- آمدند!
ساقی بود که خبر می داد و من بودم که به سر می دویدم. خرابی های اطراف اوین را می دویدم برای دیدن دو سرو. دو ستاره. دو دوست. گفته بودم وقتی بیایند آب دریاها را گریه می کنم اما جز خنده چیزی نبود. ۱۵ روز مثل یک عمر گذشت و من احساس می کردم عید آمده. یک عید مبارک شادی آور.
شادی یک شال گردن بافته بود برای عروسک دریا. با دو قاشق یک بار مصرف به جای میل و نخ های رشته شده یک حوله به جای کاموا. محبوبه یک سرود ساخته بود. سرود همبستگی سی و سه زن. سرود زندگی.
جهان زیبا شد به یک باره. آسمان آبی شد. کوهها نزدیک آمدند. ابرها جوشیدند. خورشید بیشتر درخشید. آدم ها می خندیدند. درخت ها سر تکان می دادند و برگ ها می رقصیدند. دریا دیدن داشت. مریم دیدن داشت. همه زیبا شده بودند.
15 روز گذشت و آمدند. زنده، سالم، سربلند. و روزها می گذشت و نمی آمدند عاشقان آزادی. سرها سر دار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. بدن ها به میدان تیربار می رفتند و هیچ کس نمی فهمید. به جرم بردن مداد به سلول تیرباران می کردند و هیچ کس نمی فهمید. شکنجه می کردند و می کشتند و هیچ کس نمی فهمید. مادری به دریایش نمی رسید. روی عید را نمی دید و هیچ کس نمی فهمید. در برابر تندر می ایستادند، خانه را روشن می کردند و می مردند. به شکستن زمستان مژده می دادند و می رفتند. امروز فهمیدم که زمستان را شکسته اند.
ما را به زندان می برند و نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مهریه مان را در خانه هایمان نمی برند. یعنی زمستان شکسته است. به شلاقمان نمی کشند. یعنی زمستان شکسته است. مادران به دریاهایشان می رسند. یعنی زمستان شکسته است.
تعظیم می کنم بر شهیدانی که زمستان را شکستند و تا بهار بیاید ادامه می دهم.
در قانون شما اگر تن هستم
بر ریشه تبعیض تبرزن هستم
از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ
تهدید نکن حقیر! من زن هستم
