من گمم و آینده ام چنان تار که تو خنده ت می گیره و من گریه م.
منم که سیلی زیاد خوردم. تو چرا اینقدر بی اعتمادی؟
هی! پسر رییس قبیله!
اینجا در حضور همه مردهایی که اومدن و رفتن، پشت درن، دستشون روی زنگه یا بنا دارن هرگز در نزنن اعلام می کنم که دوستت دارم.
صد دفتر است قصه آن روزهای تلخ
چون شد مرا، مرا چه به سر رفت عشق من
خورشید زندگانی من با تو سر زده است
پیش از تو هر چه رفت هدر رفت عشق من
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت
14:40 |
