و دستی رو کشید. «مرشد» دست منو چسبیده بود. با لگد شروع شد. چشمشون رو بسته بودن و می زدن. یه لگد به «مرشد» زدن که منم تکون داد. «چکاوک» رو از یقه گرفته بودن و بلند کرده بودن و عین ملخ تو هوا دست و پا می زد. یه لگد به «بهشت» زدن که پرت شد ته هایس. «مسلط به اعصاب» رو می زدن و نشسته بود روی زمین و مختصر گریه ای هم می کرد و پلیس عربده می کشید «پدر سگ ضد انقلاب». 18 نفر رو نمی دونم چه طور توی هایس انداختن. رو هم رو هم نشسته بودیم و هوایی نبود. و ما دیگه تا وزرا بچه های دیگه رو ندیدیم. بعد ها شنیدیم که بچه هایی که تو دادگاه بودن و موعد دادگاهشون بود از پنجره کتک خوردن ما رو دیدن و بی درنگ پریدن پایین و داوطلبانه سوار شدن. و بعد فهمیدیم که خانم «آغوش» هم نتونسته طاقت بیاره و همراه موکلش پریده پایین. و «استاد» و یکی دو نفر دیگه به مینی بوس می کوبیدن و می گفتن «ما با ایناییم. مارم سوار کنین» اما سوارشون نکرده بودن. در واقع دستگیرشون نکرده بودن. ما شدیم سی و سه نفر. سی و سه نفر متشکل از متهم و وکیل و خانواده و دوستای متهم ها. نصفمون هم که خبرنگار بودیم. یه مستند ساز هم که داشتیم. تنها یه قاضی کم داشتیم برای برگزاری یه دادگاه بی کم و کاست.

 

توی هایس دیدنی بود. اول «بانوی انفرادی» نشسته بود. تمام مدت با هر کسی که دیده بود مذاکره کرده بود و حالا با خیال راحت که مذاکراتش اثری نداشته نشسته بود توی هایس. کنارش «بهشت» بود و رو به روش «حمیرا» که به خاطر پای عمل شده سر پا ایستاده بود. کنار «حمیرا» «خبرگزار کار» نشسته بود و کنارش (یعنی رو به روی من) «بارش». پشت سر من یعنی کنار «بهشت»، «مشدی» و «مرشد» و «پریخان خانم» نشسته بودن. البته رو هم رو هم. و من رو «مشدی» و «مرشد» نشسته بودم و پاهام تقریبا تو شکم «بارش» بود. «شکن شکن» و «چکاوک» و «مسلط به اعصاب» هم اون وسط مسطا نشسته بودن و «جذر» هم کنار «بارش بود». خوب یادم نیست کیا ته هایس بودن. فقط «سرمایه» رو یادمه. اما خوب یادمه که 18 نفر بودیم به اضافه دو تا پلیس زن. همه داشتن با موبایل خبر مخابره می کردن. البته کار اصلی رو «مرشد» قبل دستگیری کرده بود. اسم ها رو برای «قلندر» خونده بود و گفته بود یه تک زدم یعنی دستگیر شدیم. ما که تو هایس بودیم تقریبا همه عالم می دونستن. حتی چند نفر زنگ زدن که ببینن خبر موثق هست یا نه و اینکه کجا می برنمون. نمی دونستیم کجا می برنمون. یه روده راست که تو شکمشون نبود. واقعا نبود. اول گفتن عشرت آباد و بعد به وزرا تغییر مسیر دادن.

 

نمی دونم «مسلط به اعصاب» چی گفت به راننده هایس. نشنیدم. اما راننده هایس دستی رو کشید و شروع کرد به عربده کشیدن: «حرف دهنتو بفهم ها! میام همچین می زنم صدای سگ بدی» بعد ها به خانم «انفرادی» که دست از مذاکره بر نمی داشت گفته بود: «ببخشید خانم. به من گفتن مورد منکراتیه. من نمی دونستم شما نویسنده و روزنامه نگارین.»

 

من حالم به معنی حقیقی کلمه بد بود. سعی کردم به زور هم که شده شکلات و بیسکوییت بخورم و یک کلمه از حالم نگم. داشتم برای بچه ها می گفتم جنگل ابر چه جور جاییه. چه قدر رویاییه و مایه آرامشه و من دارم الآن به اونجا فکر می کنم. خالی می بستم. نمی تونستم فکر کنم. اضطراب دنیا رو داشتم و ضعفی که به خاطر نخوردن و نخوابیدن طولانی مدت بود. هر و کر می کردم و هر از گاهی می گفتم: «دوستان حمل بر بی ظرفیتی نباشه! بووووووووووع!» هوا نبود توی هایس. دو نفر آسم داشتن و یه نفر بیماری قلبی و بقیه هم که سالم بودن تو اون هوا نمی تونستن نفس بکشن. و «مشدی» جیغ می زد: «من جیش دارم! درد بشریه! می فهمید؟»

 

من دست «شکن شکن» رو گرفته بودم و «بارش» دستش به نشانه محبت روی پای من بود و دست «مرشد» رو شونه ام. همه ناخودآگاه هوای همدیگه رو داشتن و یهو انگار که از بچگی همدیگه رو می شناسن صمیمی شده بودن. «حمیرا» می گفت:« توت می خوای؟» و «مشدی» قربون صدقه من می رفت و «پریخان خانم» تکیه کلام های «صراحی» رو مرور می کرد: «تف به این زندگی سگی! طویله است!»

 

اس.ام.اس هامو پاک کردم و شماره هایی که بهشون زنگ زده بودم و بهم زنگ زده بودن. بعدها فهمیدم که خیلی کار خوبی کردم. از روی اس.ام.اس ها ارتباط چند تا از بچه ها رو فهمیده بودن و حسابی گیر داده بودن و تک نویسی خواسته بودن. «بارش» کارت ویزیت هاشو پاره می کرد و من هم چند تا کارتی که می دونستم دردسر ساز می شه.

 

نمی دونم چند ساعت ما رو گردوندن تو شهر. نفس نبود و من نمی دونم بچه ها نفس از کجا می آوردن که با پلیس های زن حرف می زدن و از قوانین تبعیض آمیز می گفتن و چیزایی که براش مبارزه می کنن. «شکن شکن» می گفت: «خواسته ما بود اگر پلیس زن هست. تمام ساختار نیروی انتظامی مردونه بود.» پلیس ها چیزی نمیگفتن. مامور بودن و معذور (خدا هیچ بنده ای رو مامور و معذور نکنه). اما به نظر می رسید موافق بودن. بالاخره رسیدیم به وزرا. اونجا بود که همو دیدیم و همون طور که تو هایس بچه ها تلفنی گفته بودن دیدیم که متهم ها و یکی از وکیل ها هم بازداشت شدن. «مایکروسافت» از مینی بوس صدام زد و من براش بوس فرستادم. تا آخرش مدام تو کوچکترین فرصتی حال همدیگه رو می پرسیدیم و قربون صدقه هم می رفتیم. حتی اونایی که تازه همدیگه رو دیده بودن انگار عمری آشنا بودن. تک تک صدامون زدن و راهی بازداشتگاه وزرا شدیم.

پی نوشت: حالا حالا ها ادامه دارد  

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 0:52 |

راهنما پایین، دنده یک، حرکت. از همون اولش شروع کردم غر زدن که چرا اینقدر کلاسام طولانی شده، همه اونایی که با من شروع کردن الآن امتحان شهر دادن، پنج شنبه به پنج شنبه که آدم چیزی یاد نمی گیره، من حتما رد می شم و ... . اسی هم همه اش امیدواری می داد که عیب نداره، عوضش خوب یاد گرفتی، قبل عید بهت قول می دم که قبول می شی و ... .

 

خیلی خسته بودم. شب قبلش وقتی فرنچ گفت یه ستون پرنده (نشریه فمینیستی دانشکده مون) خالیه استرس زیادی بهم وارد شد و بیدار موندم تا اون یه ستونو بنویسم و تند ننویسم چون فرنچ به شیوه مدیر مسوولای سختگیری که هیچ دلشون نمی خواد ترم آخری تعلیق بخورن تا اون موقع چند تا مطلبو رد کرده بود. خاطرات مایکروسافت رو از بازجویی قبل از سفر هند، مصاحبه با بابک احمدی و داستانم رو درباره سنگسار. منو شور حسینی ورداشته بود و زده بودم به سیم آخر و فرنچ بود که دایم کلاچ و ترمز می گرفت. یک ماه به خاطر مطالب دویده بودم و انتظار داشتم ویژه نامه هشت مارس پرنده شاهکار از آب دربیاد.

 

آخرای آموزش بود که از مرشد (که اون روز همراهم بود) پرسیدم برنامه فردا (سیزدهم اسفند) چه ساعتیه و وقتی فهمیدم هشت و نیمه گفتم که میام. اسی تا اسم خیابون معلم رو شنید گفت: می خوای بری دادگاه انقلاب؟ و کلی سفارش کرد که فردا با انرژی بیام، آخرین جلسه آموزشمه و پس فردا آزمون آیین نامه و شهرم یادم نره.

 

دم در دانشکده پوسترهای برنامه مدیریت  رو دیدم با طرح فوق العاده اش و گل از گلم شکفت. زودتر از کلاس گزیده رسیدم دانشکده و فرصت کردم یه گپ کوتاهی با فرنچ بزنم. گفت که امشب پرنده رو می بره برای پرینت و کپی و فردا نشریه روی میز دانشکده است و باید هر دومون خودمون رو برای فحش و فضیحت آماده کنیم. گفت که استاد معارفشون گفته «من خوشحال می شم که هنوز پسرا تو خیابونا برای دخترا بوق می زنن. این یعنی دخترای ما هنوز جذابیت دارن. نه مثل خارج که انقدر همه چیشونو ریختن بیرون دیگه هیچ کس نگاهشون نمی کنه!» و اونقدر حرص خورده بود که یخ بود.

 

سر کلاس گزیده با درایتی که کمتر در خودم سراغ دارم استادو پیچوندم و سرش رو گرم کردم به محیط زیست و بی فرهنگ مردم. استاد بی خیال درس شده بود و من داشتم یه قرار اس.ام.اسی می ذاشتم با منصورخان که حتما ببینمش چون نمی دونستم چرا ولی باید می دیدمش. بعد کلاس مرجع تقلید داشت تعریف می کرد که استاد تاریخ اسلامشون گفته «در ایران باستان دین های عجیب و غریبی وجود داشتن که به چیزای نا معقول مثل تساوی حقوق زن و مرد اعتقاد داشتن» من با بی میلی گوش می دادم و دوست داشتم زودتر برم. ام.آی.اس بهم گفت شب حتما بیام و به منصورخان سلام مخصوص رسوند. اون روزا همه میخ شده بودن که سر منصورخان باز به کجا خورده و چرا چند وقته خوابش نمی بره. برای من مهم نبود. من داشتم به زری و یوسف فکر می کردم و اینکه برعکس این رابطه هم ممکنه. داشتم به شعر علی صالحی فکر می کردم با این مضمون که آیا پناهگاه نهایی آغوش پیامبری به اسم زن است؟ و داشتم به برعکسش فکر می کردم. مدتی بود خودمو اذیت نمی کردم و بهش هم گفته بودم «دیگه واسه فراموش کردن تو انرژی صرف نمی کنم. تا هر وقت خواستی بمون، هر وقت خواستی برو. من و شیدا تصمیم گرفتیم بی اینکه کاری به کار هم داشته باشیم به زندگی ادامه بدیم.»

 

طول کشید تا همدیگه رو پیدا کردیم. شارژ گوشی اش تموم شده بود. یک عالم غر زد و من بی اینکه زحمتی برای اثبات حقانیتم بکشم گفتم: «حق با منه. حرف هم نزن.» حرف زد اما. دوباره غر زد و راه رو کج کرد به پرکاربردترین ساختمون اداری پارک لاله. احساس بدی داشتم. کمرم خیلی درد می کرد و هیچی نخورده بودم و خوب نخوابیده بودم و داشتم فکر می کردم اگه دو تا صفحه A3 رو به هم منگنه کنیم خیلی ضایع می شه. کاش فرنچ بتونه روی A2 کپی بگیره. وگرنه حتما مسخره مون می کنن و احتمالا هم برای درآوردن حرصمون (نه اینکه واقعا بهش اعتقاد داشته باشن) هرجا که برسن می گن نشریه دخترونه همین می شه دیگه، شما که بلد نبودید مجبورید؟

 

تو همین گیر و دار خوابیده تا ظهر زنگ زد و انگار که از جای دیگه خیلی عصبانیه با من حرف زد و از مجله آشپزی گفت و من هم کلی به به و چه چه کردم و گفتم دوست دارم باهاشون همکاری کنم. برای سه شنبه با هم قرار گذاشتیم چون پنج شنبه هشت مارس بود و من کار و زندگی داشتم.

 

منصورخان از ساختمون اداری اومد و من ماه رو بهش نشون دادم. زرد بود و شاید نارنجی. گفت: چرا این رنگیه؟ گفتم: چون داره طلوع می کنه. و گفتم که دلم گرفته و باید بریم.

 

لحظه ها خیلی پر دلهره می گذشتن و من احساس می کردم تسلطم رو به اوضاع از دست دادم. خیلی راه رفتیم و من داشتم از کمردرد می مردم اما چیزی نمی گفتم. و منصور خان از تجمع معلم ها تعریف می کرد و شروع کرد به بی برنامگی جنبش زنان ایراد گرفتن و من از جواب دادن طفره می رفتم. صحبت رسید به برنامه میدون محسنی که قراره زن ها روسری شون رو وردان و من دیگه نتونستم نگم به نظر من کار مزخرفیه و من هرگز همراهشون نمی شم. عمریه داریم می گیم حجاب در برابر حقوقی که داره از ما نقض می شه چیزی نیست. حجاب خیلی سطحیه، خواسته های ما خیلی عمیق تره. می خواهیم بگیم جنبش زنان «ده تا بالا شهری بی دین و ایمون» نیستن، داریم یک میلیون امضا جمع می کنیم که بگیم یک میلیون نفر مثل ما فکر می کنن. حقوق برابر می خوان، چیزی فراتر از ورداشتن روسری. اون وقت همچین حرکتی (کاری ندارم، دموکراسیه، هر کاری می خوان بکنن) اما به نظر من خیلی چیپه. منصورخان به شدت داشت حمایت می کرد و می گفت یکی باید پیدا شه تلنگر سفت بزنه و ... بحثو ادامه ندادم. هرگز دلم نخواسته باهاش بحث کنم و از این لحاظ به یوسف خیلی حسودی ام می شه. زری هیچ وقت اظهار نظر سیاسی نمی کرد. و منصور خان می گفت که آرزو داره بند 209 اوین رو تجربه کنه. این حرفا رو که می زد من سکوت کردم. (بعدها گفتم: بمیری! نمی شد یه مرسدس بنز آرزو کنی؟ یا مثل ازدواج با یه پسر آلمانی؟)

 

 

شامو همونجا خوردیم که بار اول افطار کردیم. به مایکروسافت گفته بودم: همین روزا می شونمش اینجا و می گم «دوستت دارم و همه ماجرا این است» به مایکروسافت اس.ام.اس زدم که یادت هست؟ جواب نداد. سرش شلوغ بود حسابی مثل همیشه. تلفنم زنگ می زد همه اش. یا فرنچ بود یا بچه ها از برنامه فردا و پنج شنبه می گفتن.

 

توی اون پارکه نشستیم. مایکروسافت یادت هست؟ منصورخان حرفایی می زد که من دوست نداشتم و سیگارایی دود می کرد که من دوست نداشتم. من از بزرگترین دروغ زندگی ام گفتم. منصورخان باورش نمی شد اما بعید می دونم که درک کرد. تلنگر سفتی زده بود این ماجرا به من. و هیچ جا هم نمی تونستم عنوانش کنم، حتی تو وبلاگم و همه اش نقش بازی می کردم و این خیلی دردناک بود. گفت: تو سرمشقی مهندس. گفتم: چرا؟ گفت: خیلی نگران دوستت بودی. خیلی کارا به خاطرش کردی. گفتم: هر کسی جای من بود این کارا رو می کرد. بلند شدم. گفت: بشین. گفتم: نه. گفت: یک لحظه. گفتم: نه. دستمو گرفت کشید و نشوندم کنارش. چه قدر سرد بود دستش و چه قدر تشویش منو رها نمی کرد.

 

بقیه راه به داد و بیداد گذشت. منصورخان داشت از دو میم صحبت می کرد و من زیر بار نمی رفتم و باز تلفن پشت تلفن. امضا می کنی؟ امضا جمع می کنی؟ و من به منصورخان گفته بودم: تو اصلا می دونی «خوشه» یعنی چی؟ و امضا کرده بودم. و امضا جمع کرده بودم.

 

رسیدم به صومعه. نه خورده بودم و نه خوابیده بودم. منتظر شدم تا «باد شمال» بیاد. نگران برنامه مدیریت بود. می گفت فیلم ها هیچ کدوم به درد نمی خوره. می گفت: به چشمای تو که نگاه می کنم دلم می ریزه. تو رو خدا اینقدر مضطرب نباش! گفتم: اگه وقت کردم میام. اما فردا امتحان رانندگی هم دارم. دعا کن همه چیز به خیر بگذره. و اصرار کردم که صبح بیاد و نیومد و چه خوب شد که نیومد.

 

لحافمو داده بودم به ام.آی.اس و داشتم با پتوش یخ می زدم. وای خدایا! صبح اون روز چه قدر حالت تهوع داشتم. زودتر از همه بیدار شدم، لباس سیاه تنم کردم که جلب توجه نکنم و رفتم.

 

پی نوشت: ادامه داره

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 23:2 |