پسر رییس قبیله
لنگرت را همین جا بینداز. در این دریای آبی پر تلاطم. با موج های بلند سهمگینش. با تندبادهای هرازگاهش. کنار همین جزیره دور افتاده ای که منم، همانجا که احتمال سونامی بسیار است.
لنگرت را همین جا بینداز پسر رییس قبیله که اگر روحم برای کشتی آرامت دریای پر تلاطم است، در عوض دوست دارد (یا ندارد و مجبور است) که زورق شکسته ساحلی باشد که تویی. نگو هنوز جوانم. استعفا می دهم از تپش هر گاهی دهلیز خسته قلبم. بطنم، گنجایش این همه خون ندارد، آن هم، ثانیه ای دوبار، آن هم، شبانه روز و بی خستگی.
استعفا می دهم پسر رییس قبیله. استعفا می دهم از کوچه بن بست و جاده یک طرفه. از نگاه تازه استعفا می دهم. از سلام بدون جواب، از نامه بی پاسخ، از سکوت حماقت بار بعد از کلام محبت، از دست تهی و انگشت های بی فاصله بسته استعفا می دهم. خسته ام از زورق بی بادبان و دریای بی حاصل. امضا می کنم. استعفا می دهم.
از موزه و خیابان گردی استعفا می دهم پسر رییس قبیله. از نیمکت سرد و خاکی پارک ها، از له کردن برگ های خشک زیر پای انتظار استعفا می دهم، از سرما و هر چه درد پا و درد سر است استعفا می دهم. از هدیه ی ناپذیرفته، از نامه بازنشده، از تماس بی پاسخ استعفا می دهم. از گریه گریه گریه گریه گاه خنده باز گریه گریه گریه گریه استعفا می دهم. از شب های بیداری و صبح های خماری استعفا می دهم. از نشستن به پای هیچ، ماندن به انتظار هرگز، از آغوش هیچ کس استعفا می دهم. استعفا می دهم. استعفا می دهم.
از تحقیر استعفا می دهم پسر رییس قبیله. از جسمم استعفا می دهم. از س.ک.س بدون کلام استعفا می دهم.
از "خداحافظ تا فردای"ای که هیچ وقت نیاید، از "ببینمت"ی که چشمش کور باشد، از عاشقان یک بار مصرفی که محیط زیست را آلوده می کنند استعفا می دهم پسر رییس قبیله.
استعفا می دهم و می روم. می روم به سوی تو. می آیم. می آیم کنار تو. می مانم. دستم را بگیر، یکی از دستانم را. دست دیگر را رها کن که بنویسد. دوست ندارم بگویم "جنگ"، که بپوید. بنویسد، بپوید، بگیرد، بماند. و دلم را، زنهار، حصار نکش دورش. بالهایش را نشکن. بگذار شعر بگوید، عاشقی کند.
